Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسیر - قسمت سوم

اسیر - قسمت سوم

نویسنده : پیراندللو
ترجمه: ب. بهارلو

گارنوتا با دیدن آنها، که چهار دست و پا مانند حیوانات خارج میشدند نتوانست لبخندی نزند. فکر کرد که هر سه نفر با هم شروع به تراشیدن مداد خواهند کرد و شاید اگر مانند شاخه درختی آنرا قطع کنند هرگز نوك آن خارج نشود. او میخندید در حالیکه شاید زندگی او بسته به مشکلات خنده آوری بود که آن سه نفر برای تراشیدن مداد با آن روبرو بودند. شاید از قطعه قطعه کردن مداد خسته شده و به غار باز می‌گشتند تا نشان دهند که اگر چاقویشان بدرد تراشیدن مداد نمیخورد، در عوض براحتی میشود با آن شکم پاره کرد.

اشتباه بزرگ و غیر قابل بخششی هم مرتکب شده بود نمیبایستی به مانوتسبا میگفت که او را می‌شناسد. آنها در بیرون غار با هم - مشاجره میکردند، پرخاش میکردند، فحش میدادند ... مسلم بود که مداد دو پولی را از این دست بآن دست رد میکردند، در حالیکه دائما کوتاه تر میشد : کی میداند که دستهای خشن و پینه بسته آنها، چه نوع چاقو هائی را می‌فشردند ..

بالاخره یکی پس از دیگری، شکست خورده وارد شدند. مانوتسا گفت :

- بد مروت مگر ممکن است؟ شما که اهل نوشتن هستید، احیانا در جیبتان قلم تراش ندارید؟

- ندارم فرزند. ولی مطمئن باشید که فایده ندارد. اگر بمن مداد میداد مینوشتم، اما به کی؟ به زنم و به برادرزاده‌ها؟ برادرزاده‌ها مال او هستند نه مال من، و مطمئن باشید که احدی جواب مرا نمی داد. خودشان را به ان راه می‌زدند که کاغذ تهدید آمیز را دریافت نکرده اند و بس. اگر میخواهید از آنها پول در بیاوری. لازم نبود که بمن حمله کنید. بهتر بود نزد آنها میرفتید و توافق میکردید. چون بفرض که از آنها هزار انس هم در مقابل زندگی من بخواهید باز هم نخواهند داد. چون آنها از خدا میخواهند که من بمیرم بالاخره پیرم. و آنها دائما روزشماری می‌کنند که كلك من کنده شود. واقعا خیال می‌کنید در ازای زندگی من میتوانید دیناری از آنها بگیرند؟ زندگی من فقط برای خودم ممکن است ارزش داشته باشد و تازه برای متهم ارزشی ندارد قسم میخورم اما البته دلم هم نمیخواهد اینطوری با ذلت بمیرم و برای اینکه با این وضع نمیرم بروح پسر مرحومم قسم میخورم که بمحض اینکه بتوانم، در ظرف دو یا سه روز، خودم با پای خودم بهر جائي که معین کنید میایم و پول میاورم.

- بعد از اینکه شکایت کردید؟

- نه، قسم میخورم که احدی را خبر نکنم، پای زندگیم در میانست .

- حالا بله، ولی وقتی که آزاد هستید چطور؟ قبل از رفتن بمنزل تشریف میبرید به نظمیه !

- قسم میخورم که نروم، البته باید اطمینان داشته باشید. فکر کنید که من هر روز میروم به مزرعه، زندگی من آنجاست یعنی بدست شما. و من همیشه برای شما مثل پدر بوده ام همیشه بمن احترام گذاشته اید آنوقت حالا ... خیال می‌کنید. خودم را طعمه انتقام میکنم، اطمینان داشته باشید بگذارید بمنزل برگردم و مطمئن باشید که پولی را که میخواهید میدهم.

دیگر جوابی ندادند بچشم‌های یکدیگر نگاه کردند و مجددا در حال خزیدن از غار خارج شدند .

گارنوتا تمام مدت روز آنها را ندید ابتدا لحظه ئی، صدای جر و بحث آنها را در خارج غار شنید و بعد دیگر صدائی شنیده نشد۔.

منتظر ماند و صبر کرد، در مخیله‌اش تمام راههائی را که و ممکن بود انتخاب کنند، حدس میزد. این مطلب قطعی بود که بدست سه نفر احمق تازه کار افتاده بود و شاید هم اولین بار بود که مرتکب جنایت می‌شدند. مانند کوران، بدون اینکه قبلا وضع خانوادگی او را در نظر بگیرند، خود را وارد مسیری کرده بودند؛ فقط بفکر پول بودند و حالا که باشتباه خود پی برده بودند نمیدانستند یا نمیتوانستند راه حلی پیدا کنند. هیچکدام از سه نفر هم به قسم او اطمینان نمیکردند، بخصوص مانوتا که شناخته شده بود....

تنها امید گارنوتا این بود که هیچکدام از آن سه نفر از عمل احمقانه و بیهوده نی که کرده اند پشیمان نشوند و در نتیجه برای اینکه بزندگی شرافتمندانه خود ادامه دهند، بفكر پاك کردن آثار جرم نیفتند. چون اگر هر سه نفر تصمیم میگرفتند قانون شکنی را ادامه داده و مرتکب جنایات دیگری شوند لازم نبود که آثار این اولین جرم را پاك كنند و جنایت بزرگتری بروجدان آنها سنگینی کند. چون حالا که باشتباه خود پی برده بودند میتوانستند به راهزنی ادامه داده و او را آزاد بگذارند که براه خود برود و به شکایت - او هم توجهی نکنند. اما اگر میخواستند براه خیر باز گردند، برای جلوگیری از شکایت او که قطعا بضررشان تمام میشد میبایستی کلکش را بکنند .

نتیجه این استدلال پر پیچ و خم آن بود که محققا امروز یا فردا و بلکه همین امشب در موقع خواب او را بقتل میرساندند. آنقدر صبر کرد تا داخل غار بکلی تاريك شد. فکر اینکه آن سکوت و خستگی، بیش از ترس از خواب رفتن در او تاثیر میکند، سرتاپایش را غريزه بقاء نفس فرا گرفت و با اینکه دستها و پاهایش هنوز بسته بود، با آرنجهایش حرکتی کرد و مانند کرمی خود را بزمین میکشید تا راهی به بیرون بیاید و خارج شود. اما بفرض اینکه سرش را مانند يك مارمولك از در غار بیرون میاورد چه کار میتوانست بکند؟ هیچ! فقط میتوانست آسمان را به بیند و مرگ را در هوای آزاد و با چشمان باز استقبال کند : نه اینکه در موقع خواب اورا بقتل برسانند. این حداقل کار بود.

و بیرون همه جا ساکت بود و نور مهتاب تمام دشت را در بر گرفته بود. ماه چون خاتونی زیبا، سوار بر تخت روان آسمان میگذشت. چه شب خوبی !

او را کجا برده بودند؟ بالای يك كوهستان. چه هوائی و چه سکوتی ! شاید کوه كالتافاراچی یا کوه سانبندتو باشد ... پس آن پائین کجاست؟

حتما جلگه / کنسولیدا یا جلکه کلریچی است. بله و آن بلندی روبرو باید کوه کارایتسا باشد

پس آن چراغهائی که مانند کرم شب تاب در مقابل ماه میدرخشند متعلق به کجاست؟ از ده جیرجنتی است؟ باید خوب نگاه کنم ... خداوندا پس خیلی نزديك هستيم؟

در حالیکه بنظرش میآمد خیلی راه رفته است، نگاهش را متوجه اطراف کرد. از فکر اینکه ممکن است آنها او را ترك كرده و رفته باشند ترسش گرفت .

یکی از آن سه نفر سیاه و بیحرکت، مانند جغدی روی تخته سنگ بلندی کز کرده بود و نگهبانی میکرد. آیا خوابیده بود؟ خواست خم شود ولی فورا منفعل شد. چون بانگی برخاست :

- برگردید توی غار والا شليك میکنم. میکشمتون.

گارنوتا نفس خود را حبس کرد و مثل اینکه در اصل صدا شک کرده باشد سر جای خودش ماند ولی صدا تکرار کرد:

- دارم نگاهتون میکنم برگردید.

- بگذار کمی نفس بکشم داشتم خفه میشدم همینطوری منو ول کردید؟ تشنه و گرسنه

نگهبان با صدای تهدید آمیزی جواب داد :

- اگر میخواهید همینطوری وایستید شرطش اینه که دهنتونه ببنديد منهم گرسنمه، منهم مثل شما غذا نخوردم باید ساکت باشید والا میفرستمتان بداخل غار .

سکوت محض از نو بر قرار شد، ماه با روشنائی خود تپه‌ها و جلگه‌های آرام را نشان میداد ... لااقل گارنوتا حالا میتوانست. کمی نفس بکشد ... و از دور روشنائیهای ضعیف دهکده خود را به بیند

دو نفر دیگر کجا رفته بودند؟ آیا وظیفه قتل او را در موقع شب به نفر سوم واگذار کرده بودند؟ چرا فورا اینکار را نکردند أو منتظر چه بود؟ شاید منتظر بود که در موقع شب آن دو نفر دیگر باز گردند؟

مجددا خواست حرفي بزند اما جلوی خود را گرفت، چون اگر اینطور تصمیم گرفته بودند ... چشمانش را بطرفي که نگهبان نشسته بود برگرداند و او را دید که بحال حاضر باش نشسته است. کی بود؟ از صدایش اینطور بنظر میرسید که اهل گروته است همان دهی که در میان معادن گوگرد قرار گرفته است. نکند فیلیکو باشد؟ ممکن است؟ مردخوبی است، جدی است، اهل کار است و کم حرف میزند ... اگر واقعا او باشد کار خرابست، اینقدر کم حرف و خشن است که ممکن نیست تحت تاثیر احساسات قرار بگیرد.

دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و با صدائی غیر ارادی و ترسان و خالی از هرگونه فکری ناگهان پرسید:.

- فیلیکو.

نگهبان از جایش تکان نخورد

گارنوتا کمی تأمل کرد و سپس با همان صدا دوباره تکرار کرد.

- فيليکو

اما این بار ترسید. تشنجی در خود حس کرد. تصور میکرد که این بار اصرارش در گفتن این نام، باعث میشود که هدف گلوله قرار گیرد.

ولی این مرتبه باز هم او تکان نخورد. گارنوتا نفس راحتی کشید و مانند آنکه از ناامیدی بزرگی رهائی یافته باشد تمام بدن و سرش ناگهان شل شد بزمین افتاد. مثل اینکه دیگر قدرت نگاهداری آنرا نداشت، صورتش روی خاك و شن افتاده بود، مثل حیوانی مرده شن‌ها در دهانش فرو رفته بودند. به آنچه که نگهبان امر کرده بود توجهی نداشت و از تهدید او هم دیگر نمی ترسید.

گارنوتا تمام شب بیدار بود و هر آن منتظر بود که بیایند و او را بکشند، ولی از آنها خبری نشد. ..

گارنوتا کشته نشد .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 29، سال 1341
  • تاریخ: دوشنبه 12 شهریور 1397 - 18:26
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 813

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6180
  • بازدید دیروز: 6375
  • بازدید کل: 10710523