Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بلیط لاطاری - قسمت یازدهم

بلیط لاطاری - قسمت یازدهم

نوشته: ژول ورن
ترجمه: دکتر مرتضی سعیدی

پس این بود راز دریانورد جوان ! پس بر روی این بلیط بود که آرزوهای «ال کامپ» متمرکز شده بود و میخواست برای نامزدش ثروتی به ارمغان آورد ! يك بلیط بخت آزمائی که قبل از عزیمتش آنرا خریده بود و در موقعی که ویکن میخواست غرق شود، آنرا در يك بطری گذاشت و همراه با آخرین خداحافظی خود بدریا انداخت !

این بار «سیلویوس هوگ» خیلی شرمنده شد. اول بنامه نگاه میکرد و بعد به سند .... او دیگر حرفی نمیزد.

وانگهی چه میتوانست بگوید؟

موقعی که «سیلویوس هوگ» این نامه را میخواند، هولدا توانسته بود مقاومت کند. اما بعد از آخرین کلمه خودش را باغوش ژوئل انداخت. لازم بود اورا باتاقش ببرند و مادرش از او مواظبت کند .

خانم هانسن بسالن برگشته بود. ابتدا، قدمی بطرف پروفسور برداشت، گوئی میخواست با او حرف بزند، و بعد بطرف پله كان رفت و سپس ناپدید شد.

ژوئل، بعد از آنکه خواهرش را باتاق خود هدایت کرد، از خانه خارج شد. زیرا او در خانه ای که از هر طرف بادهای بدبختی بجانبش میوزیدند، احساس خفقان می‌نمود. هوای خارج یعنی همان هوای بورانی برایش لازم بود، واو قسمتی از شب را در کناره‌های «ماان» پرسه زد .

«سیلویوس هوگ» اکنون تنها بود. اول در اثر این مصیبت ناگهانی سخت خرد شده بود، اما خیلی زود قدرت عادی خود را بدست آورد. بعد از آن دو سه دوری در سالن زد، گوش داد تا شاید دختر جوان او را بسوی خود بخواند. و چون چیزی نشنید،  نزديك ميز نشست ودر بحر تفکر فرو رفت .

اگر ویکن، غرق شده باشد، پس چرا تکه ای از آن در دریا باقی نمانده است ؟... نه! ...

هیچ چیز، تنها يك بطری که در آن «ال» بیچاره آخرین افکارش را جای داده است، و همراه با آن تنها چیزی را که در دنیا برایش باقی مانده بود، برای نامزدش فرستاد!

سیلویوس هوگ سند را در دست داشت و آنرا لمس می‌نمود. و این تکه کاغذی را که پسر بیچاره بعنوان کلید گنجی نگهداشته بود نگاه میکرد.

این بلیط یکی از بلیط‌های بخت آزمائی مدارس «کریستیانیا» بود، بخت آزمائی که آنوقت‌ها در نروژ رواج داشت. جایزه بزرگ آن ۱۰۰ هزار مارك (تقریبا ۱۰۰ هزار فرانك طلا) و ارزش مجموع جوائز دیگر آن، ۹۰ هزار مارك بود. تعداد بلیط‌های منتشره، يك ميليون و تماما تا آنوقت بفروش رسیده بود .

شماره بلیط «ال کامپ» 9672 بود. اما بهرحال دریانورد جوان اعتماد عجیبی ببردن جایزه بزرگ داشت.

مراسم قرعه کشی بلیط‌ها در روز ۱۰ ژوئن یعنی درست ۲۸ روز بعد، انجام میشد.

و هولدا برطبق آخرین خواهش و تقاضای «ال» میبایست بجای او در مراسم قرعه کشی حضور یابد .

«سیلویوس هوگ» در زیر نور شمعدان گلی، بدقت خطوطی را که در پشت بلیط نوشته شده بود، میخواند. گوئی انتظار یافتن رازی پنهانی را در آن سطور داشت ..

اغلب اسنادی که در دریا بدست میآیند، تقریبا جایگاه غرق کشتی را نشان میدهند. اما روی آن بلیط از طول و عرض جغرافیائی و یا چیز دیگری که موقعیت محل را مشخص ساخته و از قاره یا جزایر نزدیکی صحبت بمیان آورد، بچشم نمیخورد .

پس نتیجه این میشد که نه کاپیتان و نه کس دیگری از سرنشینان کشتی، هیچکدام نمی‌دانستند که در کجا هستند شاید ویکن توسط یکی از طوفانهائیکه، مقاومت در برابر آنها غیر ممکن است، کشیده شده و از راه اصلی خارج گشته است .

اما وظیفه نیروی دریائی بود که تجسساتی را آغاز کند و اقلا يك كشتي بمحل سانحه بفرستد کسی چه میداند. شايد يك با چند تا از سرنشینان کشتی زنده مانده و خودرا بسواحل قاره شمالی رسانیده و در آنجا منتظر کمکی باشند تا آنها را بکشور‌های خود برگرداند؟

این شکی بود که کم کم در مخیله «سیلویوس هوگ» قوت می‌گرفت، شکی که برای هولدا و ژوئل قابل قبول نبود، شکی که پروفسور تردید داشت آنرا در آنها بیدار کند، زیرا دفع خیالات واهی احتمالی خیلی دردناك می‌نمود.

باین طریق «سیلویوس هوگ» برای خود دلیل میآورد. اما در عین حال، تصمیم گرفت که دیگر از اقدامات و مساعی و استفاده از نفوذ خود، باکسی حرفی بمیان نیاورد.

نه هولدا ونه برادرش از نامه ای که او به «کریستیانیا» فرستاد، خبری نداشتند. بعلاوه او تصمیم گرفت که عزیمتش را که میبایست فردای آنروز عملی گردد، برای چند روزی بتعويق بیاندازد. زیرا او در نظر گرفته بود که به «برژن» برود و در آنجا اطلاعات جامعی راجع به ویکن کسب نماید. وشخصا نظر دریانوردان مجرب را پرسیده و طریقه اجرای اولین تجسسات لازم را جویا شود ..

با اینهمه، با اطلاعاتی که دریاداری فراهم کرده بود، اول روزنامه‌های «کریستیانیا» و بعد روزنامه‌های نروژ و سوئد وسپس اروپا، کم کم از بلیطی که دريك بطری قرار داشت اطلاع حاصل کرده بودند .

هدیه يك نامزد بنامزد دیگر. خیلی موجب تاثر گردید و افکار عمومی را بشدت بهیجان آورد.

یك بلیط بخت آزمائی، آنهم باشماره 9672 که تصادفا از درون امواج بدست آمد، قطعا می‌بایست بليط وضع مخصوصی داشته باشد. آیا بطور معجزه آسا این بلیط برنده جایزه بزرگ ۱۰۰ هزار مارکی نمیشد؟ آیا این پول ثروتی محسوب نمیگشت. ثروتی که روی آن «ال کامپ» خیلی حساب میکرد ؟.

همچنین از هرطرف، نامه هائی بدال میرسید که خیلی جدی بود و در این نامه‌ها پیشنهاد شده بود که چنانچه هولدا  هانسن مایل باشد بلیط را بفروشد، آنها حاضر بخرید آن هستند. ابتدا قیمتهای پیشنهادی متوسط بود. اما روز بروز بالا تر میرفت.

میشد حدس زد که با مرور زمان، وبه نسبتی که روز قرعه کشی بخت آزمائی نزديك تر میشود، قیمت بلیط نیز خیلی بالاتر رود. این پیشنهاد ها، نه تنها از کشور‌های اسکاندیناو، بلکه از کشور‌های خارج و حتی فرانسه هم آمده بود و انگلیسی‌های خیلی خونسرد، هم وارد ماجرا شدند، و بعد از آنها نوبت بامریکائیهائیکه دلارشان را در چنین هوسهائی کمتر خرج میکنند، رسید. .

هشت روز بعد از این حادثه، روزنامه‌ها اعلام کردند که قیمت بلیط از ۱۰۰۰، 1500 و حتی ۲۰۰۰ مارك تجاوز کرده است. يك انگلیسی از منچستر حتی ۱۰۰ لیره انگلیسی با ۲۵۰۰ مارك پیشنهاد کرده بود و يك امریکائی اهل «بستون» دست بالاتر را گرفت و پیشنهاد کرد که بلیط شماره 9672 بخت آزمائی مدارس کریستیانیا را بمبلغ ۱۰۰۰ دلار تقریبا معادل 5۰۰۰ فرانك میخرد.

بدیهی است که هولدا بچیزی که عامه بان علاقه نشان میدادند، فکر نمیکرد زیرا او حتی نگاهی هم بنامه هائی که بخاطر بلیط بدال رسیده بود، نمی‌انداخت. با اینهمه، پروفسور عقیده داشت که باید پیشنهادات وارده را با او در میان نهاد، چون بعد از «ال کامپ» او صاحب و مالك بلیط شماره 9672 بود.

اما هولدا تمام پیشنهادات را رد کرد. زیرا این بلیط آخرین نامه نامزدش بود. تصور نشود که این دختر جوان بدأن بلیط دلبسته و ببرد آن خود را دلخوش میساخت ! نه ! او آنرا بخاطر این میخواست که نزد خود نگاه دارد، که این بلیط خداحافظی بك غریق و آخرین چیز مقدسی بود که از نامزدش باو رسیده بود.

او هرگز بفكر ثروتی که دیگر «ال» در آن سهیم نخواهد بود، نبود !

ژوئل، مطلقا نظر خواهرش را تائید کرد و گفت که بلیط «ال کامپ» نباید بکسی واگذار شود.

«سیلویوس هوگ» هم نظر هو لدا را تائید کرد.

آیا براستی خوبست که انسان این بلیط را بکسی بفروشد، خریدار آنرا بدیگری بدهد و بلیط دست بدست بگردد وبصورت يك اسکناس در آید و در موقع قرعه کشی چون کاغذ پاره ای جلوه گر گردد ؟

«سیلویوس هوگ» خیلی دورتر میرفت. آیا او موهوم پرست بود؟ بدون شك که نه ! بنابراین میگفت:

- پسرم، بلیط خودرا حفظ کنید و در نزد خود نگاه دارید؟ شاید او را نجات داده باشند، باید صبر کرد و دید !... انسان نمیداند... نه !... انسان نمیداند !

وقتی که «سیلویوس هوگ»، استاد قانون و نماینده استورتینگ اینطور فکر میکرد، آیا میشد از دلبستگی عامه تعجب نمود؟ نه، وانگهی اگر شماره 9672 برنده جایزه شود چطور ؟

در منزل خانم هانسن، کسی نبود که چنین احساس و احترام آمیزی که دختر جوان نشان میداد، اعتراض کند، هیچکس، مگر مادرش ...

در واقع اغلب صدای ناسزای خانم هانسن شنیده میشد، بخصوص وقتی که هولدا در منزل نبود. و این امر سبب اندوه فراوان ژوئل میگردید. اما او فکر میکرد که این رفتار مادرش دوامی نخواهد داشت و شاید او قصد داشت که مخفیانه و غیر مستقیم، هولدا را به قبول پیشنهاداتی که شده بود، ترغیب نماید. زیرا اغلب تکرار میکرد :

- ۵۰۰۰ مارك يك بليط! ۵۰۰۰ مارک پیشنهاد می‌کنند!

خانم هانسن خیلی آشکارا، رفتار دخترش را مذمت میکرد. بنظر میرسید که وسوسه و تحريك مبهمی در او انبار میشود. وبیم آن میرفت که او هولدا را وادار بگرفتن تصمیم نماید. زیرا قبلا دراین باره با ژوئل صحبت کرده، اما برادر جانب خواهرش را گرفته بود. .

طبعا «سیلویوس هوگ» هم از ماجرا بی خبر نبود. بنابراین. اندوه و غصه دیگری بتمام رنجهای هولدا اضافه میشد، و او از این بابت سخت متاثر بود. اما ژوئل گاهگاهی با پروفسور در این باره. صحبت میکرد.

- آیا خواهرم حق ندارد پیشنهاد مادرم را رد کند؟ آیا من از اینکه روش او را تائید می‌کنم، کار خوبی نمی‌کنم؟

 در همین روز ۳۰ ژوئن بود که «سیلویوس هوگ» نامه جدیدی در جواب اصرار‌های مکررش از دریاداری دریافت کرد. و این نامه اورا مجبور می‌نمود تا با مقامات دریائی «برن» تماس بگیرد. بعلاوه باو اجازه میداد که هرچه زودتر با کمک دولت کاوش‌های خود را بمنظور یافتن ویکن آغاز نماید.

اما پروفسور از کارهائیکه انجام میداد، به ژوئل و هولدا چیزی نمی‌گفت. تنها ببهانه اینکه از نظر شغلی مجبور است بسفری چند روزه برود، خبر عزیمتش را با آنها در میان گذاشت.

دختر بیچاره گفت :

- آقای «سیلویوس» از شما التماس می‌کنم که ما را رها نکنید !

«سیلویوس هوگ» جواب داد :

- شمارا رها کنم؟ آنهم حالا که شمارا مثل بچه‌های خودم دوست دارم ؟

ژوئل خواست پروفسور را همراهی کند. اما چون «سیلویوس هوگ» مایل نبود که آنها از سفر او به «برژن» مطلع گردند، بنابراین تنها به ژوئل اجازه داد که تا «موئل» همراه او باشد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته - شماره 44 - شهریور سال 1341
  • تاریخ: چهارشنبه 18 مهر 1397 - 17:10
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 303

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 847
  • بازدید دیروز: 4237
  • بازدید کل: 10577137