Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

داستان سیاوش - قصه های شاهنامه - قسمت پنجم

داستان سیاوش - قصه های شاهنامه - قسمت پنجم

فرنگیس به نفرین افراسیاب پرداخت و افراسیاب صدای او را شنید و به گرسیوز گفت : او را بیاورید و بگویید مویش را ببرند و چادرش را برتنش بدرند و چنان بزنند تا کودک سیاوش بیفتد.

همه نامداران شاه را نفرین کردند. پیلسم با رخی خونین و روانی داغ به نزد لهاک و فرشیدورد رفت و گفت : دوزخ بهتر از تخت افراسیاب است. باید نزد پیران رویم و از او کمک جوییم. پس چنین کردند. وقتی پیران خبر مرگ سیاوش را شنید بیهوش شد و بعد جامه چاک میکرد و خاک بر سر میریخت و ناله می کرد. پیلسم به او گفت زودتر بشتاب که فرنگیس در خطر است. پیران که چنین شنید شتابان با ده پهلوان روانه شد و بعد از دو روز رسید و فرنگیس را دید که بیهوش است و او را میزنند. دلش پراز درد شد و افراسیاب را نفرین کرد. وقتی فرنگیس او را دید گفت: تو با من بد کردی اما پیران به پایش افتاد و گفت تا نگهبانان او را رها کنند سپس نزد افراسیاب رفت و به او گفت: شاها چرا چنین کردی؟ کی به تو آموخت که سیاوش را بیگناه بکشی؟ اگر ایرانیان بفهمند آشوب به پا می شود و تو پشیمان می شوی. حالا به فرزندت هم رحم نمی کنی؟ او را رها کن و به کاخ من بفرست وقتی بچه بدنیا آمد او را نزد تو می فرستم. شاه پذیرفت. وقتی پیران به کاخش رسید به گلشهر گفت : او را پنهان کن. شبی پیران در خواب سیاوش را دید که بر تخت نشسته و تیغی در دست دارد و می گوید امشب جشن است و شب زادن کیخسرو است. پیران از خواب پرید و به گلشهر گفت : نزد فرنگیس برو و مراقبش باش . گلشهر نزد فرنگیس رفت و فرزندش را دید که به دنیا آمده بود پس به پیران خبر داد پیران آمد و او را دید. گویی کودکی یکساله است پس با خود گفت : نمی گذارم شاه به او دست یابد.

صبح روز بعد نزد افراسیاب رفت و گفت از بخت تو یک بنده دیروز به بندگانت افزوده شد که همتایی ندارد گویی فریدون گرد است. اندیشه بد را از سر بیرون کن. پیران کمی او را نصیحت کرد طوریکه شاه از کارش پشیمان شد. افراسیاب گفت : او را نزد شبانان به کوه ببرید طوریکه نداند کیست و از چه نژادی است. پیران شبانان کوه قلو را خواند و از شاهزاده برایشان صحبت کرد و گفت او را چون جانتان حفظ کنید و چون غلامی خدمتگزارش باشید. آنها گفتند فرمانبرداریم پس پول زیادی به آنها داد و با دایه بچه را به آنها سپرد. مدتی سپری شد و کیخسرو هفت ساله گشت. از چوبی کمان و از روده زه ساخت و به شکار می رفت وقتی ده ساله شد به جنگ گراز و گرگ و پلنگ می رفت. پس شبانان با گله نزد پیران آمدند و گفتند : ابتدا به شکار آهو میرفت ولی حالا قصد شیر و پلنگ می کند و ما می ترسیم بلایی به سرش بیاید و تو از ما دلگیر شوی. پیران خندید و به بروبالای جوان نگریست و او را به آغوش گرفت. خسرو به او گفت : چطور شبانزاده ای را به آغوش می گیری و عارت نمی شود؟ پیران دلش به حال او سوخت و گفت : تو از نژاد بزرگی هستی پس جامه شاهانه به او پوشاند و اسبی برایش آورد و در کنار خود او را می پرورانید. شبی فرستاده ای از افراسیاب به نزد پیران آمد و او را نزد شاه خواند. شاه به پیران گفت : از کارهایم پشیمانم درست نیست که فرزند فریدون چون شبانان پرورده شود اگر داستان مرگ پدرش را نداند می توانیم او را نزد خود نگهداریم اما اگر بدخویی کند سرش را مانند پدرش می برم.

پیران گفت : آن بچه از گذشته ها بی خبر است. پس از شاه سوگند گرفت که ستمی به بچه روا ندارد و بعد لباس تمیز و کلاه کیانی بر سرش گذاشت و او را نزد افراسیاب برد. افراسیاب از شرم صورتش پر از اشک شده بود و رنگ از رویش پرید پس به او گفت : ای شبان جوان با گوسفندان چه می کنی؟ خسرو پاسخ داد : شکاری نیست و من کمان و تیری ندارم. شاه از آموزگارش و گردش روزگار پرسید و او پاسخ داد: جایی که پلنگ است مردم شجاع هم می ترسند. شاه از ایران و آرام و خوابش پرسید و او پاسخ داد : شیر درنده سگ جنگی را به زیر نمی آورد. شاه گفت :از اینجا به ایران نزد شاه دلیر برو. او پاسخ داد : در کوه و دشت سواری بر من گذشت. شاه خنده اش گرفت و به کیخسرو گفت: تو نمی توانی کینه ای داشته باشی. او پاسخ داد در شیر روغنی نیست. شاه خندید و گفت : او دیوانه است من از سر می پرسم و او از پا سخن می راند. پس به پیران گفت: او را به مادرش بسپار و آنها را به سیاوخشگرد ببر و وسایل رفاهشان را فراهم کن.

وقتی کاووس آگاه شد که سیاوش چه بر سرش آمده و چگونه سر از تنش جدا شده است جامه درید و رخ را خونین کرد و از تخت به خاک افتاد. ایرانیان مویه کردند و دیدگانشان پر از خون بود و رخشان زرد شده بود. تمام پهلوانان چون طوس و گودرز و گیو و شاپور و فرهاد و بهرام و رهام و زنگه و خراد برزین و گرگین واشکش و شیدوش همگی به سوگواری نشستند. خبر به نیمروز رسید که ایران از مرگ سیاوش به عزا نشسته است وقتی تهمتن این خبر را شنید از هوش رفت و در زابل غوغایی بر پا شد. زال صورت می خراشید و زواره گریبان درید و فرامرز سینه چاک کرد و رستم مویه میکرد که جهان چون تو شاهی ندیده است دریغ و افسوس که دشمن شاد شد و همه کوششهای من از بین رفت. یک هفته سوگواری کردند و روز هشتم سپاهیان از کشمیر و کابل جمع شدند و به سوی کاووس راه افتادند. بزرگان ایران به استقبالشان رفتند و همه زار و گریان بودند. وقتی رستم به کاووس رسید گفت : عشق سودابه باعث این بلا شد و چنین ضرری به ایران رساند. سیاوش به خاطر بدگوییهای این زن شوم از بین رفت اکنون من به کینخواهی سیاوش آمده ام. کاووس گریان می نگریست و پاسخی نداد پس تهمتن به سوی کاخ سودابه رفت و گیسوانش را کشید و از پرده سرا بیرون آورد و او را با خنجر به دو نیم کرد. بعد از مدتی عزاداری ایرانیان آماده نبرد شدند و گودرز و طوس و شیدوش و فرهاد و گرگین و گیو و رهام و شاپور و خراد و فریبرز پسر کاووس و بهرام و گرازه و گستهم و زنگه شاوران و فرامرز پسر رستم و زواره همه اجتماع کردند و رستم گفت : نباید این کینه را کوچک شمارید از دلها ترس را بیرون کنید و به خدا قسم تا زنده ام دلم از درد سیاوش خون است و انتقام او را می گیرم. بنابراین خروشی پدیدار شد و سپاهیان آماده نبرد شدند و پیشرو سپاه فرامرز فرزند رستم بود. سپاه راه افتاد تا به مرز توران رسید و دیده بان آنها را دید. ورازاد که شاه سپیجاب بود وقتی چنین دید سپاهش را آماده کرد و به سوی فرامرز آمد و از نام و نشان او پرسید و از اینکه چرا به مرز آمده است. فرامرز گفت: من ثمره پهلوانی هستم که شیر به دستش پیچان می شود. رستم با سپاه پشت سر ماست و ما به کین سیاوش کمر بسته ایم.

ورازاد وقتی این سخنان را شنید آماده جنگ شد. فرامرز هم آماده بود و با یک حمله هزاران تن را به زمین زد و مانع فرار ورازاد شد و لشکریان همگی سراسیمه فرار کردند. فرامرز نیزه ای به کمربند ورازاد زد و او را از زین بلند کرد و بر خاک زد و سرش را از تن جدا کرد و نامه ای نزد پدر نوشت و گفت که به کین سیاوش سر از تنش جدا کردم.

از آنسو به افراسیاب خبر رسید که سپاه ایران حمله کرده است. افراسیاب غمگین شد و بزرگان را فراخواند و لشکر را آماده کرد. وقتی به هامون رسیدند افراسیاب سرخه را فراخواند و از رستم برای او سخن راند و سپس گفت با سی هزار شمشیرزن نامدار به سوی سپیجاب برو و سر فرامرز را از تن جدا کن. تو فرزند من هستی پس خود را از رستم محفوظ بدار که کسی همتای او نیست. سرخه گفت :دمار از جان رستم در می آورم و فرامرز را کت بسته به اینجا می آورم. افراسیاب گفت: فرامرز پسر رستم دلیر و بیدار است پس مراقب باش و در جنگ با آنها خود را ایمن ندان.

وقتی سرخه به سپیجاب رسید از سپاه ایران طبل جنگ را شنید و دید که از کشتگان کوهی در آنجا پدید آمده است فرامرز به سوی سرخه تاخت و گفت : ای ترک بخت برگشته خون سیاوش را می ریزید و از دادار نمی ترسید؟ نامت را بگو تا جنگ را آغاز کنیم. سرخه گفت : من سرخه پسر افراسیاب هستم و آمده ام جان از تنت جدا کنم پس نیزه ای به سوی او پراند اما فهمید که همتای او نیست. وقتی فرامرز سرخه را یافت کمربندش را گرفت و او را بر زمین زد و او را به لشکرگاه آورد و سپاه ترکان را شکست دادند.

در همین موقع پرچم رستم پدیدار شد و فرامرز نزد او رفت و سرخه را دست بسته نشان داد. سپاهیان رستم به او آفرین گفتند و رستم گفت : هنر و گوهر نامدار و خرد و فرهنگ چهار گوهری هستند که اگر داشته باشی جهان در دست توست. رستم سرخه را دید فرمود تا او را به دشت برند و چون سیاوش سر از تنش جدا کنند. طوس آماده شد تا خون او را بریزد. سرخه به او گفت: چرا مرا بیگناه می خواهی بکشی؟ سیاوش دوست و همسال من بود و من هم از مرگ او ناراحت بودم. تو بر نوجوانی من ببخش. طوس دلش به درد آمد و با رستم صحبت کرد. رستم گفت : باید دل و جان افراسیاب را پر از درد کنیم. همین کودک که از پشت اوست بعدها حیله دیگری می سازد و این را بدان تا وقتی که من در جهان زنده ام کسی از ترکان را زنده نمی گذارم. پس به زواره اشاره کرد و او طشت و خنجر را برد و جوان را به جلاد سپرد و سر از تن سرخه جدا کردند. لشکریان سرخه با تنهای مجروح نزد افراسیاب رسیدند و خبر کشته شدن سرخه را دادند. افراسیاب موی از سر می کند و اشک می ریخت پس لشکریان را آماده کرد و به سوی ایرانیان حرکت کرد. به رستم خبر رسید که لشکریان افراسیاب نزدیک شدند. از دو سپاه خروش برخاست. در سپاه توران بارمان در طرف راست و کهرم در طرف چپ بود و افراسیاب در قلب سپاه قرار داشت. در سپاه ایران گودرز و کشواد و هجیر در طرف چپ و در راست گیو و طوس بودند و تهمتن در قلب سپاه قرار داشت و بعد زواره و سپس فرامرز بودند.

جنگ آغاز شد. پیلسم به قلب سپاه آمد و از شاه رخصت طلبید و شاه خرسند شد و گفت اگر رستم را بکشی دخترم و تاج شاهی را به تو می دهم.

پیران غمگین شد و به شاه گفت : اگر او با رستم بجنگد گور خود را کنده است و تو می دانی برادر که کوچکتر باشد عزیزتر است. اما پیلسم ادعا کرد می تواند از پس رستم برآید. پیلسم نزد ایرانیان آمد و گفت : رستم کجاست بگویید تا به جنگ من آید. وقتی گیو سخن او را شنید دست به تیغ برد و جلو رفت و گفت : رستم با یک ترک چون تو نمی جنگد که این برایش ننگ است.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3891
  • بازدید دیروز: 4305
  • بازدید کل: 10719342