Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

داستان سیاوش - قصه های شاهنامه - قسمت آخر

داستان سیاوش - قصه های شاهنامه - قسمت آخر

گیو پاسخ داد : جهانی در انتظار تو هستند. اگر من کشته شوم پهلوانان دیگر هستند ولی اگر تو کشته شوی دیگر کسی نیست و رنج هفت ساله من نیز به هدر می رود.

گیو لباس جنگ پوشید و به جنگ سپاه رفت و غرید و جنگجو طلبید. پیران دشنام داد که تو تنها به این رزمگاه آمدی؟ گیو غرید ای ترک بدنژاد به کینخواهی سیاوش در جنگ مرا دیده ای و بسیار بزرگان چین به دست من تباه شدند و دو تن از زنان حرمت که خواهر و همسرت بودند را اسیر کردم و تو همچنان زنان فرار کردی. تمام بزرگان و خویشان کاووس و دیگر دلیران همگی دختر رستم را می خواستند حتی طوس به خواستگاریش رفت ولی تهمتن اعتنا نکرد و دخترش مهین بانو گشسپ را به من داد و من هم به رستم خواهرم شهربانو را دادم. به جز رستم کسی هماورد من نیست و اکنون با این خنجر جهان را پیش چشمت سیاه می کنم و حتی یک نفر از لشکرت را زنده نمی گذارم و خسرو را به ایران می برم و سپس به کینخواهی سیاوش به توران می آیم و آنجا را تباه می کنم.

وقتی پیران این سخنان را شنید دلش پر از بیم شد و گفت : ای شیرمرد بیا تا با هم کشتی بگیریم و ببینیم کدام می توانیم دیگری را به زمین بزنیم. گیو گفت : پس شایسته است که تو به این سوی آب بیایی. شما شش هزار نفر هستید و من یک نفر. پیران با اضطراب پذیرفت و به آنسوی آب رفت.

گیو گرز را کنار گذاشت و شروع به کشتی کردند. گیو حمله برد طوریکه پیران گریزان شد و گیو او را با کمند اسیر کرد و بعد لباس او را پوشید و درفش او را بدست گرفت و تا لب آب آمد. وقتی ترکان او را دیدند جلو آمدند و گیو گرز را به دست گرفت و بسیاری را نابود کرد و بسیاری فرار کردند.

گیو نزد پیران رفت و خواست سرش را ببرد بنابراین او را با خواری نزد شاه برد. پیران به کیخسرو گفت : تو می دانی من به خاطر تو چه کارها کردم و اگر آن زمان من نزد افراسیاب بودم سیاوش نمی مرد. من بودم که تو و مادرت را نجات دادم. گیو به کیخسرو نگاه کرد که او چه فرمان دهد. فرنگیس به گیو گفت : تا کنون بعد از خدا او ما را از بلایا حفظ کرده است پس او را ببخش.

گیو گفت : من سوگند خورده ام که خون او را به زمین بریزم.کیخسرو پاسخ داد : گوش او را با خنجر سوراخ کن تا خون او بر زمین بریزد و سوگندت درست باشد. گیو نیز چنین کرد.

پیران به خسرو گفت :بفرما تا اسبم را به من دهد تا برگردم. کیخسرو پذیرفت. گیو به پیران گفت : چرا مثل زنان لابه می کنی؟ اگر اسبت را می خواهی باید دستت را با بند ببندم و قول دهی که کسی جز همسرت گلشهر بند را نگشاید. پیران پذیرفت. فرنگیس و کیخسرو او را به بر گرفته و خداحافظی کردند و پیران راه خود در پیش گرفت.

وقتی افراسیاب از شکست لشکرش با خبر شد خشمناک تاخت و دید که همه لشکرش پراکنده شده اند پس پرسید: این پهلوان که بوده و از کجا از وجود کیخسرو باخبر شده و چگونه از مرز گذشته است؟ سپهرم گفت : معلوم است که او گیو بوده. در این میان ناگهان چشم افراسیاب به پیران افتاد که موی سرش خونین شده بود و دست بسته بر روی اسب بود. پیران ماجرا را باز گفت. افراسیاب به شدت عصبانی شد و پیران را از پیش خود راند و بعد شروع به دشنام دادن کرد و گفت که دمار از روزگارشان درمی آورم و چنین و چنان می کنم و نمی گذارم جان سالم به در ببرند.

پیران ناراحت و افسرده به ختن رفت و از آنسو افراسیاب هم به سوی جیحون لشکر کشید و به هومان گفت :زودتر به لب آب برو که اگر گیو و خسرو از آن بگذرند همه رنجهای ما هدر می رود و سرانجامی جز تباهی نداریم.

گیو و خسرو به آب رسیدند و از نگهبان کشتی خواستند اما او به گیو گفت : یا زره یا اسب سیاه و یا آن زن و یا آن غلام ماهرو را به من بده. گیو گفت : این چه سخنانی است؟ تو کیستی که شاه را می خواهی و یا خواستار مادرش هستی؟ شبرنگ بهزاد هم اسبی نیست که به تو داده شود. این زره به همتا که نه آب و نه آتش و نه نیزه و نه شمشیر بر آن کارگر نیست هم به درد تو نمی خورد. ما خودمان از آب می گذریم. گیو به خسرو گفت : فریدون از اروند رود گذشت و تخت شاهی از آن او شد. پس تو هم می توانی از آب بگذری اگر الان افراسیاب بیاید تو و مادرت را می کشد.

کیخسرو نخست با خداوند راز و نیاز کرد و سپس اسب سیاهش را در آب برد و به دنبالش فرنگیس و گیو روان شدند و همگی به سلامت عبور کردند. نگهبان کشتی متعجب شد که با آن آب فراوان جیحون در بهار آنها چگونه گذشتند و پشیمان گشت و برای عذرخواهی از خسرو رفت ولی گیو با او درشتی کرد و عذرش را نپذیرفت.

درهمین زمان افراسیاب سررسید و از نگهبان پرسید : او چگونه به آنسوی آب رفت؟ نگهبان ماجرا را تعریف کرد. افراسیاب گفت : کشتی را آماده کن تا به دنبالشان برویم. هومان گفت : تو با این سواران اگر به ایران روی با پای خود در کام اژدها رفته ای چون گودرز و رستم و طوس و گرگین در انتظار ما هستند. از این رود تا رود چین از آن ماست تو توران را حفظ کن که فعلا از ایران گزندی برای ما نیست. ناچار افراسیاب با خون دل و ناراحتی بازگشت.

گیو پیکی به اصفهان فرستاد و تمام ماجرا را برای گودرز بیان کرد و نامه ای هم برای کاووس فرستاد. شاه بسیار شاد شد. رستم هم از شنیدن موضوع شاد شد و دخترش بانو گشسپ را با مال و خواسته فراوان نزد گیو فرستاد.

همه از آمدن خسرو باخبر شدند و گودرز وسایل استقبال از او را فراهم کرد. وقتی گودرز خسرو را دید به یاد سیاوش اشک از چشمانش سرازیر شد و او را در آغوش گرفت. خسرو یک هفته در خانه گودرز ماند و سپس به راه افتاد.وقتی کیخسرو نزد کاووس رسید شاه بسیار شاد شد و به استقبالش رفت و از حال و روزش پرسید و خسرو همه جریانات را از کشته شدن پدر و شکنجه های مادر و فرستادن او به کوه نزد شبانان و همه و همه را تا انتها و رسیدنش به ایران بیان کرد و بعد هم بسیار از گیو و شجاعتهای او سخن راند و شاه بسیار از گیو خرسند شد و کاخی نیز در اختیار فرنگیس نهاد و گفت : هرچه دارم از آن توست. خسرو به کاخ کشواد در اصطخر رفت و تمام پهلوانان به خدمت خسرو گردن نهادند به جز طوس نوذر که سرپیچی کرد. گودرز عصبانی شد و گیو را نزد طوس فرستاد و گفت به او بگو : در این زمان که همه شادند بهانه مگیر. چرا از فرمان شاه سرمی پیچی؟ اگر چنین کنی با تو می جنگیم. گیو پیام را برد. طوس پاسخ داد بعد از رستم سرافراز لشکر من هستم. من نبیره منوچهر و فرزند نوذر هستم پس بر این کار رضایت ندارم که کسی از نژاد افراسیاب بر تخت نشیند. فریبرز که فرزند کاووس است سزاوارتر است تا آن ترک نژاد.

گیو عصبانی شد و گفت: اگر سر از فرمان بپیچی با تو می جنگیم. تو خود به این خاطر شاه نشدی که سرت از مغز تهی بود کسی شایسته تخت شاهی است که با فر و هوش باشد. گیو رفت و ماجرا را برای گودرز تعریف کرد. گودرز آشفته شد و با سپاهیان به جنگ طوس رفت. وقتی طوس آن سپاه و شکوه و عظمت را دید غمگین شد و با خود گفت: اگر من جنگ کنم از هر دو سپاه بسیاری تباه می شوند و این به سود افراسیاب است پس مرد خردمندی را نزد گودرز فرستاد و پیام داد : این جنگ به سود ما نیست و افراسیاب از این فرصت استفاده می کند و به ایران می تازد.

کاووس هر دو طرف را خواست. طوس به شاه گفت : اگر شاه تاج و تخت را میخواهد واگذار کند باید به فرزندش فریبرز بدهد.

گودرز گفت : در جهان کسی چون سیاوش نبوده و خسرو هم فرزند اوست. در ایران و توران مردی چون او نیست. او از جیحون بدون کشتی گذشت درست مانند فریدون که از اروندرود گذشت. تو از نژاد نوذر هستی و چون پدرت تند و تیز و دیوانه ای اگر سلاحم همراهم بود تو را می کشتم.

طوس به گودرز گفت :تو از نژاد شاهان نیستی و پدرت آهنگری بیش نبود و به فرمان ما بود که سالار شد.

گودرز پاسخ داد : از آهنگری ننگ ندارم انسان باید خرد داشته باشد. من از فرزندان کاوه آهنگرم که ضحاک را سرنگون کرد.

طوس گفت : تو فر و شوکتت را از ما یافتی اگر تو از نژاد کشواد هستی من شاهزاده و از نژاد نوذر هستم.

گودرز گفت : فریدون به خاطر کاوه بود که سرافراز شد و کاوه ستون شاهی او بود مانند قارن عمویم و پدرم کشواد که همه برای استحکام پادشاهی کوشیدند. سپس به کاووس گفت : دو فرزند را بیاور و ببین کدام سزاوارترند. کاووس گفت این درست نیست من هردو را دوست دارم اگر من یکی را انتخاب کنم دیگری از من کینه به دل می گیرد. باید کاری کرد که هیچکدام ناراحت نشوند. باید هر دو با سپاهیان به دژی به نام دژ بهمن بروند. آنجا ایزدپرستان از دست اهریمن در رنج هستند هر کدام که اهریمن را شکست داد تخت شاهی را به او می سپارم. طوس و گودرز پذیرفتند.

صبح روز بعد فریبرز و طوس حرکت کردند. فریبرز در قلب و طوس پیشرو سپاه بود تا به دژ رسیدند. اما گویی زمین پراز آتش شده بود. طوس به فریبرز گفت : در اطراف دژ راه نیست و اگر باشد ما از آن بیخبریم. از این گرما بدن در زیر جوشن می سوزد. بهتراست برگردیم تو که نتوانی دژ را بگیری کسی دیگر هم نمی تواند. یک هفته در اطراف دژ بودند و به جایی نرسیدند پس با ناامیدی بازگشتند.

به گودرز خبردادند که فریبرز و طوس بازگشتند و اینک نوبت شماست پس خسرو به همراه گیو و گودرز و با سپاهیان به دژ رسیدند.

خسرو نامه ای نوشت و پس از ستایش خدا گفت : ای بهمن جادوگر از خداوند بترس. وگرنه من این دژ را تباه می کنم. سپس نامه را به نیزه زد و به گیو داد و گیو آن نامه را به دیوار دژ کوبید. نامه ناپدید شد و ناگهان خروشی برخاست و دیوار دژ ترک خورد. خسرو گفت : دژ را تیرباران کنند. بسیاری به خاک افتادند و پس از آن روشنی سرزد و تیرگیها ناپدید شد و دیوان رفتند و در دژ پیدا شد. خسرو و گودرز داخل دژ شدند و شهری دیدند که پر از باغ و میدان و کاخ بود. خسرو گفت آنجا گنبدی بنا کنند و آذرگشسپ را در آن قرار دهند و موبدان آنجا باشند و به ستایش حق بپردازند. پس از یکسال خسرو با لشکریان به ایران بازگشت.

وقتی کاووس از فتح خسرو باخبر شد بزرگان را به استقبال خسرو فرستاد و فریبرز هم در میان انها بود پس روی فرزند برادرش را بوسید و او را بر تخت فیروزه نشاند و طوس نیز به استقبالش آمد و او را ستایش کرد و از گذشته پوزش خواست. نزد کاووس رفتند و خسرو دست شاه را بوسید. کاووس دست خسرو را گرفت و او را به تخت نشاند و تاج بر سرش گذاشت و بسیار او را اندرز داد و همه بزرگان به شاه جدید تهنیت گفتند.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3913
  • بازدید دیروز: 4305
  • بازدید کل: 10719364