Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

جانور - قسمت دوم

جانور - قسمت دوم

نویسنده : آندره درویشو
ترجمه: دکتر یحیی مروستی

به هیچ وجه ولی او در یک مجله هفتگی در قسمت «برای تفریح خوانندگان ما» کار کرده بود. هم او بود که کلاه‌های ادوار مختلف را بطور در هم يك طرف و سرهای اشخاص را طرف دیگر میکشید و از خوانندگان میخواست که کله هر کلاه را بیابند. يك بار او در يك صفحه اثر پاهائی را رسم کرد و از خوانندگان خواست که بگویند متعلق به چه حیواناتی است. لازم نیست که بگویم همه آنها را خود او میساخت، و نیز این را هم باید گفت که با ستایش و تمجید خوانندگان روبرو میشد و اکثریت پاسخ‌ها رضایت بخش بود. و در اینجا باید اعتراف کرد که فینوش با همه سعی و کوشش خود در این آثار پا، پای هیچ حیوان هم عصر و زمان خود را نيافت.

. جاهای پا دور کوزه شکسته و برکه کوچك آب، گشته بود ولی غیر ممکن بود کشف کرد که از کجا آمده و بکجا رفته است. فینوش شروع بلرزیدن کرد

آیا کسی برای جاسوسی، در موقعی که او خواب بوده است وارد سلول شده؟ به چه منظور؟ بعلاوه او کاملا بخاطر میآورد که با صدای شکستن کوزه از خواب پریده است... حیوان از لحاظ هیکل و اندام بایستی خیلی قابل توجه باشد.

زندانی با نگرانی بدور سلول شروع بچرخیدن و گردش کرده تخته‌ای را که بجای تخت خواب بکار میبرد برداشت و زیرش را نگاه کرد. هیچ. قد حيوان اقلا هشتاد سانتیمتر و پاهایش در حدود سی سانتیمتر از هم فاصله داشته اند.

فينوش مثل يك شير که در قفس میچرخد بدور این برکه میگشت و منتظر ورود نگهبان بود. بالاخره کلون‌ها کشیده شد و در باز شد.

- به، كوزهات را شکستی؟ . .

- من نشکستم .

- پیداست ! چطور تو نشکستی؟

فینوش در کمال آرامی و متانت جریان را برای نگهبان توضیح داد. میخواست جاهای پا را باو نشان دهد ولی خشك شده بودند و دیگر چیزی پیدا نبود ... نگهبان باو گفت:

- خیلی زرنگی ! تو میخواهی من برای دیدن آثار پا خم بشوم تا يك اردنگی محکم بدر ... كلاه خود پشمی بزنی

- هرگز ! از من چنین کاری بعید است !

۔ خوب ! خوب !

فینوش برای اثبات حقانیت خودش اصراری نکرد، کله اش. منگ بود او نمی خواست دیگر زنده بماند ...

نگهبان گفت: ...

- بدا بحالت. حالا که ظرف آب را شکستی. يك چیز محکم تری برایت خواهم آورد.

بعد از لحظه‌ای برگشت و يك قوطی حلبی پر از آب برایش آورد. این قوطی بزرگ که پنج کیلو وزن داشت قبلا جای مربا بود. آنرا جلو باپتیست گذاشت و خارج شد. کاملا مشخص بود که نگهبان عصبانی است.

باپتیست با رفتن او خنده‌اش را تمام کرد. نگاهی بقوطی بزرگ قراضه انداخت. بعدازاین، او بایستی از آن ظرف آب بیاشامد مثل يك ... ولی عملا آيا يك نفر در آن آب میاشامید؟ به برچسب خوش نقشی که جعبه آهنی را زینت میداد نگاهی انداخت : «مربای آندره نيرون - کارپانتراس - شکر خالص.» بنابراین کارپانتراس در ایالت «شکر خالص» قرار گرفته است !

او کارپانتراس را خوب میشناخت زیرا وقتی هنوز سرباز ساده‌ای بود و سردوشی نگرفته بود و در آوینیون خدمت میکرد در آنجا مانور داده بود.

روی يك دایره بالای برچسب طرف چپ قوطی، يك طاق نصرت کشیده بود که در تمام اطراف آن از انواع میوه‌ها : خوشه پر انگور، زردآلو، هلو ... آویزان شده بود ... و برای اینکه واقعا از هر لحاظ کارپانتراس را نشان دهند، زیتون، آبنبات و قارچ را فراموش کرده بودند.

فينوش کف دستهایش را روی زانو گذاشت و مثل گوساله شروع به هق وهق گریه کرد. ناگهان سرپا ایستاد: پشت دستش احساس يك خنکی کرده بود. مثل اینکه سگی بخواهد بشما مهربانی کند، دستتان را بلیسد

در حقیقت آنکه دستش کاملا مرطوب شده بود. زندانی خواست خودش را قانع کند که اشکهایش دست او را تر کرده اند ولی بلافاصله بخود گفت :« نه، این تصور احمقانه است. »

مسلما رمزی وجود داشت، رمز بزرگی. فينوش عرق سردی را که مثل سوسمار بین پیراهن و پوست بدنش در حرکت بود احساس کرد. تنها نبود، اوه ! نه، تنها بود، ولی او حضور موجودی را در سلولش احساس میکرد. يك جانور نامرئی در نزدیکی او وجود داشت.

ولی نه، ممکن نبود! چیزی وجود نداشت ... این پادگان کارپانتراس بود که مغزش را مشوش کرده بود. بسیار خوب ... اما مساله شکستن کوزه و جاهای پا چه میشود؟ حوادث درخور توجه است. بلى، او اغلب بخودش گفته بود که زندگی تنهائی ارزش ندارد مگر اینکه حیوانی با خود داشته باشد ( خصوصا هنگامی که او جای پا برای روزنامه نقاشی میکرد!)

يك جانور نامرئی در نزدیکی او وجود داشت. آیا این همان سگی است که وقتی او ضربه را زد و مثل سگ کشتش عوعو میکرد؟ آیا شبح يك سگ در سلولش بود؟ چرا نه؟ او میدانست که مدتهاست فلاسفه‌ای که ( تازه يك نفر هم بیشتر نبوده ) معتقد بوده اند که حیوانات روح ندارند، بین مشاهیر بی ارزش محسوب میشوند. اگر شبح انسانها وجود دارد دلیلی نیست که شبح جانوران وجود نداشته باشد. فقط شايد يك شبح کوچکی داشته باشند که غالبا برای آزار کردن و ناراحت نمودن زنده‌ها می‌آیند. و در این حال شبح جانوران از شبح انسانها بهتر است. اما اعتقاد او بچنین نظریه‌ای دیوانگی است. حوادث و اتفاقات روزهای اخیر پرده‌های مغز او را خسته کرده بود. ناگهان، در نزدیکش، صدای مخصوص پای سگی که خودش را میخاراند و با ضربه‌های نامنظم بزمین میخورد شنيد. ..

عرق سردی از پیشانی فینوش خارج شد و مثل آبی که از کوزه‌ای میریزد جاری گردید. رنجی خارق العاده در وجود او شروع به جوشیدن کرد. این را احساس کرد.

تقریبا در اواسط روز، نگهبان يك يقلاوی برایش آورد. غذای داخل يقلاوی آبی بود که ظروف را در آن شسته بودند. البته ظروفی که چرب هم نبوده است. مرد قبل از ورود از دریچه در سلول را بدقت بررسی کرد. متوجه شد که سروکارش با يك هموطن عجیب و غریب افتاده است و کمی جاخورد. بخودش گفت: «یا این يك آدم زرنگ و حیله گر است با يك خل و دیوانه، و در هر دو حال بایستی احتیاط کرد.» فينوش گرسنه بود. ولی وقتی يقلاوی را بدست گرفت حالت تهوع باو دست داد. اول آنرا روی تخت خواب گذاشت، بعد فکری بنظرش رسید : روی زمین گذاشت و آنرا محکم جابجا کرد. میدانیم چگونه.

مدتی همینطور منقبض در حال انتظار ایستاد، سپس پلک‌هایش که به علت توجه مداوم خسته شده بود، سنگینی کرد و به هم آمد.

ناگهان چرتش پاره شد، نمیتوانست بگوید که چه مدتی خوابیده بود ولی بنظر نمی آمد که در این مدت کسی به‌اش دست زده باشد. محققا جانور نامرئی يك نوع سنگینی در راه رفتن مقداری هم وزن داشت، زیرا اثر پایش باقی میماند. مسئله اساسی قبل از هرچیز این بود که نگذارد این جانور باو نزديك شود. شاید اگر او را صدا میکرد، وزنش را روی زانوهایش حس مینمود.

مسلما با وجود همه اینها بالاخره يك جانور هم اتاقی او بود. ولی مطمئن بود که این استدلال و اندیشه هم اتاقی بودن جانور، بمحض تلاقی با آن فاقد ارزش میشود. چه احتمال ضعیفی بود که يك سگ باشد. جاهای پا این عقیده را به ثبوت میرساند.

« آهان، من در يك جای کاملا مسدود، از محیط خارج جدا شده ام و بایک جانور جهنمی زندانی هستم. اگر این حیوان خودش را بروی من بیاندازد، هیچ کس فریادهای مرا نخواهد شنید. وانگهی چطور میتوانم در مقابل دشمنی که نامرئی است از خود دفاع کنم؟ مردن، از گرفتن چنین حیوانی بهتر است. در خواب و بیداری لاینقطع، مراقب تمام حرکات من است و من نمی توانم هیچ عملی برای دفع او بکنم، يك روز بالاخره بروی من خواهد جست و گلوی مرا خواهد چسبید »

« خدایا چه وحشتناك است، کاری کن، قبل از آن دیوانه بشوم ! »

موضوع يك رویا، یا تخیل نیست، قبل از هر چیز بایستی در مقابل این جانور از خود دفاع کرد. فينوش لحظه‌ای فکر کرد. راه حل را پیدا نمود. با يك خط آب که روی آجرها بجریان انداخت، سلولش را بدو قسمت کرد، تخت خوابش، از بقیه سلول بوسیله این خط جدا شد و سپس آن قسمتی را که مخصوص خودش در نظر گرفته بود، با تکان دادن لحاف دقيقا جاروب کرد. از کارش راضی و خوشحال بود. ولی بمحض آنکه اندیشید که جانور، حیوانی عاقل و زیرك است و امکان دارد که از خط آب بپرد و باین سو تجاوز کند، هیجان و نگرانیش از نو شروع شد. آیا لحاف را مثل يك تور ماهیگیری بسرعت پرتاب کند؟ خسته کننده است، نتیجه هم اتفاقی است، وانگهی گردوخاك غير قابل تحملی بر خواهد خاست و بعد احساس کرد که اگر جانور را زیر لحاف بگیرد دلش نمی آید که آزادش نکند. هنگام شب چه؟ تصور اینکه دوازده ساعت در کامل ترین تاریکیها، با این هم اطاقی لعنتی بایستی بگذراند، موهای تنش سیخ میشد. اما آنچه که بیشتر از آینده غیر قابل گذشت و انصراف بود گذشته بود : او با آن حیوان خوابیده بود. و اندیشه هایش دور همین موضوع چرخ میزد. دیدگانش بسوی دیوار دویده و همانجا گم شده بود. ناگهان دید که مایع از دیوار جستن میکند و روی آجرهای کف سلول پخش میشود. جانور نامرئی براحتی پایش را بلند کرد.....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 29، سال 1341
  • تاریخ: یکشنبه 4 شهریور 1397 - 08:31
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 553

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 627
  • بازدید دیروز: 10387
  • بازدید کل: 10450971