Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

جانور - قسمت آخر

جانور - قسمت آخر

نویسنده : آندره درویشو
ترجمه: دکتر یحیی مروستی

فينوش بایستی برای آنکه به نگهبان جواب بدهد خود را آماده میکرد، بدوا باید جمله‌ای دلچسب، که آنمرد را مجذوب کند و برای گوش دادن متوقفش نماید، تهیه میدید، اگر این نگهبان موافقت میکرد که باو كمك كند و يك لحظه در سلول را باز نگاه دارد، او میتوانست این مزاحم را بیرون کند. آنوقت همه چیز تمام میشد.

فينوش، کوشش کرد قیافه بی گناه ترین افراد را بگیرد ولی «عزب اوغلی» ( نام نگهبان بود) با این نوا آشنائی داشت .

او در را باز کرد: - غذایت را نخورده‌ای؟ به نه : - بیماری؟

- نه، ولی آقا کمی بمن گوش کنید، مطمئن باشید که در اينجا يك جانور وجود دارد. شاید یك سگ

- هنوز راجع باین موضوع صحبت میکنید؟

- نروید، به بینید، بآنجا نگاه کنید، در طول دیوار، نگهبان با غلظت خاصی گفت ::

-‌ای خوك واقعی. ودر را دوباره بروی او بست.

به فینوش نگاه کرد و با انگشت سبابه به پیشانی خودش زد

زندانی را «شما» خطاب کرده بود تا باو بفهماند که او را جز يك احمق چیزی بحساب نمی آورد .

: «عزب اوغلی» فقط با زندانیهائی که باو احترام میگذاشتند با. کلمه «تو» سخن میگفت. بتدریج که روز جلو میرفت سر و کله فینوش در تب فرو میرفت، درست مثل آتش زیر خاکستر ..

هنوز دیری نپائیده بود که احساس کرد مرض بر وجود او رخنه کرده است. وقتی چراغ خاموش شود قادر نخواهد بود از خود دفاع کند .

و فردا وقتی آن حیوان دیگر وارد شود تصور خواهد کرد که این عمل تمارض است ! این دیگر غیر قابل تحمل و مقاومت است

روشنائی در ساعت خودش مرد، يك امر اجباری و ناگزیر، مثل خورشید که غروب میکند .

شب دردناك و وحشت انگیز بود. فینوش نتوانست چشم برهم گذارد. معذلك سکوت کامل بر سلول حکومت میکرد. در تاریکی و سیاهی کامل نشست و گوش فراداد، میخواست چیزی بشنود، سکوت و آرامش جانور غیرعادی بود .

فينوش فکر میکرد پس این ده سال چگونه خواهد گذشت ده سالی که مسلما با احتساب باز داشت گذشته به نه سال و چند ماه کوتاه میشود ... و با همه احوال شب سپری شد و باپتیست از تخت خوابش پائین جست تا ببازرسی سلول بپردازد. هیچ چیز غیرعادی نبود کسی غذ‌ایش را نخورده بود و آبی هم نیاشامیده بود. جانور مسلما در مدتی که نگهبان، غذا برای او آورده بود، از در خارج شده بود. این کاملا طبیعی بود : .

« حیوانات بوجود نیامده اند که در زندان بسر برند .» بنابراین فینوش احساس کرد شادی عظیمی تمام وجودش را فرا گرفته است. نفسی کشید، هرگز در زندگی مثل امروز صبح احساس يك انسان آزاد را نداشته. وقتی نگهبان آمد، خواست شادیش را برای او توجیه کند. در حالیکه در را باز میکرد، قيافه زندانی را مانند سعادت و افتخاری که در سایه و روشن میدرخشد خندان یافت.

- بالاخره این سگ چه شد؟ -ای مسخره ........

نگهبان با بهم زدن در خارج شد، و فینوش باسرمستی و شادی عصاره را نوشید .

- رفت.

نشاط زايد الوصف او خیلی زود فرونشست باید اعتراف کرد که این شادی خیلی هم منطقی نبود.

بعد از دو روز، زندگی مدار عادیش را از سر گرفت، برای نگهبان، فينوش بشماره ۲۲ معروف بود و هروقت راجع باو، با نگهبانان دیگر صحبت میکرد فقط برای این بود که بگوید: ...

- دو اطواري؟ روز اول میخواست شیطنت کند : من او را مات کردم، تمام شد.

نگهبانان این زندان، همانطور که مردم برای شماره‌های لوتو اسم گذاری میکنند، برای شماره‌های زندانیهای خودشان هم اسم‌های خنده دار گذاشته بودند.

«عزب اوغلی» هنگام صبح وقتی از خواب برمیخواست گفت : « این غیر قابل دفاع، زیادی ادا اصول دارد و وقتی در را باز کرد حالت تهوع باو دست داد. .. - اوه !‌ای امان ! چه بوی بدی!

- ملاحظه میکنید؟

- آخر شما چه کردید که اینطور بوی تعفن میاید؟ و سپس بداخل سلول رفت و همه جا را نگاه کرد و چیزی که مورد سوءظن باشد نیافت، آنوقت گفت :

- با وجود آنکه چیزی پیدا نیست، من بشما يك جاروب و کمی داروی ضد عفونی میدهم .

لحظه‌ای بعد برگشت و در حالیکه سوراخهای بینی خود را گرفته بود، فینوش شرمنده بود. مسلما او آدم تمیزی نبود ولی این از کثافت کاری نبود و باید قبول کرد که بوی لاشمرده بمشام میرسید

ناگهان زندانی جاروب و بطرف دوای ضدعفونی را رها کرد، جاروب مهم نبود ولی بطری شکست : آخر او اندیشید که جانور در گوشه‌ای مرده و گندیده است ...

با اینهمه جاروب را گرفت و با سردی شروع بجاروب کشیدن کرد. درست مثل سربازخانه. وقتی جاروبش داشت بگوشه سلول میرسید حس کرد که جلوتر نمی رود و بدیوار نمیرسد. جانور نامرئی در آنجا مرده بود. ..

***

- شما اگر بجای من بودید چه میکردید؟ مسلما من از این. لحاظ که چیزی در دسترسش گذاشتم تا بتواند خودش را از بین ببرد مقصرم ....

. - روی این موضوع « عزب اوغلی » ما موافقیم : تو معزول هستی.

- تو فقط بایستی او را بحال خودش میگذاشتی. بشما پول نمیدهند که با محکومین بدرفتاری کنید .

دو نگهبان بجلو سلول آمدند.

نگهبانان ایستاند :

- راستی بوی تعفن لاشه میآید.

- اوکی مرده؟

- اوه، کی مرده؟

- امروز صبح در ساعت هفت مثل گل سرخ تر و تازه بود.

- پس این تعفن از جسد او نیست.

هر دو نگهبان وارد شدند. . -

با گلوی بریده بوسیله بطری شکسته، فينوش برای همیشه بروی زمین در غلطیده بود .

سرنگهبان در حالیکه دماغش را میگرفت مثل سرنا صدایش را بلند کرد :

- خوب ارثیه‌ای هم از خودش گذاشت و رفت، زیر این لحاف چیست؟

لحاف زندانی را در گوشه سلول نشان داد. مثل اینکه چیزی در آن پیچیده باشند. ظاهرا بایستی حدس زده میشد که یک سگ مرده زیر لحاف است.

سر نگهبان غرید

- چه چیز داخل سلول او کرده ای؟ آه ! بخاطر آنهائی که نقره داغ شده اند تو دو دفعه نقره داغ میشوی. تو بایستی مبالغي به زندانیانی که پول ندارند و ما را در چنین بن بست هائی قرار میدهند بدهی ! زیر این لحاف چیست؟

- من نمیدانم.

- من بشما دستور میدهم که لحاف را بردارید.

نگهبان در حالیکه دندان هایش را بهم میفشرد گفت :.

- پس بروم يك باتون بیاورم.

دیگری هم بدنبال او رفت. داشت غش میکرد.

برگشتند. با احتیاط، لحاف را بلند کردند، زیرا آن علی رغم بوی تعفن موحشی که متصاعد میشد، هیچ چیز نبود، همه اطراف آنرا نگاه کردند، درست مثل شعبده باز‌ها که هريك نقش خود را انجام میدهند، آنها هم همین کار را کردند و سپس آنرا بگوشه سلول انداختند. در آنجا باز هم بنظر میرسید که چیزی را پوشانده است خارج شدند و با دقت کلون‌ها را بستند. ...

پایان

 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 29، سال 1341
  • تاریخ: دوشنبه 5 شهریور 1397 - 09:37
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 800

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6439
  • بازدید دیروز: 6375
  • بازدید کل: 10710782