Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

سایه - قسمت چهارم (نویسنده : بن هکت، ترجمه : هوشنگ میرنظام)

سایه - قسمت چهارم (نویسنده : بن هکت، ترجمه : هوشنگ میرنظام)

غافل از کید و دلخوش به دوستی او. تحت تأثیرش واقع شدم و از نو سر تسلیم در برابرش فرود آوردم... باری، با مراقبت وی نیروهای من توسعه ئی می‌یافت.

بعد. يك روز در چادر خود نشسته تدارك نمایش بعداز ظهر را میدیدم. که به ناگهان احساس عجیبی برسراسر وجود من مسلط شد. فشاری شدید بر قلب خود حس کردم. انگاری دستی نیرومند برگردنم حلقه زده. این. يك اعلام خطر بود ! کسی که با اسرار مرگ و زندگی آشنا باشد. ندای آن را به گوش میشنود؛ آوای درون را می‌شنود.

شتابان از چادر بیرون آمدم و به جانب پانسیون شتافتم. آنا حسب المعمول آنجا مانده بود. هرروز بعدازظهرها در پانسیون میماند. همچنانکه به پانسیون نزدیك میشدم. تلاشی می‌کردم که روح خود را از این فشار طاقت فرسا برهانم. قصد من ترسانیدن آنا نبود و معهذا. دریافتم که شتابان به جانب در میدوم. این بود که به خود آمدم، صبر کردم. منتظر شدم تا نفسم به جا آمد. و آنوقت، تبسم کنان. در را آهسته باز کردم .

ریکو ایستاده. او را در بر گرفته بود. و آنا صورت خودرا پیش می‌برد تا تسليم لبان او کند.

بی صدا و ناتوان نگاهشان کردم. آهنگ صدای، آنا که بالحني مؤثر زمزمه میکرد و از عشقی بی‌ریا سخن می‌گفت در گوش های من طنین افکند ... آنگاه دیدم که بازوانش بر گردن ریکو حلقه شد، و لبانش از لبان او بوسه گرفت. اتاق گرد سرم چرخید. دانستم هم اکنون چون کسی که از فشار و سنگینی ضربتی سهمگین از پای در آید بر زمین در میغلتم. آری. مرگ را به چشم دیدم که به جسم بدن وارد می‌شود.

آنگاه ریکو به سخن درآمد، و من صدای او را شنیدم که عاشقانه نام آنا را بر زبان میراند، و او را با سخنانی پرشور نوازش میداد. از شنیدن صدای وی به چنان وحشتی گرفتار آمدم که به و صف نمیگنجد؛ چراکه صدا، صدای من بود؛ این ساراسترو بود که سخن می‌گفت ! این صدائی بود که پنداری از حنجرة من خارج میشد؛ صدائی آشنا و هول انگیز و اکنون همه ماجرا را دریافتم!

پیش جستم ،. نامش را به زبان راندم و فریاد کشیدم: «ریکو !».

برگشت. واز روبه رو در من نگریست: چون تصویری که در آینه ئی منعکس شود. با انگشت به من اشاره کرد و با انعکاس صدای خودم نداداد: «ریکو!» .

صیحه آنا جگر مرا خراشید، اما من تصمیم خود را گرفته بودم: کشتن او ! - مصمم شدم که او را بکشم و تا ابد از شرش بیاسایم. با آن هیولای مخوف به زدوخورد پرداختم. با دشنه به روی أو جستم. در اتاق به جدال پرداختیم؛ فریادهای مرا با فریادهائی پاسخ می‌داد که مو به مو انعكاس لحن و آهنگ صدای خودم بود !

از میان جنون خشم خویش او را دیدم، چهره اش یکسر تغییر یافته به صورت من در آمده بود! او نیز اکنون ساراسترو بود؛ او خود من بود!

توفانی بر پا شده بود: دو ساراسترو با شدت. با وحشت و نفرت یکدیگر را به نیت مرگ می‌کوفتند.

با دست هائی که به زنجیر پولادین می‌مانست. استوار نگاهم داشت. در مانده و ناتوان. مست جنون خونخواهی، زیربار سنگین جثه اش از پا درافتادم. نه میتوانستم تکانی بخورم. نه - فریادی بر کشم. پنجه نیرومندش گلوی مرا می‌فشرد. مجنون و شوریده و نفس بریده نقش زمین شده بودم. و آنکه مرا نقش زمین کرده بود. ساراسترو بود!

آنوقت. آن قیافه آشنای هولناك. تفییر یافت و بار دیگر به هیأت ریکو در آمد. اکنون. باز. ریکو سانسونه بود که سخن می‌گفت. نفس در سینه من حبس شده بود و جانم از بدنم بیرون می‌آمد. داشتم خفه میشدم. داشتم میمردم. و با این وصف توانستم صدایش را بشنوم که به ناله و ندبه. به زاری و با تضرع میگفت: « خدایا ! ساراسترو ! تو که مرا کشتی ! رحم کن ! ساراسترو! مردم !: .

گوئی در حال احتضار سخن می‌گوید ...

صدایش ضعیف و مقطع و لرزان بود ...

من که در حال جان دادن بودم. در این لحظه عذاب صدبار مرگ را احساس کردم. زیرا در همان حال که چشمانم سیاهی میرفت و هر دم تیره تر و تاريك تر میشد، باکمال وحشت به اندیشه ئی که از مغزش گذشته بود پی بردم ! میخواست چنان وانماید که آنکه دست اندر کار کشتن است منم؛ و آنکه می‌میرد اوست... میخواست چنین جلوه دهد که ساراسترو دارد ریکو را به قتل میرساند ... آه ! بدین ترتیب مرا میکشت و به عنوان ساراسترو به نزد آنا میرفت و با خیال آسوده در آغوشش می‌کشید ... ریکوسانسونه. مرده و به خاك سپرده تلقی میشد و آن که زنده مانده بود. ساراسترو بشمار میرفت !

در حالیکه با آه و ناله و درخواست ترحم زار می‌زد و ندبة میکرد و نقش مرگ قلابی خود را در نهایت هنرمندی هنرمندانه نمایش میداد چشمم در چشمش افتاد و لحظه ای، دیدگان بی‌روح سردش را دیدم که بأحالت گرگی خونخوار برروی من آتش میریخت. نیروئی که از روحم سرچشمه گرفته بود، ریه های مرا پر کرد. با همه نیروهایم یکی دو بار فریاد زدم و نام آنا را بر زبان آوردم تا در یابد آنکه در آستانه مرگ است. منم. آنگاه تاریکی مرا در بر گرفت و دیگر چیزی نفهمیدم .

***

نزديك به يك ساعت از این ماجرا گذشت تا توانستم اندك اندك چشم هایم را باز کنم. سرم از کثرت درد. نزديك بود بترکد.. چشم هایم سیاهی میرفت و گلویم خشکیده بود. سرم را حرکت دادم و به اطراف نگاهی کردم: ریکو رفته بود. آنا را دیدم که در يك گوشه اتاق. کنار دیوار انگشت به دندان گرفته. درمانده و ندانم کار، در ظلمات مخوف دنیای خود ایستاده است. به زحمت گفتم: « این منم. آنا !

به صدای من تکانی خورد. در حالیکه نامش را بر لب داشتم - و می‌گریستم. خود را بر زمین کشانیده به پاهای او رساندم. اما همین که تماس دست مرا بر تن خود احساس کرد، از هوش رفت وبر زمین در غلتید.

عذاب و وحشتی که ستارگان پیش بینی می‌کردند، نازل شده بود. به هزار عذاب. او را به بسترش بردم. به هوش آمد و حواس خود را بازیافت. اما تنها تماس دست من کافی بود تا به جیغ کشیدن وادارش کند و از نو به زانو در آورد. تمام شب را در کنار او نشستم و آرام آرام از چیزهای کوچکی که میان ما گذشته بود از برایش سخن گفتم: اسراری را که فقط شوهری می‌تواند بداند بازگو کردم. به کسی می‌مانستم که سالها دور و مهجور بوده است و اکنون پس از بازگشت. بیهوده برای باز شناسانیدن خویش دست و پائی میکند ... خودم را با همه نشانه های ممکن بخاطر آوردم. همچنان ساکت نشسته بود؛ چهره اش غرق در وحشت بود و در این حال به سخنان من گوش میداد ... تا آنکه سرانجام. هنگامی که سپیده میزد. آنا نام مرا به زبان آورد .

***

این آغاز ماجرا بود. ریکو ناپدید شده بود. من توانسته بودم با آخرین فریاد خویش. نقشه شیطانیش را در هم شکنم و بدین ترتیب. ناگزیر از من دست برداشته. گریخته بود. اما من این حقیقت وحشتناك آخرین را به این که او بود که داشت مرا می‌کشت - از آنا پنهان نگهداشتم .

نقشه هایمان را کشیده بودیم. بمحض اینکه آنا حالش بهتر شد و توانست راه برود. دسته نمایش سیار را رها کردیم و باومبورگ را ترك گفتیم. رفتیم به مونیخ. اکنون بار دیگر یار جدائی ناپذیر یکدیگر شده بودیم. آنا برای يك لحظه نیز به جدایی از من رضا نمیداد. ظلمتی که پیش از این در دل آن نعمت عشق ر آرامش باز یافته بود. اکنون برای او سرشار از ذلت ترس و وحشت شده بود. من این همه را در زوایای روحش درك میکردم. آری. حتی لرزشی که گهگاه. هنگامی که دستش را میگرفتم – از مهره پشت او می‌گذشت از چشم من پنهان نمی ماند .

استخدام خدمتکاری که در نبود من مراقب او باشد، نه تنها. کوچکترین ثمری نداشت. بلکه جنون محض بود. زیرا تنها کسی که ریکو نمیتوانست اغفالش کند خود من. ساراسترو. بودم. این ابلیس پست. از برای هر کس دیگری میتوانست ساراستروی واقعی باشد. حتی برای آنها که با حواس نیرومند خود کوچکترین مختصات و مشخصات - حتی زیر و بم تنفس ولحن خاص کلام مردی را که دوست می‌داشت به خوبی می‌شناخت - ساراسترو شده بود!

باری. نقشه هایمان را کشیده بودیم: از برای خوش و بش ناز و نوازش. و سایر پیوندهای میان خویش. رموز و قواعدی خاص وضع کرده بودیم تا به كمك آنها آنا بتواند مرا تشخیص دهد وچون دفعه پیش امر بر او مشتبه نشود. آه که چه خوفناك بود آن ماههای نخستین ! با چه مکر و چه حیله هائی ابلهانه. چه کودکانه و چه نومیدانه به کوشش برخاسته بودیم تا از این همه دلهره تغافل کنیم. و اضطرابی را که احاطه مان کرده بود ندیده انگاریم. . و آنا شجاع و با شهامت بود. ترس را پشت سر نهاد و از نو تبسم بر لب آورد. ماه ها گذشت ... اکنون هنگامی که در کنار یکدیگر دراز میکشیدیم. به گوش من زمزمه میکرد که روحیه اش را بازیافته است. میگفت: نه ... دیگر ترس و واهمه ئی ندارم. چیزی که از آن بیم داشتم. آمده است و گذشته است. دیگر هرچه بوده پایان یافته. اکنون دیگر ما آزاد شده ایم .

با عقیده او روی موافق نشان دادم. در ظاهر. خود را به لا قیدی زدم. البته توجه دارید که منظور من چه بود ؟ میخواستم روح او را از قید وحشت برهانم. میترسیدم که مبادا سرانجام این وحشت. کار او را بجنون بکشاند ... چون اصرار می‌کرد به کار خود برگردم. پذیرفتم. اما خواهش کردم که خود او نیز مرا همراهی کند. تانمایش را به اتفاق یکدیگر انجام دهیم. میخواستم به این تمهید تنها نمانده باشد. اما او مصرا جواب میداد که دیگر یارای آن را ندارد. و در خود نیروئی برای نمایش احساس نمیکند. چیزی در او پایان یافته بود که من نیز آن را درك میکردم. با این همه نگذاشتم بفهمد و به او اعلام خطر نکردم تا آرامش خاطرش برهم نخورد. تنها رفتم و چنان وانمودم که ترسی ندارم. اما خود من می‌دانستم که این. تظاهری بیش نیست: من هنوز منتظر بودم ...

در ابتدای کار با خود اندیشیدم که بهتر است این منطقه را رها کنیم و در این دنیای بزرگ در نقطه دوردستی اقامت گزینیم. اما مگر میتوان با دویدن و گریختن از چنگال وحشت و ترس خلاص یافت ؟ هرجا که میرفتم او نیز میتوانست بیاید. و هرجا که بودم او نیز میتوانست باشد ... این مطلب را خوب میدانستم. چرا که امکان آگاهی از سرنوشت به من تفویض شده بود. و تقدیر را نمیشد تغییر داد.

نبوغش را بخاطر آوردم: گل او را در جهنم سرشته بودند. سایه ئی بود مخوف که به هرجا به دنبالم بود. امیدی نداشتم که بتوانم خود را از او پنهان کنم. پس. در مونیخ رحل اقامت افکندیم و من در بارهائی از برای خود کاری دست و پا کردم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 8، سال 1340
  • تاریخ: جمعه 14 اردیبهشت 1397 - 17:12
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 961

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2128
  • بازدید دیروز: 4314
  • بازدید کل: 9577153