Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسیر - قسمت اول

اسیر - قسمت اول

نویسنده : پیراندللو
ترجمه: ب. بهارلو

گارنوتا سوار بر خرش بود، -

تلو تلو میخورد و چشمش را به حرکت پاهای خرش دوخته بود؛ چنانچه گوئی خودش هم راه میرود. در واقع نزديك بود پاهایش که با زانو از شلوار بیرون مانده بود از فرط خستگی بروی خاکهای جاده کشیده شود و در آن ساعت مانند هر روز، از مزرعه خود که مشرف بدریا بود به دهکده باز میگشت و خر مسکین پیرش که از او غمگین تر و خسته تر مینمود و از دهان و گردن تا زیر شکمش، با تسمه و افسار و خورجین پوشیده بود، با رنج و زحمت فراوان آخرین مسافت جاده را که به ده میپیوست طی میکرد.

در آن وقت غروب که تیرگی برهمه جا مستولی میشد، دهقانان همه از مزارع باز گشته بودند. جاده یکسر تهی بود و اگر کسی دیده میشد گارنوتا مطمئن بود که به او سلام خواهد گفت. چون همه اهل محل باو احترام میگذاشتند.

موهایش سفید شده بود و دیگر دنیا برایش مانند جاده‌ای که طی میکرد تهی و خاموش بود. زندگی‌اش همرنگ هوای غروب تبدیل به خاکستر شده بود. شاخه‌های بی برگ درختان که از دیوارهای نیمه خراب آویزان شده بودند، بوته‌های بلند انجیر هندی پوشیده از گرد و غبار، انبوه تپه‌های خاك آلودی که رویهم تلنبار شده و کمی آنها را برروی چاله راه گسترده بود، در گارنوتا احساس نامطبوعی بوجود میاوردند مانند آنکه با زجر و شکنجه دائمی و بی پایانی همراه باشد. هر اندازه بر شدت غم و اندوهش افزوده میشد صدای برخورد سم خرش را بر زمین دورتر و کمتر میشنید، گوئی سکوتی از گرد و غبار بدور او تنیده شده بود. گارنوتا هر شب مقداری از این گرد و غبار را بمنزل میبرد، همینکه به منزل میرسید و نیم تنه‌اش را می‌کند زنش آنر برداشته روی صندلی، داخل قفسه، روی تختخواب و روی صندوق میگذاشت تا خوب معلوم شود چقدر گرد آلود است و میگفت :

. - نگاه کن اینجا را نگاه کن از بس گرد و خاکی است با انگشت میشود روی آن چیز نوشت .

زنش برای اینکه بتواند باو بقبولاند که در موقع رفتن بمزرعه لااقل لباس سیاه نپوشد، برایش سه دست لباس کار تهیه کرده بود .

و گارنوتا، با آستین‌های بالا زده دلش میخواست انگشت‌های خپله زنش را که با حال خشم میخواست بچشم‌های او فرو کند گاز بگیرد ولی مانند سگ آرامی به يك نگاه تند اکتفا میکرد و زنش را در جیغ زدن آزاد میگذاشت. سالها قبل وقتیکه تنها پسرش مرده بود، گارنوتا قسم خورده بود که همیشه لباس سیاه به تن کند .

یعنی حتی در مزرعه، زنش میگفت يك نوار مشکی پهن روی لباس کارت میدوزم، اصلا بعد از پانزده سال کراوات مشکی هم کافی است. ولی او جوابش را نمیداد. مگر تمام مدت روز را در مزرعة خود نزديك دریا نمیگذرانید؟ سالها بود که هیچکس او را در ده نمیدید.

- بنابراین.

.. - چطور بنابر این ...

بنابراین اگر در مزرعه لباس سیاه به تن نکند، پس چطور خود را عزادار مرگ پسرش نشان بدهد؟ نه ! نمیشود .

قبل از اینکه جوابی بدهد باید خوب در این باره فکر کند. درست است که واقعا در غم مرگ پسرش عزادار است ولی کافی نیست، باید ظاهر را هم درست کند، باید همه مردم به بینند که او پسرش را فراموش نکرده است. درخت‌ها هم باید به بینند، پرندگان هم باید نگاه کنند. اصلا چرا زنش اینقدر غر میزد؟ مگر این لباس را هرشب میبایستی گردگیری کرد. این زن عيال دوم او بود. پسر مرحومش از زن اولش بود. هیچ قوم و خویشی اعم از نسبی یا سببی نداشت و بعد از مرگش تمام ثروتش - که نسبتا زیاد بود - به زن اول و به اولاد پسر مرحومش میرسید. پس بهتر بود که فعلا سکوت کند. حتی از نظر احتیاط و حفظ سلامتی خودش هم که شده ... بله این سیاست شرط عقل بود، چون اگر زنش موضوع را میفهمید. ممکن بود دیگر آنقدر خوب و مهربان نباشد.

برای همین بود که تمام روزش را در مزرعه میگذرانید. فقط در میان درختان مزرعه و کنار دریای بیکران و گسترده و با صدای غرش امواج بود که میتوانست خود را غرق در رؤیا کند و پوچی و ناچیزی زندگی را در خواب و خیال رؤیای خود بیابد .

و دیگر به نزدیکی ده رسیده بود سواد کوچه‌های اطراف دهکده از دور نمایان بود، از کلیسای ده صدای نرم و روان آوا ماریا بگوش میرسید. ناگهان از میان تاریکی صدائی به گوشش خورد:

- سرتو بنداز پائین.

و از میان سایه‌های کنار جاده، سه نفر که صورتشان را پوشانیده بودند، مسلح به تفنگ بیرون پریدند. یکی از آنها افسار الاغ را بدست گرفت و دو نفر دیگر، گارنوتا را به پائین کشیدند. در همانحال که یکی از آنها زانوزده و دستهایش را می‌بست دیگری با دستمالی چشمهای او را می‌بست و دستمال را در پشت گردنش گره میزد .

گارنوتا فقط بزحمت توانست بگوید :

- فرزندان، چکار میکنید؟

اما آنها او را با خشونت بجلو راندند و در حالیکه بازوهایش را گرفته بودند، از جاده خارج کرده و بطرف دره بردند .

- فرزندان !

- ساکت شو والا کشته میشی!

آنچه که بیشتر از همه او را متوحش میکرد خشونت و شدت عمل آن سه نفر بود. اینهمه درندگی و وحشیگری، نشان میداد که آنها دستور داشتند جنایت وحشتناکی را مرتکب شوند.

اگر میخواستند او را بکشند میتوانستند فوری اقدام کنند. اگر برای انتقام یا منظور دیگری بود، همانجا در میان جاده میتوانستند کار او را یکسره کنند، بنابراین بطور حتم میخواستند او را دستگیر کرده و از او پولی بخواهند

- و فرزندان !

ولی آن سه نفر بازو هایش را محکم تر گرفتند و فشار بیشتری دادند تا مرعوب تر و ساکت تر شود .

- اقلا کمی دستمال را شل کنید، خیلی چشمهایم را فشار میدهد.

- ور نزن راه برو!

ابتدا او را بطرف پائین بردند و سپس به بالا، بجلو، بعقب و دوباره به پائین و آنگاه باز به بالا و بالاتر رفتند. او را به کجا میکشاندند؟ -

درمیان افکار و احساسات مبهمی که از برخورد پاهایش به تخته سنگها، و مشت و فشاری که نثارش میشد باو روی میاوردند، تصویر روشنائیهای مبهم دهکده آخرین روشنائیهائی که قبل از دستگیر شدن بچشمش خورده بود، در ذهنش باقی مانده بود، تقریبا بهمان صورتی که هر روز در مراجعت از مزرعه‌اش میدید، گوئی چشمان او را هرگز با دستمال نبسته بودند. آنها همچنان او را میکشاندند و با خود میبردند. بازوانش را از دو طرف گرفته بودند، ولی او روشنائی‌های کم نور و غمگین را با تمام سایه‌های بناها و ارتفاعات دهکده بهمراه خود میبرد. در میان آن بناها هیچکس به مظلومیت او و به بی رحمی و خشونتی که با او میشد واقف نبود. همگی با خیال راحت در منزل و آشیانه خود نشسته بودند. گارنوتا ناگهان دریافت که الاغش هم می‌لنگد .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 29، سال 1341
  • تاریخ: شنبه 10 شهریور 1397 - 18:20
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 810

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6483
  • بازدید دیروز: 6375
  • بازدید کل: 10710826