Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسیر - قسمت آخر

اسیر - قسمت آخر

نویسنده : پیراندللو
ترجمه: ب. بهارلو

آن سه نفر وقتی باشتباه خود پی بردند، نه او را آزاد کردند و نه او را کشتند. همانجا نگاهش داشتند.

ولی چطور؟ تا ابد؟

تا وقتی که خدا بخواهد. کار را به آن نگهبان احمق واگذار کرده بودند چون او مسئول این اشتباه یعنی دستگیری گارنوتا بود ... ولی معلوم نبود تا کی این وضع ادامه خواهد داشت.

یا شاید نقشه دیگری داشتند معلوم نیست ! میخواستند : گارنوتا در آن غار، بمرگ طبیعی بمیرد؟ نقشه شان این بود؟ . پس اینطور بود .

- پس خدا چه خدائی است. احمق ها، خدا که مرا نمیکشد. شما مرا میکشید اینطور که مرا نگاه داشته اید گرسنه، تشنه، زیرا سرما، با دست و پای بسته و در این غار نمناك که مجبورم مثل يك حيوان روی زمین بخوابم و همانجا قضای حاجت کنم .

با چه کسی صحبت میکرد؟

اما اولا این درست نبود که از گرسنگی میمرد. روی زمین هم نمیخوابید. برایش سه بسته کاه آورده بودند که تشکی درست کنند و يك پالتوی کهنه هم داده بودند که خودش را از سرما حفظ کند. بعلاوه هرروز برایش نان و خوراکی میاوردند. از شکم خودشان و زنهایشان میبریدند که باو غذا برسانند. نانی بود که بزحمت بدست میاوردند، همیشه یکی از آنها کشیك میداد و دو نفر دیگر میرفتند کار میکردند. کوزه آبی هم بود که فقط خدا میدانست با چه زحمتی آنرا پر کرده و در کنارش میگذاشتند. مشکل اصلیش مشکل قضای حاجت بود.

در مقابل اینهمه خشونت احمقانه و سرسختی نمیدانست چکار کند؟ مگر احساسات نداشتند. ماشین که نبودند .

- قبول دارید که باید این اشتباه را جبران کنید؟ قبول داشتند ..

قبول دارید که باید این اشتباه را جبران کنید؟ بله او را نمی کشتند و منتظر بودند که خداوند عمرش را بگیرد و باین ترتیب اشتباه خود را جبران کنند. .

- بسیار خوب قبول دارم، اما اشتباه را شما مرتکب شدین احمق‌ها چون دست بکاری زدید که خودتان هم قبول دارید کار زشتی است. تقصیر من چیست؟ من چه کار بدی کرده ام؟ در واقع من قربانی اشتباه هستم و میخواهید منهم تأوان کار زشتی راکه شما مرتکب شده اید پس بدهم؟ من باید به این روز بیفتم چون شما اشتباه کرده اید؟ اینطور استدلال می‌کنند؟

نه ! آنها بهیچوجه استدلال نمیکردند، با چشمانی بیروح و قلبی از سنگ باو نگاه میکردند. این پالتو .. این هم کاه و کوزه - آب ... نانی که نتیجه رنج و مرارت آنها بود ... قضای حاجت هم در بیرون غار.

برايش يك كتاب فال هم آورده بودند که معلوم نبود از کجا پیدا کرده اند تا با خواندن آن خودش را گول بزند چون او خوشبختانه میتوانست کتاب بخواند

در آن کتاب با آن عکس‌های رنگین و شکل حیوانات و ترازو چه نوشته بود؟

وقتی او صحبت میکرد حس کنجکاوی آنها بیدار میشد و از اینهمه عجایب مانند بچه‌ها غرق در بهت و حیرت میشدند خود او هم کم کم از این تعلیم لذت میبرد مثل اینکه تمام مطالبی راکه میگفت خود او کشف کرده است و مثل اینکه برای خود او نیز که قلب و روحش سالها پیش مرده بود همه چیز تازگی داشت. و کم کم حس میکرد که زندگی کنونی او خالی از لطف نیست.. پس از اینکه خشم اوليه أو رفع شد باین زندگی خو گرفته بود ودیگر عمر خود را بی نتیجه و معلق در میان آسمان و زمین حس نمیکرد. برایش آنهائیکه نزدیك مزرعه اش، کنار دریا زندگی میکردند و برای شهری که شبها چراغهایش را میدید مرده بود. شاید پس از مفقود شدن اسرار آمیز او احدی در صدد برنیامده بود او را پیدا کند اگر هم اینکار شده بود مسلما سطحی و ساده بود بدون اینکه جایزه ئی ۔ برای پیدا کردن او معین کنند .

دیگر برایش ارزشی نداشت، با قلبی که از صخره‌های آن کوهستان هم سخت تر و سردتر شده بود زنده باز گردد وزندگی سابق را از سر بگیرد. آیا ارزش داشت افسوس چیزهائی را بخورد که در اینجا بأنها دسترسی ندارد، در صورتیکه برای رسیدن بهمه آن آرزوها میبایستی تلخی زندگی سابق را هم تحمل کند؟ آیا با برگشت بزندگی سابق مجبور نبود بار سنگینی را بر دوش خود تحمل کند؟ در اینجا در آرامش مطلق و سکرآوری دراز میکشید بدون آنکه باری بردوش داشته باشد. ..

روزها، با سکوت و آرامی سپری میشد و خالی از هرگونه روح و آرزوئی بود. در میان آن خلاء وسکوت گارنوتا حتی با وجدان خودش هم قطع رابطه کرده بود و اعضای بدنش بنظرش غريبه میامد تنها چیزی را که میدید شانه هایش و صخره کنار غار بود. مثل اینکه فقط این دو چیز وجود داشته باشد. وقتی بدستش نگاه میکرد و چشمانش را بان میدوخت خیال میکرد که وجود مستقلی دارد با آنچه که در اطرافش بود، با آن تخته سنگ بزرگ و باز مانده تنها درخت فاصله وحشتناکی را حس میکرد.

وقتیکه کم کم دریافت که برخلاف آنچه که در ابتدا از روی خشم و بی عدالتی فکر میکرد، تمام بدبختی‌ها فقط از آن او نیست، تازه قبول کرد که آن سه نفر بازنده نگاه داشتن او، واقعا تنبیه بسیار شدیدی را تحمل می‌کنند. .

برای سایرین او مرده بود، فقط برای آن سه نفر زنده بود. تمام سنگینی زندگی بی حاصل او بردوش دیگران بود اینك متوجه شده بود که از این سنگینی هیچ سهمی باو نمیرسید. میتوانستند آن سنگینی را که دیگر برای کسی ارزشی نداشت واحدی در فکر آن نبود براحتی دور بیندازند. آنها باز‌ای گناهی که مرتکب شده بودند تحمل این سنگینی را بر خود هموار میکردند و نه تنها اظهار نارضایتی نمیکردند بلکه با مراقبت بیشتری این بار را بردوشهای خود تحمل میکردند. برای چه؟ برای آنکه هر سه نفر باو علاقمند شده بودند، مانند چیزی که متعلق بآنها باشد چیزی که فقط مال آنهاست واحدی حقی بر آن ندارد و از اینکار بطور سحرآمیزی رضایت خاطرشان فراهم میشد، بطوریکه حتی با فقدان او اگر وجدانشان هم ناراحت نمیشد تمام عمر را در ندامت و پشیمانی میگذراندند.

يك روز فیلیکو همسرش را همراه با كودك شیر خوار و دختر خردسالش نزديك غار آورد. دختر برای «بابابزرگ» تاج بزرگی از شیرینی آورده بود.

مادر و دختر با چه چشمان پر از تحسینی باو نگاه میکردند. قطعا ماهها از دستگیری او گذشته بود، او چه قیافه ئی داشت !

ریش و سبیل، تمام صورتش را فرا گرفته بود. برای آنکه از آنها پذیرائی کرده باشد و تشکر خود را از آوردن نان شیرینی نشان دهد دائما میخندید. شاید همین خنده سبب وحشت زن مهربان و دختر او میشد

- نه دختر جان بیا اینجا ... بیا اینجا ... بگیر یه خورده شو میدم بتو ... مامان درستش کرده؟

- ماما

- آفرین ! برادر کوچولو نداری؟ سه تا؟ بیچاره فیلیکو ! بچه چهارمشه ... پسرهایت را بیاور به بینم میخواهم با آنها آشنا بشوم. هفته آینده آفرین. اگر زنده باشم. .

زنده ماند. خداوند عمرش را دراز کرد که تنبیه گناهکاران طولانی تر شود. دو ماه دیگر هم زنده ماند. و وقتی مرد یکشنبه بود. یکی از شب‌های زیبا بود و هوا مانند روز روشن بود و مثل بلور میدرخشید. فیلیکو بچه هایش را آورده بود که بابابزرگ را به بینند یکی دیگر از آنها هم بچه های خودش را آورده بود. در میان بچه‌ها مرد. مثل يك پسر بچه با آنها شوخی میکرد. دستمال قرمزرنگی بسرش بسته بود و در حالیکه بچه‌ها را میخنداند و خودش هم میخندید ناگهان بزمین افتاد. آن سه نفر بسویش دویدند ...

- نمرده باشد؟

بچه‌ها را دور کردند آن‌ها را با زن‌ها روانه کردند. هر سه نفر گرد جسد حلقه زدند و اشك از چشمهایشان سرازیر شد. گریه کردند و از خداوند برای او و خودشان طلب آمرزش کردند. بعد با احترام اورا داخل غار بردند و دفن کردند .

تا آخر عمرشان اگر کسی در مقابل آنان راجع به گارنوتا و گم شدن مرموز او صحبت میکرد میگفتند :

مرد بزرگی بود. اطمینان داریم که جایش در بهشت است چون خیال میکردند جهنم را در آن غار گذرانده است. 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 29، سال 1341
  • تاریخ: سه شنبه 13 شهریور 1397 - 18:28
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 490

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 396
  • بازدید دیروز: 10387
  • بازدید کل: 10450740