Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

داستان سیاوش - قصه های شاهنامه - قسمت اول

داستان سیاوش - قصه های شاهنامه - قسمت اول

روزی طوس به همراه گودرز و گیو و چندین سوار برای شکار به نخچیرگاه رفتند و شکارهای زیادی زدند.

روزی طوس به همراه گودرز و گیو و چندین سوار برای شکار به نخچیرگاه رفتند و شکارهای زیادی زدند. همینطور که طوس و گیو در جلو می تاختند چشمشان به زیبارویی افتاد با قدی چون سرو و رویی چون ماه.   

طوس به او گفت : چه کسی تو را به این بیشه آورد؟ دختر گفت: دیشب پدر مرا زد و من خانه را رها کردم چون او می خواست سر از تنم جدا کند . طوس از نژادش پرسید و دختر پاسخ داد : من از خویشان گرسیوز هستم و نژادم به شاه فریدون می رسد .طوس و گیو هر دو از او خوششان آمده بود. طوس گفت : من بودم که اول او را یافتم و با سرعت به سمت او آمدم اما گیو می گفت: نه من اول رسیدم. خلاصه کارشان به دعوا کشید و برای داوری نزد کاووس شاه رفتند اما وقتی کاووس دخترک را دید دلش به سوی او پرکشید پس به آن دو گفت : من کارتان را آسان می کنم این آهویی که شکار کردید شایسته من است .بدینسان شاه با او ازدواج کرد بعد از گذشت نه ماه او پسر زیبایی به دنیا آورد و کاووس نام او را سیاوخش نهاد .ستاره شناسان طالع او را آشفته دیدند. کاووس آشفته شد و به خدا پناه برد و تصمیم گرفت او را برای پرورش یافتن نزد رستم بسپارد. پس رستم او را به زابلستان برد و بزرگ کرد و آئین رزم و پادشاهی و هنرهای دیگر را به او آموخت تا کارش به جایی رسید که شیر را به بند می آورد. پس روزی به رستم گفت: من دیگر باید به نزد پدرم بروم. رستم و سیاوش به سوی پایتخت رفتند و کاووس شاه از آنان استقبال کرد و جشنی برپاشد. بعد از مدتی مادر سیاوش مرد و او را درد و حسرتی بسیار فراگرفت و به عزا نشست. روزی کاووس با پسرش نشسته بود که سودابه وارد شد و سیاوش را دید و دیدن همان و عاشق شدن همان .پس کسی را نزد سیاوش فرستاد که پنهانی از او بخواهد که به شبستان برود. سیاوش آشفته شد و پاسخ داد: به او بگو من مرد شبستان نیستم و کلک و حیله در کارم نیست. روز بعد سودابه نزد شاه رفت و به او گفت : بهتر است که پسرت را به شبستان بفرستی تا از بین دختران کسی را انتخاب کند .شاه پذیرفت و با سیاوش صحبت کرد. سیاوش ابتدا کراهت داشت ولی پس از اصرار زیاد پدرش مجبور شد بپذیرد .کلید شبستان در دست پاکمردی به نام هیربد بود شاه او را فراخواند و گفت : فردا نزد سیاوش برو و او را به شبستان ببر. روز بعد سیاوش به شبستان رفت و زیبارویان به استقبالش آمدند و سودابه او را غرق بوسه کرد اما سیاوش با کراهت از نزد او گذشت و به سوی خواهرانش رفت و پس از مدتی آنجا را ترک کرد. شبانگاه شاه به شبستان رفت و نظر سودابه را پرسید و او گفت اگر شاه بخواهد می توانیم از دختران من یا کی آرش یا کی پشین انتخاب نموده و به عقدش درآوریم. شاه پذیرفت و با سیاوش صحبت کرد و از او خواست تا کسی را انتخاب کند. سیاوش روز بعد به شبستان رفت و سودابه زیبارویان را به او نشان داد و گفت که هرکدام را می پسندی انتخاب کن .سیاوش به فکر فرورفت و با خود گفت : من نباید زنم را از دشمنان انتخاب کنم. من ماجرای شاه هاماوران را از بزرگان شنیده ام و سودابه هم که دختر اوست خوبی مرا نمی خواهد پس سکوت کرد.

سودابه گفت : عجیب نیست که تو پاسخی نمی دهی چون این ماهرویان که در کنار خورشیدی چون من ایستاده اند زیباییشان به چشم نمی آید پس بیا تا با هم پیمان ببندیم پس سر او را در بر گرفت و بوسید. سیاوش شرمگین شد و با خود گفت : خداوندا مرا از بد دور بدار من نمی خواهم با پدرم بی وفایی کنم و اسیر اهریمن شوم اما اگر به او جواب سردی بدهم خشمگین می شود و نزد شاه از من بدگویی می کند. پس به آرامی به سودابه گفت: تو همتایی نداری و شایسته کسی جز شاه نیستی اکنون برای من دخترت کافی است تو سرور بانوان و جای مادر من هستی. وقتی کاووس به شبستان رفت سودابه مژده داد که سیاوش دختر مرا پسندید و شاه هم شاد شد. روز دیگر سودابه پس از آراستن خود سیاوش را نزد خود فراخواند و گفت: شاه گنج زیادی به تو داده است و من هم دخترم را به تو می دهم. حالا چه بهانه ای داری؟ من از عشق تو می میرم هفت سال است که غم عشق تو بر دلم نشسته است پس مرا شاد کن و به میل من رفتار کن و اگر چنین نکنی تو را نزد شاه مفتضح می کنم. سیاوش گفت : مباد که من دینم را فدای دلم کنم و به پدرم جفا نمایم. سودابه به او آویخت که من راز دلم را به تو گفتم و تو می خواهی مرا رسوا کنی پس جامه اش را درید و فریاد کشید. در کاخ غلغله شد و به شاه خبر رسید کاووس به شبستان رفت و سودابه گریان شروع به بدگویی و تهمت زدن به سیاوش کرد. شاه عصبانی شد و گفت : باید سر از تن سیاوش جدا کرد. همه را متفرق کرد و به سیاوش گفت : ماجرا را بازگو. سیاوش هرچه گذشته بود بازگفت اما سودابه انکار می کرد و می گفت : او به من نظر بد داشته و لباسم را درید. کاووس با خود گفت : نباید شتاب کنم پس بر و بالای سیاوش را بویید اما بوی می و مشکی که از سودابه می آمد در سیاوش نبود پس به سودابه بدگمان شد و پیش خود گفت : باید او را با شمشیر بکشم اما اولا ترسید که در هاماوران شورش شود و ثانیا به یادش آمد که وقتی او اسیر شاه هاماوران بود سودابه هم در کنارش اسارت را پذیرفت و سوم اینکه شاه به شدت سودابه را دوست داشت و چهارم آنکه کودکان کوچکی از او داشت. پس به سیاوش گفت : با کسی در این مورد چیزی مگو. وقتی سودابه فهمید که در برابر شاه خوار و ذلیل شده است به فکر چاره افتاد. زنی در پرده سرا داشت که پر از مکر و افسون بود و در آن هنگام نیز بچه ای از اهریمن در شکم داشت. سودابه به او گفت : دارویی بخور و بچه ات را بینداز تا من به کاووس بگویم این بچه از من بوده است. زن پذیرفت و دارویی خورد و دو بچه از او افتاد. سودابه طشتی را که بچه ها در آن بودند را آورد و خروشید و ناله کرد وقتی کاووس شنید غمگین شد.

صبح که شاه به شبستان آمد سودابه را دید که گریه می کند و طشتی را که کودکان در آن بودند را نیز دید و این باعث شد که کاووس بدگمان شود. پس به سراغ ستاره شناسان و طالع بینان رفت و آنها پس از تفحصات زیاد گفتند: کودکان از آن دیگری است و از تو و سودابه نیست. کاووس تا مدتی راز را پنهان داشت. سودابه هر روز می نالید و از شاه دادخواهی می کرد. تا اینکه شاه دستور داد زن بدگوهر را آوردند و به بند کشیدند. هرچه به او وعده دادند چیزی نگفت. او را با خواری زدند و تهدید کردند که او را با اره خواهند برید اما او گفت من اطلاعی ندارم. ستاره شناس هرچه را گفته بود در برابر سودابه گفت. سودابه پاسخ داد : اینها از ترس سیاوش چنین می گویند. شاه بین دوراهی قرار گرفت و نمی دانست چکار کند. ناچار گفت : آتشی به پا کنید تا شاید آتش گناهکار را رسوا کند. سودابه گفت : من راست می گویم و این دو بچه گواه من هستند. وقتی شاه موضوع را به سیاوش گفت او پذیرفت.

پس در دشت هیزم جمع کردند و نفت برآن ریختند و آتش به پا کردند و سیاوش با جامه سپید سوار بر اسبی سیاه در برابر شاه تعظیم کرد. کاووس صورتش شرمگین بود. سیاوش گفت ناراحت مباش که اگر بیگناه باشم رها می شوم وگرنه مجازات را خواهم چشید. پس شروع به درد دل با خدا کرد و داخل آتش شد و به سلامت از آن عبور کرد و نزد پدر شتافت. کاووس گفت : ای دلیر کسی چون تو که از مادری پاکدامن زاده شده است پادشاه جهان خواهد شد پس او را برگرفت و از کردار بد خویش پوزش خواست و سه روز به جشن و شادی پرداختند. روز چهارم سودابه را پیش خواند و ملامت کرد و گفت دیگر پوزش تو را نمی پذیرم پس آماده مرگ باش. سودابه گفت : این کار را مکن. این جادوی زال بود که به ما رسید. شاه گفت : باز هم نیرنگ به کار می بری و شرم نمی کنی؟ پس به جلاد گفت : او را به دار بزن.

سیاوش پادرمیانی کرد که او را ببخش شاید پندپذیر باشد و به راه آید و شاه پذیرفت. سودابه را دوباره به شبستان بردند پس از مدتی دوباره دل شاه پر از مهر سودابه شد و سودابه نیز دوباره به بدگویی از سیاوش می پرداخت و شاه را بدگمان می کرد. در همین زمان بود که شاه شنید که افراسیاب با صدهزار ترک به سوی ایران آمده است پس در فکر این بود که چه کسی می تواند هماورد او شود. سیاوش با خود گفت: بهتر است من به جنگ او روم تا از چنگ سودابه و بدگمانی پدر خلاص شوم پس نزد شاه رفت و تقاضای خود را گفت و شاه هم شادمانه موافقت کرد و رستم را نزد خود خواند و گفت که با سیاوش همراه شود بنابراین سپاهیان را آماده کردند و مجهز و کامل با دوازده هزار سپاهی پهلوی و پارس و بلوچ و کرد و گیلانی و خلاصه هر ایرانی پهلوانی را که آماده بود مهیا کردند. کاووس تا جایی سیاوش را همراهی کرد و با ناراحتی و اشک و آه با او خداحافظی نمود. گویا دلشان گواهی می داد که دیگر دیداری نخواهند داشت. سیاوش و رستم از ایران به زابلستان نزد زال رفتند و یکماه آنجا به شادی سپری کردند و بعد راه افتادند و از زابل و کابل و هند هم سپاهی با آنها همراه شدند. به افراسیاب خبر رسید که سپاه ایران به فرماندهی سیاوش و سپهداری رستم آمد وقتی سپاه ایران به دروازه بلخ رسید جنگ سختی درگرفت و بعد از سه روز وارد بلخ شدند و شرح فتح خود را به شاه نوشتند و سیاوش اضافه کرد که افراسیاب در سغد است اگر شاه فرمان دهد به آنجا می روم و با او می جنگم. شاه پاسخ داد که در جنگ با او شتاب مکن. او خود وارد جنگ می شود. از آنسو گرسیوز نزد افراسیاب آمد و خبر داد که بلخ گرفته شده است. افراسیاب برآشفت و سپاهی گران آماده کرد.

نیمه شب که همه در خواب بودند ناگهان خروشی از سرای افراسیاب برخاست و همه از خواب پریدند. گرسیوز نزد افراسیاب رفت و او را در بر گرفت و پرسید چه شده است ؟ ولی او همچنان در بغل برادرش می لرزید تا اینکه بالاخره گفت :در خواب بیابانی پر از مار دیدم و زمین پراز گرد و خاک و آسمان هم پراز عقاب بود. ناگهان بادی برخاست و درفش مرا سرنگون کرد و سراپرده و خیمه مرا واژگون کرد. لشکریان همه سربریده بر زمین افتاده بودند و سپاه دشمن بر تخت من تاختند و مرا اسیر کردند و دست بستند و هیچ آشنایی در کنارم نبود. مرا نزد کاووس بردند در حالیکه جوانی چهارده ساله و زیبارو هم در کنارش بود.

گرسیوز گفت : باید اخترشناسان را خبر کنیم. افراسیاب به ستاره شناسان گفت : کسی نباید در این مورد چیزی بداند و بعد خوابش را تعریف کرد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3788
  • بازدید دیروز: 4305
  • بازدید کل: 10719239