Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بلیط لاطاری - قسمت دوازدهم

بلیط لاطاری - قسمت دوازدهم

نوشته: ژول ورن
ترجمه: دکتر مرتضی سعیدی

همانروزی که «سیلویوس هوگ» برژن را ترك كرد، اتفاق ناگواری در مهمانخانه دال روی داد ..

خانم هانسن بیش از پیش توسط نگرانی‌های پنهانیش رنج می‌برد. بنظر میرسید که او از کشتی ویکن و هر چه که بنفع فرزندانش می‌باشد، کناره گرفته است. زیرا او تنها در گوشه اتاقش زندگی می‌کرد و فقط سرساعت غذا حاضر میشد. و تنها گاهی با هولدا وژوئل صحبت میکرد که آنهم همیشه برای سرزنش مستقیم یا غیر مستقیم آنها درباره بلیط بخت آزمائی بود. .

هر چه بود، هولدا بتمام این پیشنهاداتی که پر فایده نیز بودند، جواب رد میداد. و این امر سبب تلخ ترین ناسازگاری‌های خانم هانسن میشد .

او روزی بدخترش گفت :

- اگر بتو امر بکنم که این بلیط را تسلیم کنی چطور؟ بله، اگر بتو دستور بدهم؟

- مادرم، من غمگین خواهم شد، ولی با این همه بشما جواب رد میدهم .

- اگر با اینهمه لازم باشد!

 ژوئل پرسید :

- چرا لازم باشد ؟

خانم هانسن جوابی نداد. رنگش در برابر این سئوال بجای ژوئل پریده بود، و در حالیکه حرفهای نامفهومی میزد، خود را کنار کشید.

ژوئل گفت :

- باید موضوع مهمی در کار باشد و معامله ای بین مادرمان و «ساندگویست» در جریان باشد

- بله برادرم. در آینده عواقب ناراحت کننده ای در انتظارمان است !

- هولدای بیچاره ام، آیا مگر در عرض این چند هفته مصیبت نکشیده ایم که باید بلای دیگری مارا تهدید کند؟

- آه ! چقدر آقای «سیلویوس» در بازگشت خود دیر کرد! وقتی که او اینجاست، من کمتر خودرا ناامید و مایوس احساس می‌کنم ....

- با اینهمه او چه کاری میتواند برای ما بکند ؟

اما چه چیزی در گذشته خانم هانسن وجود داشت که نمیخواست آنرا برای فرزندانش فاش کند؟ و چه عزت نفسی او را از گفتن علت اضطرابش، منع میکرد؟ آیا او خود را سرزنش نمی‌کرد؟ از طرف دیگر چرا میخواست بخاطر بليط «ال کامپ» و ارزشی که پیدا کرده بود، دخترش را در فشار بگذارد؟ بالاخره هولدا و ژوئل از این سئوالات سردر میاوردند.

صبح روز چهارم ژوئیه، ژوئل خواهرش را بکلیسای کوچکی که او هرروز بآنجا میرفت تا برای روح نامزد ناکامش دعا کند، هدایت کرد. آنروز، وقتی که بخانه برمیگشتند، از دور خانم هانسن - را در زیر درختان دیدند که بسرعت بطرف مهمانخانه میرفت ! اما او تنها نبود. مردی همراهش بود، مردی که صدای بلند و حرکاتش نشان میداد که شخص مهمی است.

هولدا و برادرش ناگهان متوقف شدند

ژوئل گفت :

- این مرد کیست ؟

هولدا چند قدمی بجلو رفت

- آیا او را میشناسی؟

 - بله او «ساندگویست» است!

- ساندگویست؟

- بله !

- ومثل اینکه ارباب ما باشد و حقوقی برما ... و مادرمان.. داشته باشد ؟..

- برادر بدون شك. شاید او امروز برای اعمال آن حقوق باینجا آمده است ...

- چه حقوقی .. آه ! این بار باید بفهمم که این مرد چه مقصودی در اینجا دارد!

ژوئل با زحمت جلوی خودرا گرفت و سپس باتفاق خواهرش خودرا بکناری کشید .

چند دقیقه بعد، خانم هانسن و «ساندگویست» بدر مهمانخانه رسیدند. «ساندگویست» از آستانه در عبور کرد. و در به روی خانم هانسن بسته شد و هردو در سالن بزرگ جای گرفتند. ژوئل و هولدا بخانه نزديك شدند، و از آنجا صدای غرغر «ساندگویست» بگوش می‌رسید. آنها توقف کردند، و گوش دادند. خانم هانسن در حالیکه التماس میکرد، صحبت مینمود .

ژوئل گفت :

- داخل شویم.

هولدا قلبش ناراحت شده بود و ژوئل که از بی صبری و خشم میلرزید، وارد سالن بزرگی که درش بدقت بسته شده بود، شدند. «ساندگو پست» روی صندلی بزرگ نشسته بود. وقتی که برادر و خواهر را دید، حتی اعتنائی هم بانها نکرد. فقط سرش را برگرداند و از بالای عینك نگاهی بانها انداخت.

- آه، اگر اشتباه نکرده باشم، هولدای زیباست !

اما بالحنی این جمله را ادا کرد که ژوئل خیلی بدش آمد .

خانم هانسن باحالتي حاکی از ترس و تواضع، در برابر این مرد ایستاده بود، ولی وقتی که بچه هایش را دید از جایش پرید و خیلی خشمناك شد.

«ساندگویست» اضافه کرد:

- آنهم بدون شك برادرش است ؟

ژوئل جواب داد :

- بله، برادرش

بعد جلو رفت و در دو قدمی صندلی ایستاد و پرسید :.

- چه فرمایشی داشتید ؟

«ساندگویست» نگاه بدی باو انداخت و بدون آنکه از جای خود بلند شود، باصدای سخت و ظالمانه اش گفت :

- بشما خواهم گفت، جوان ! راستی خوب بموقع رسیدیدا زیرا خیلی عجله داشتم تاشما را ببینم واگر خواهرت هم عاقل باشد، بالاخره توافق خواهیم کرد ! آه پس بنشینید، شما هم همینطور، دختر جوان !

«ساندگویست» مثل اینکه در منزل خودش باشد، آنها را دعوت بنشستن کرد. و ژوئل هم این موضوع را باو خاطر نشان ساخت.

- آه ! آه، خیلی ناراحت شدی، شیطان، مثل اینکه این بچه زیاد راحت بنظر نمی‌رسد!

ژوئل جواب داد : .

- همانطوریکه میگوئید راحت نیستم. زیرا برای کسی احترام قائل میشوند که برای دیگران احترام قائل شود

خانم هانسن گفت:

- ژوئل !

هولدا نگاه ملتمسانه ای برادرش انداخت، گوئی از او میخواست تا جلوی خشم خود را بگیرد .

- برادر ... برادر!

ژوئل خیلی سعی کرد تا بر خود مسلط شده و قبل از آنکه فکر بیرون انداختن این مرد خشن در مغزش راه یابد، بگوشه سالن پناه برد.

«ساندگویست» پرسید:

- آیا اکنون میتوانم صحبت کنم

خانم هانسن با سر اشاره مثبت کرد.

- این چیزیست که میخواستم باشما در میان بگذارم، خواهش می‌کنم که هر سه نفر خوب گوش بدهید، زیرا نمیخواهم دوباره حرفهایم را تکرار کنم .

از گفته او احساس میشد که قصد تحمیل کردن اراده اش را دارد.

- در روزنامه‌ها خواندم که دریانورد جوانی که نامش «ال کامپ» بود، در موقع غرق کشتی خود بلیط بخت آزمائی برای هولدا فرستاد. همینطور دانستم که مردم برای این بلیط تاثیر مافوق الطبيعه ای قائل هستند. زیرا موقعیت بخصوصی پیدا شده است. بعلاوه فهمیدم که در قرعه کشی وضع خاصی را برای او پیش بینی میکنند. بالاخره مطلع شدم که پیشنهاداتی برای خرید آن بهولدا شده و قیمتها هم قابل ملاحظه هستند.

ويك لحظه ساکت شد و بعد گفت :

- آیا درست است؟ .

در ژوئل گفت :

- بله، درست است بعد؟

«ساند گویست» بحرفش ادامه داد :

- بعد؟ بعقیده من این پیشنهادات روی خرافات پوچ بناشده است. حدس میزنم، بنسبتی که روز قرعه کشی نزدیك میشود، این پیشنهاد‌ها نیز فزونی خواهند گرفت. بنابراین منکه يك تاجرم فکر میکنم که این معامله مناسب حالم میباشد. و بنابراین باین دلیل بود که دیروز «درامن» را بقصد تصاحب این بلیط ترک کرده وبدال آمدم تااز خانم هانسن خواهش کنم که مرا بدیگر پیشنهاد دهندگان ترجیح دهد.

اولین حرکت هولدا این بود که این پیشنهاد هم جواب رد بدهد. اما قبل از آنکه او دهانش را باز کند ژوئل مانعش شد و گفت:

- قبل از آنکه به آقای «ساندگویست» جواب بدهیم، میخواستم بپرسم که آیا او میداند این بلیط متعلق بکیست ؟.

- تصور می‌کنم که به هولدا هانسن تعلق دارد ؟

- - بسیار خوب، پس بلیط مال هولدا هانسن است و باید از او سئوال کنید که آیا مایل است آنرا از دست بدهد يانه ! .

خانم هانسن گفت :

- پسرم !..

ژوئل ادامه داد :

- مادر، بگذار کار را تمام بکنیم. آیا این بلیط قانونا متعلق بپسر عموی ما «ال کامپ» نبود و آیا «ال کامپ» حق نداشت آنرا بنامزدش ببخشد ؟

«ساندویست» جواب داد :

- بدون شك و تردید

- پس باید به هولدا هانسن مراجعه کنید .

- باشد، آقای مقید بتشریفات، پس از هولدا تقاضا میکنم بلیطی را که شماره اش 9672 بوده و از جانب «ال کامپ» باو رسیده است، بمن واگذار کند..

دختر جوان با صدای محکمی گفت :

- آقای «ساندگویست»، پیشنهادات زیادی درباره این بلیط بمن رسیده است، اما بی فایده است، همینطور بشما نیز مانند سایرین جواب رد خواهم داد. زیرا اگر نامزدم این بلیط را همراه با آخرین خدا حافظی خود بمن داد، برای این بود که من آنرا در نزد خود نگاه دارم، نه آنکه آنرا بفروشم. بنابراین آنرابهیچ قیمتی از دست نخواهم داد. ...

وقتی که هولدا حرفش را زد، خواست از اتاق خارج شود، زیرا فکر میکرد که مذاکرات از نظر او خاتمه یافته است .

اما بايك اشاره مادرش متوقف شد.

حرکت خشم آلودی از خانم هانسن سرزد و «ساندگویست» هم نشان میداد که عنقریب بخشم خواهد آمد. ژوئل با تمسخر گفت:

-کنار آمدن باخواهر من برای شما بدون زحمت نخواهد بود. زیرا وقتی که شما با او از معامله صحبت می‌کنید او با شما از قلب و احساس حرف خواهد زد !

- چه حرفهائی، جوان ! اما وقتی که حرفهایم تمام شد، خواهید دید که این معامله هم برای من و هم برای او مفید خواهد بود. واضافه می‌کنم برای مادرش هم که مستقیما بان ذیعلاقه است سودمند می‌باشد.

ژوئل و هولدا بهم نگاه کردند. آیا آنها چیزی را که مادرشان از آنها مخفی میکرد، دریافته بودند؟

«ساندگویست» ادامه داد :

- وقتی که من از مبلغی در ازای این بلیط صحبت کردم منظورم این بود مزایائی پیشنهاد کنم که نفع خانواده هانسن در آن باشد و دیگر هولدا نتواند آنرا رد کند

- واقعا !

- اکنون، پسرم، بنوبه خودتان بدانید که من برای این بدال نیامدم تا از خواهرتان خواهش کنم که این بلیط را بمن واگذار کند ! نه ! هزار بار نه !  

- پس چه میخواهید ؟

- من چیزی نمیخواهم، متوقعم ... میخواهم .....

ژوئل فریاد زد :

- بچه حقی، بچه حقی، شما يك غریبه هستید و چگونه جرات می‌کنید در خانه مادرم اینطور حرف بزند؟

- این حقی است که هر کس وقتی که دلش میخواهد میتواند در منزل خودش حرف بزند. ..

- در منزل خودش ! .

ژوئل در حالیکه در منتهای خشم و غضب بود بطرف «ساندگویست» که خودرا از صندلی بخارج کشانیده بود، رفت. اما هولدا جلوی برادرش را گرفت و خانم هانسن هم در حالیکه سرش را در میان دستانش مخفی کرده بود، بانتهای دیگر سالن رفت.و دختر جوان گفت :

- برادر !... باو نگاه کن !

ناگهان ژوئل سرجایش ایستاد زیرا دیدن مادرش خشم او را فرو نشاند.

تمام اینها نشان میداد که تا چه اندازه خانم هانسن در چنگ این «ساندگویست» اسیر است.

«ساندگویست» هم وقتی که تردید ژوئل را دید، جراتی بخود داد و بجای اولش برگشت و بروی صندلی نشست و با صدائی تهدید آمیز فریاد زد:

- بله، در منزل خودش، چون خانم هانسن پس از مرگ شوهرش، در کار سفته بازی افتاد، ولی سودی نبرد و ثروت کمی را هم که پدرتان از خود بجای گذاشته بود، بهدر داد. بعد مجبور شد از یکی از صرافان «کریستیانیا» پول قرض کند. و چون موعد پرداخت آن گذشت، من ضمانت خانم هانسن را بمبلغ 15000 مارك قبول کردم و قروض آن صراف را پرداختم. پس اگر تاسر رسید وام، پول من پرداخت نشود، این خانه از آن من خواهد بود .

ژوئل پرسید :

- موقع سررسید کی است؟

- ۲۰ ژوئیه، یعنی ۱۸ روز دیگر. و آنروز چه خوشایند شما باشد و چه نباشد، من در اینجا یعنی در منزل خودم خواهم بود.

ژوئل بتندی جواب داد :

- در آن تاریخ شما در منزلتان نخواهید بود. مگر آنکه بولتان پرداخت نشود! در ضمن بشما اجازه نمی‌دهم که در برابر مادر و خواهرم اینطور حرف بزنید!

«ساندگویست» فریاد زد:

- او مرا منع می‌کند !... مرا ! .. ومادرش نیز همینطور؟

ژوئل در حالیکه بطرف خانم هانسن میرفت گفت :

- مادرم، حرف بزنید!

هولدا فریاد زد:

- ژوئل .. برادرم !. باو رحم کن .. التماس میکنم ... آرام باش

خانم هانسن در حالیکه بروی سرش خم شده بود، دیگر جرات نگاه کردن بفرزندش را نداشت

بنابراین معلوم شد که چه رازی روی زندگانی خانم هانسن سنگینی میکرد! آری این بود توجیه رفتار او و دلیل دوری جستن او از بچه هایش. گوئی که میخواست خودرا از فرزندانش مخفی کند! بالاخره این بود علت آنکه چرا نمیخواست با آنهائیکه آینده شان را تباه ساخته است، حرف بزند. .

«ساندگویست» چون فکر می‌کرد که بر موقعیت خودمسلط است احساس جسارت بیشتری کرد، بنابراین تکرار کرد :

- من این بلیط را میخواهم و آنرا خواهم داشت، درعوض قیمتی را که غیر ممکن است نخواهم پرداخت، فقط موافقت میکنم که سررسید قرضه ای را که خانم هانسن امضاء کرده است، یکسال.. دوسال عقب بیاندازید ... شما خودتان تاریخ آنرا معین کنید، هولدا !

هولدا در حالیکه قلبش از اضطراب و تشویش میفشرد، نتوانست جوابی بدهد. اما برادرش بجای او پاسخ داد و فریاد زد:

- هولدا هانسن نمیتواند بلیط «ال کامپ» را بفروشد پس خواهرم با تمام ادعا و تهدید‌های شما، پیشنهادتان را رد می‌کند. واکنون، موقع آنست که خارج شوید !

«ساندگویست» گفت:

- خارج شوم ! بسیار خوب، نه ! ... من خارج نخواهم شد ! ... اگر پیشنهادی که کردم کافی نیست دورتر میروم ... آری، اگر بلیط را بمن تسلیم کنید، من میدهم ... من میدهم ...

پس می‌بایست که «ساندگویست» تمایل عجیبی بتصاحب این بلیط داشته و شاید هم متقاعد شده بود که معامله پرسودی در میان است. زیرا رفت و پشت میزی که در روی آن مقداری کاغذ و قلم و مرکب بچشم میخورد نشست و يك لحظه بعد گفت :

- این چیزیست که من میدهم .

و بعد قبضی را که خانم هانسن در برابر گرو منزل دال باو داده بود، نشان آنها داد.

خانم هانسن در حالیکه تا نیمه خم شده بود، نگاه تضرع آمیزی بسوی دخترش انداخت ...

«ساندگویست» گفت :

- اکنون بلیط را بدهید ... من آنرا میخواهم ! ... همین امروز میخواهم .. همین لحظه ! تا آنرا بدست نیاورم، دال را ترك نخواهم کرد ... آنرا میخواهم هولدا ... من آنرا میخواهم

«ساندگویست» بدختر بیچاره نزديك شده بود. گوئی میخواست بلیط «ال کامپ» را بزور از دست او در بیاورد .اما دیگر ژوئل نتوانست تحمل کند، بخصوص وقتی که فریاد هولدا را شنید :

- برادر ... برادر !

ژوئل گفت :

- خارج میشوید ! .

و چون «ساند گویست» از خارج شدن امتناع کرد، برویش پرید ولی هولدا مداخله کرد و گفت :

- مادر، بیا این بلیط !

خانم هانسن بشدت بلیط را گرفت و موقعی که میخواست در ازای قبض «ساندگویست» آنرا مبادله کند، هولدا بروی صندلی افتاد و تقریبا از هوش رفت.

ژوئل فریاد زد:

- هولدا.. هو لدا، .. خواهرم، چه کردی؟

خانم هانسن جواب داد :

- چه کرده است؟ چه کرده است؟ .. بله من مقصرم ! بله! بخاطر شما خواستم ثروت پدرتان را زیاد کنم! بله من آینده شما را خراب کردم ! من بدبختی را باین خانه آوردم ... اما هولدا همه مارا نجات داد ... این کاریست که او کرد ،.. متشکرم هولدا، .. متشکرم!

«ساندگویست» هنوز آنجا بود .

ژوئل اورا ديد و فریاد زد:

- شما، ... اینجا ... هنوز !

آنگاه بطرفش رفت و شانه اش را گرفت، بلندش کرد و با وجود مقاومت و فریاد هایش، او را از خانه بیرون انداخت .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته - شماره 44 - شهریور سال 1341
  • تاریخ: پنجشنبه 19 مهر 1397 - 20:16
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 777

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1577
  • بازدید دیروز: 5445
  • بازدید کل: 10866904