Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برادران کارامازوف (قسمت سی و پنجم)

برادران کارامازوف (قسمت سی و پنجم)

تدفین ایلیوشا

در حقیقت آلیوشا دیر به مراسم تدفین ایلیوشا رسید. چند لحظه منتظر او شده و حتی تصمیم گرفته بودند تابوت مستور از گل ایلیوشای کوچک تیره بخت را به طرف کلیسا حرکت دهند.

به محض این که آلیوشا در مقابل در ورودی نمایان شد دوستان ایلیوشا که با بی‌صبری هر چه تمام در انتظار آمدن او بودند مقدمش را با فریاد گرامی داشتند زیرا از آمدن او بسی خوشحال شدند. آنان در حدود ده تن بودند و کیف‌های آموزشگاه خود را بر پشت داشتند. ایلیوشا هنگام مرگ به آنان گفته بود: «پدرم گریه خواهد کرد. نزد او بمانید» و کودکان این سخنان را به ذهن سپرده بودند. در رأس آنان «کولیا کراسوتکین» قرار داشت. کولیا در حالی که دست خود را به طرف آلیوشا دراز کرد گفت:

- چقدر از امدن شما خوشوقت هستم. وضع اینجا وحشت انگیز است و به راستی دیدن این منظره بسی دردناک می‌باشد. اسنگیریوف مست نیست و ما میدانیم که امروز میگساری نکرده است و با این همه مانند مست‌ها رفتار میکند... من همیشه دل دارم ولی کارامازوف به راستی وحشتناک است!

آلیوشا داخل شد، ایلیوشا با چشمان بسته و دست‌های متصل به بدن در یک تابوت آبی آسمانی قرار داشت و یک پارچه ابریشم سفید او را می‌پوشانید. قیافه‌ی ضعیفش تغییر نامحسوسی کرده بود و عجب آنکه از بدنش هیچ بویی به مشام نمی‌رسید. چهره‌ای جدی و متفکر داشت و دست‌های کوچکش دارای ظرافت و زیبایی خاص بود چنانچه گفتی از مرمر تراشیده شده است. بر دستش چند گل نهاده بودند گذشته از این تابوت مملو از گل‌هایی بود که «لیز کوخلاکف» سپیده دم فرستاده بود اما کاترینا نیز دسته گلی فرستاده بود و هنگامی که آلیوشا وارد اطاق شد سروان با دست‌های لرزان مشغول ریختن گلهای کاترینا بر جنازه‌ی فرزند عزیزش بود. او به زحمت نگاهی به آلیوشا افکند گذشته از این او به کسی توجه نداشت حتی دیگر مراقب همسر مجنون و «مادر کوچک» ماتم زده نبود. مادر تیره بخت تلاش می‌کرد با پای فلجش بلند شود و از نزدیک فرزند تیره روزش را بنگرد. نینوچکا را نیز دوستان ایلیوشا با همان صندلی متحرکش در کنار تابوت قرار داده بودند. او سرش را به تابوت تکیه داده و ظاهرا می‌گریست.

سروان «اسنگیریوف» با حرارت به نظر می‌رسید ولی در عین حال مبهوت و سنگدل می‌نمود و در حرکات و سخنانش آثار جنون مشاهده می‌شد و در حالی که با حسرت به ایلیوشا خیره نگاه می‌کرد پیوسته میگفت: «پدر کوچکم! پدر کوچک عزیزم!»

هنگامی که کودک زنده بود پدرش همواره او را اینظور صدا می‌زد.

زن مجنون مویه کنان شوهرش را با لحن ملتمسانه‌ای مخاطب قرار داده می‌گفت:

- پدر! به من هم گل بده! از ان گل‌های سفیدی که در دست اوست.

ظاهرا گل سفید کوچکی که در دست ایلیوشا بود توجه او را جلب نموده بود و یا این که قصد داشت این گل را به عنوان یادگاری پسرش نگاه دارد. در هر صورت او با ترس و لرز دست خود را به طرف گل دراز کرد.

اما «اسنگیربوف» با لحنی خشن به او چنین نهیب زد:

- من چیزی به هیچ کس نخواهم داد. این گل‌ها مال اوست و نه تو. همه مال اوست و نه برای تو.

نینوچکا صورتش را که از اشک خیس شده بود به طرف پدرش بلند کرد و گفت:

- پدر! یک گل به مادر بده.

اما سروان گفت:

- خیر! من به هیچ کس و مخصوصا به او چیزی نخواهم داد. او پسرم را دوست نمی‌داشت او توپ کوچک فرزندم را ربود. یا شاید هم ایلیوشا خودش آن را به او هدیه کرده بود.

یادآوری این صحنه او را سخت به گریه افکند. زن مجنون نیز جدا سیلاب اشک از دیدگان جاری ساخت و صورتش را در دست‌هایش مخفی کرد.

بچه‌ها چون دیدند وقت بردن جنازه به کلیسا فرا رسیده است و سروان نیز قصد ندارد از جسد پسرش دست بردارد، تابوت را احاطه کردند و برای برداشتن آن مهیا شدند. اما اسنگیریوف چنین فریاد برآورد:

- من میل ندارم در گورستان مدفون شود. او را نزدیک سنگ به خاک خواهم سپرد نزدیک سنگ خودمان. آرزوی ایلیوشا این بود. من اجازه نخواهم داد...

سه روز بود که او پیوسته می‌گفت که پسرش را نزدیک سنگ به خاک خواهد سپرد. اما آلیوشا و صاحب خانه و خواهرش و کولیا کوشیدند او را آرام کنند و از این قصد منصرفش کنند. صاحب خانه او که زنی پیر بود با لحنی تند گفت:

- مشاهده کنید او چه فکر کرده است؟ می‌خواهد جسد کودک را در خارج شهر مانند به دار آویخته‌ای نزدیک سنگی به خاک سپارد و حال آن که خاک گورستان مقدس است. در آنجا برای او نماز خواهند خواند و سرود‌های کلیسا تمرین خواهد گردید و کشیش با چنان صدای روشن و رسایی انجیل می‌خواند که هر کلمه‌ی آن به گوش خواهد رسید.

سروان دستش را حرکتی داد. منظورش از این حرکت آن بود، «هر کجا که می‌خواهید او را ببرید» بچه‌ها تابوت را بلند کردند اما هنگام عبور از نزدیک مادر لحظه‌ای توقف نمودند تا آنکه او بتواند با ایلیوشا خداحافظی کند. زن سیه رو چون صورت زیبایی را که در سه روز اخیر تنها از دور دیده بود به خود نزدیک‌تر یافت تمام بدنش به لرزه افتاد و با عصبانیت شدیدی شروع به تکان دادن سر خود نمود.

نینوچکا به او گفت:

- مادر! او را به آغوش بکش.

اما زن تیره بخت مانند یک ماشین سرش را به آرامی حرکت می‌داد در حالیکه صورتش از فرط رنج متشنج شده بود. سپس ناگهان با مشت شروع به کوبیدن سینه‌ی خود نمود. کودکان بار دیگر تابوت را بر شانه‌های خود نهادند و هنگامی که از نزدیک نینوچکا عبور کردند دختر آزرده برای آخرین بار لب برادرش را بوسید. آلیوشا هنگام خروج از خانه از صاحب خانه تقاضا کرد که مراقب دو زن عاجز باشد لکن پیرزن حتی به او اجازه نداد سخنش را به پایان رساند و در حالی که می‌گریست به آلیوشا گفت:

- البته که مراقب هستم. ما مسیحی هستیم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: برادران کارامازوف، نوشته فیودور داستایوسکی، مترجم : مشفق همدانی
  • تاریخ: یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 - 17:43
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1224

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2254
  • بازدید دیروز: 4237
  • بازدید کل: 10578544