Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بوی موم - قسمت اول

بوی موم  - قسمت اول

نویسنده : بارنابی کنراد
ترجمه: مسعود رضوی

این داستانی است واقعی، از آغاز تا انجام. همه گاوبازان آنرا میدانند، ولی از بازگو کردن یا حتی بخاطر آوردن آن اکراه دارند، زیرا آنها را رنج میدهد. مرا هم رنج میدهد. گمان نمی کنم شما پس از یکبار شنیدن آن هرگز بتوانید آنرا فراموش کنید.

انريك بلنگر، معروف به «بلانکه) مردی بود خرد اندام و ظاهرا بیمقدار که کمتر کسی باو توجه داشت، ولی باحتمال زیاد در فن نشاندن شمشیر خاردار در کتف گاوهای میدانهای گاوبازی، مادر روزگار همتای او را نزاده است. در میدان گاوبازی هرگز حرکتی بخطا نکرد و هرگز در حدس خود بیراهه نرفت، مگر یكبار.

او پیشه خود را نخست بعنوان ماتادور (کسیکه پس از يك سلسله کشمکش با گاو آنرا خسته می‌کند و بعد حيوانرا می‌کشد) آغاز کرد، اما دیری نپائید که دریافت خلق و خوی او با گاوکشی سازگار نیست. از آن پس هنر خود را در پرورش دادن گاو بازان دیگر بکار می‌برد و آنها را یاری میداد تا استادانه بجنگند و رعنا بچرخند، و نیکو جلوه نمایند. از اینرو وی در سلك باندریله رو‌ها یعنی گاوبازان شمشیرکش در آمد. اینان معمولا، مردان از یاد رفته میدان گاوبازی هستند، که بکارهای کوچکی چون آماده کردن گاوهای خشمگین برای گاوبازان، و فرو بردن شمشیر خاردار در پشت گاو راضیند و با مزدی ناچیز گذران می‌کنند. باندريله رو معمولا يك پنجاهم ماتادور خود مزد میگیرد ويك پنجاهم او با خطر روبرو میشود و از يك پنجاهم شهرت و شکوه او نصیب میبرد.

و بلانکه با دیگران فرق داشت. همه گاوبازان میدانستند که او برای مانادور خود گوهری گرانبها است؛ ولی نخستین باری که مردم او را شناختند روز ۳۱ ماه مه ۱۹۰۸ در شهر مادرید بود. در آنروز بلانکه برای رگانهرین کار می‌کرد. این گاوباز، ماتادور متوسطی بود که آنروز بعد از ظهر هنگام دیدن گاوی بزرگ و کینه توز و پر جوش و خروش، رنگ و روی خود را باخت و لرزه بر زانوانش چیره گشت.

اما بلانکه، با چنان تردستی بوسط میدان پرید و گاو را چنان با شنل سرخ خود سرگرم و رام کرد که ماتادور، وحشت زده از نو قوت قلب گرفت. حمله هر گاوی در گوشه‌ای از میدان خطرناك و در گوشه‌های دیگر کم خطر است، وهرگاوی از گوشه ئی مخصوص بخود؛ مرگبار کوس می‌بندد. باندريله رو باید مراقب باشد تا گاو برای ماتادور در جای مناسب قرار گیرد.

گاو غالبا نقطه‌ای را در میدان بنقاط دیگر ترجیح میدهد و این نقطه در جایی است که در گذشته گاوباز یا سواری را بخاك و خون کشانده است. مهم آنست که ماتادور باید بکمك بانيريله رو مخصوص خود بکوشند تا گاو در چنان نقطه ئی قرار نگیرد تا نتواند در وسط شنل کشیدن ماتادور، او را با شاخهای خود از زمین بر کند.

آنروز بلانکه این کار را با چنان مهارتی انجام داد که رگانهرین در نظر تماشاگران، مانادوری استاد تر از آنچه که واقعا بود، جلوه کرد. رگاتهرين بشاخهای گاو نزدیکتر و نزدیکتر شنل می‌کشید و جمعیت پیوسته هلهله می‌کرد. اما گاوباز، بدنبال يك گردش زیبا ؛ مراقبت گاو را از دست داد و باو مهلت داد که بنقطه دلخواه خود نزدیکتر شود. مانادور بدنبال گاو روانه شد، در حالی که شنل خود را تکان میداد و باهنگ گاوبازان بانگ میزد «هه، تورو، هه» تا مگر گاو بسوی او باز گردد و حمله کند. بلانکه که در پشت نرده‌ها چشم بدو دوخته بود فریاد زد :

- ماتادور، بآنجا نرو، بگذار من او را از آنجا دور کنم .

اما رگانهرین بیش از حد بخود غره شده بود. دوباره گاو را صدا زد، گاو چرخی خورد و بسوی او کوس بست. گاو که پیوسته در صدد باز گشتن بجای دلخواه خود بود، بوسوسه شنل قرمز، توجه چندانی نکرد و حمله برد، لحظه‌ای بعد گاوباز میان هر دو شاخ گاو قرار گرفت. رگانهرین بهوا برخاست و روی شنها غلتید. گاوباز صدمه‌ای ندیده بود ولی در کار خود گیج و سرگردان مانده بود. گاو که خشمگین خره می‌کشید دوری زد و در میان جیغ و فریاد جمعیت، بسوی گاو باز حمله کرد.

بلانکه ناگهان از روی نرده بميدان پرید و بوسط گاو و گاوباز دوید و با کف دست، محکم بر پوزه گاو کوفت، آنگاه با جلدی تمام بگوشه ئي از میدان گریخت در حالی که گاو او را دنبال می‌کرد. بیست قدم دورتر که هر دو شاخ گاو کمر او را نشانه کرده بود، بلانکه چون گربه روی معجر پرید و در امان شد. وقتی که گاو بسوی ماتادور در خاك غلتیده باز گشت، گاو بازان دیگر او را از معرکه بیرون برده بودند.

جمعیت هلهله و شادی عظیم براه انداخت ودست از بانگ و غریو برنداشت تا بلانکه را با افتخاری بیمانند بدور میدان بگردانند در پایان گاوبازی آنروز، پس از آنکه بلانکه باز هم برای مانادور خود خدمات شگفت آوری انجام داد، بار دیگر او را بنشان پیروزی دور میدان گردانیدند.

و از آنروز ببعد رگانهرین با دقت بیشتر باندرزهای شمشیر دار خود گوش فرا میداد. اما بلانکه با او دیری بسر نبرد و از نردبان ترقی بالارفت و شمشیر دار الگالو محبوبترین گاوباز اسپانیا شد. ال گالو «خروس»، کولی طاس متلون المزاجي بود که هر گاه اراده می‌کرد گاوبازی بزرگ میشد، و گاه نیز بخوف بیجهت دچار میگردید و تمام روز چون مردان بزدل از سایه خود می‌ترسید اما او نیز کم کم بعقل و شجاعت بلانکه اعتمادی فراوان پیدا کرد. گاه و بیگاه این ماتادور خرافاتی، گاوی ستبر و خوش اندام را بدنبال خود می‌کشید ولی ناگهان شنل خود را بدور می‌افکند، با سر، خود را از روی نرده‌ها بیرون می‌انداخت و میگریخت ...

در این میان که جمعیت با حرارت شهوت انگیز خود غریو برپا می‌کرد، گاوباز از بازگشتن بميدان روی بر می‌تافت و بالکنت میگفت : «من از نگاه آن گاو می‌ترسم.»

در این گونه مواقع بلانکه بمیدان میرفت و گاو را سرگرم میکرد، و لحظه ئی چند شنل خود را برابر او میچرخاند، آنگاه میگفت : ببین، ماتادور، چه گاو آرامی است، هیچ عیبی ندارد. تنها در این موقع بود که ال گالو دوباره قوت قلب میگرفت و بميدان باز میگشت و غالبا با رعنائی دلفریب نمایشی عالی اجرا می‌کرد ...

اگر خوزه لیتو، گاوباز اعجوبه در میدانهای گاوبازی ظاهر نشده بود، شاید بلانکه برای همیشه با ال گالو بمیدان میرفت. خوزه لیتو برادر ال گالو بود. از روزگار کودکی که نوچه گاوبازی بیش نبود، همه گاو بازان میدانستند که او نابغه است. خوزه لیتو در شانزده سالگی ماتادوری تمام عیار بود - تاریخ گاوبازی تا آنروز گاو بازی باین جوانی بخود ندیده بود. با ظهور او، آفتاب شهرت الگالو و دیگر گاوبازان کسوف کرد. بسیاری از اهل خبره او را برجسته ترین ماتادوری میدانند که از مادر گیتی زاده شده است .

در سال ۱۹۱۶ بلانکه شمشیر دار و مشاور خوزه لیتو شد. شش سال روزگار - شش سالی که بعصر طلائی گاوبازی مشهور است - خوزه لیتو، در اسپانیا و آمریکای لاتین، با چیره دستی تمام گاوهای کوه پیکر را بخاك میکشید. بلانکه با آن اندام كوچك و دستهای چالاك خود در کنار او بود تا بهنگام خطر او را از مهلکه نجات دهد. در آن سالهای پر خطر خوزه لیتو هرگز زخم شدیدی از شاخ گاو برنداشت.

انروز ۱۹ ماه مه ۱۹۲۰، قرار بود که خوزه لیتو همراه برادر زنش سانشه مجیاس در برنامه واحد در تالار را دولارينا، ظاهر شوند. طبق معمول گاوبازان، پیش از نبرد، بنماز گاهی در زیر جایگاه تماشاگران رفتند، هر يك از ایشان از روی اخلاص و ایمان شمع نذری روشن کردند و مقابل محراب زانو زدند و بباكره الاماكارینا، حامی گاو بازان دعا کردند : «ای باکره خجسته، برمن رحم کن و مگذار گاو امروز مرا بکشد.»

اما وقتی که گاو بازان جامه خود را آراستند و شنلها را بردوش کشیدند و برای رژه صف بستند، بلانکه ناگهان هوا را بو کرد و گفت: .

«عجب، هنوز بوی شمع میاید .»

خوزه لیتو خندید، دستی برشانه او زد و گفت : باید در همین نزدیکیها کارخانه شمع سازی وجود داشته باشد .

اما بلانکه که ماتش برده بود گفت :

آخرین باری که این بو بهمین تندی در بینی من پیچید، وقتی بود که جنازه پدرم را بگورستان می‌بردند. در این موقع صدای شیپور نبرد طنین انداز شد و جدال آغاز گشت. گاو اول خوزه لیتو، بسیار خطرناك بود، اما دومی از آنهم مرگبار تر بود.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 29، سال 1341
  • تاریخ: پنجشنبه 8 شهریور 1397 - 18:15
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 534

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 642
  • بازدید دیروز: 10387
  • بازدید کل: 10450986