Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

سایه - قسمت سوم (نویسنده : بن هکت، ترجمه : هوشنگ میرنظام)

سایه - قسمت سوم (نویسنده : بن هکت، ترجمه : هوشنگ میرنظام)

قیافه‌ای موقر. مليح ومتبسم. بر عصائی تکیه زده میان دهاتی ها جلو چادر ایستاده بود. مردی از دنیائی خارج از این دهکده کوچك دوردست. از خلال سوراخهای درون صندوق نگاهش کردم.

رویش را برگردانده بود و من چشم های خارق العاده اش را که در پرتو شعله مشعل ها روشن شده بود مشاهده کردم. چشم های گرد بیرنگی بود چشم هائی مفرور ومتبسم و معهذا سرد و بيروح...

براندازش کردم و ترس برم داشت. داشت آنا را نگاه میکرد و لحظه‌ای چشم از او برنمیگرفت. وهنگامی که خواستیم برای نمایش وارد چادرشویم. غیبش زد. به آناچیزی نگفتم. چه میتوانستم بگویم ؟ بگويم يك نفر مرد نگاهت میکرد ؟ آنوقت بیشتر واقف میشد و ترس و وحشتش شدت میگرفت. از این رو چیزی نگفتم .

شب بعد در انتظارش بودم بی‌صبرانه و بسیار مشتاقانه ! با همان اشتیاقی که هر کس منتظر بدیهیات میشود. هر چند که خوش آیند یا هولناك باشد ... سرانجام آمد. با همان قیافه موقر. مليح ومتبسم ومنحوس ! باز هم بر عصایش تکیه زد و چشم از چهره آنا بر نداشت !

آنا آن شب در ارابه با من صحبت کرد. همچنان که کنار یکدیگر دراز کشیده بودیم. دستش را در دست های من گذاشت و گفت: « مردی مرا نگاه میکند ! » دیگر چیزی نداشتیم بگوئیم. فکر هردوی ما همین بود

شب سوم. دیگر طاقت من طاق شد و تصمیم خودرا گرفتم. همانطور که ایستاده بود و آنا را برانداز میکرد، به طرفش رفتم. انگار در خواست تند و پرخاش آمیز من برای صحبت با او. خواهشی نرم و ملاطفت آمیز بود، دنبال من آمد. آه که چه زیرك وعیار. چه موقر و تودار بود. این درست راه و رسم کسانی است که روحشان فراخور جهنم سرشته شده .. .

پیرامون جمعیت بازویش را چسبیدم و خواستم بدانم مقصودش از هر شب آمدن و به زن من چشم دوختن چیست. دست مرا از خود دور کرد. انگار دست بچه ئی است ... میتوانم بگویم حاکمیتی هولناك در نیرویش نهفته بود. این را برای اولین بار حس کردم. آخر من میدانستم که ... - باشد ... این موضوع بماند برای بعد. باری. با چشمان سرد و بیروحش نگاهی به من کرد، با ملایمت با من سخن گفت. و از اینکه باعث رنجش و ناراحتي من شده است پوزش خواست.

توضیح داد که از طلبة علوم غریبه است و در جست و جوی دانش به گردجهان می‌گردد... آنگاه آنا را به عنوان زنی که دارای نیروهای جسمانی قابل ملاحظه ئی است، ستود و گفت: « - امیدوار بودم بتوانم وا دارمش که به عنوان دستیار به من ملحق شود. چون که قصد دارم بزودی به روی صحنه روم و اجرای عملیاتم را شروع کنم. اما اکنون که دانستم زن شماست ... - » شانه هایش را بالا انداخت و دوباره پوزش خواست: «امیدوارم که جسارت و گستاخی مرا ببخشید.»

آنگاه با تبسم عجیبی به من نگاه کرد و گفت: «نانیناست. مگر نه ؟» از تبسمی که در آن لحظه کرد. فهمیدم که او نیز میداند. - فهمیدم که او نیز چون من سایه هولناك فاجعه را پیرامون تقدیر او دیده بود و با این وصف چه می‌توانستم بکنم ؟ علیرغم سفرهای دور و درازم. ساده و خشن. جوان و جوشی بودم؛ و آنطور که باید و شاید با راه و رسم جامعه آشنایی نداشتم. قوه بیانی نداشتم که با آن در برابر افسونش مقاومتی کنم. بله. حتی در آن لحظه که او را بیشتر شناختم و بهتر به مقصودش پی بردم. دریافتم که راضی و خوشنود. تسلیم و آشتی پذیر. با علاقه به صحبتش گوش میدهم. حال آنکه در عین حال تا حدودی غرابت رفتار مشفقانه اش متاثرم کرده بود.

با من قدم زنان به چادر مان برگشت. انگار سال هاست که دوستان مشفق یکدیگریم. فرد خارق العاده‌ای تشخیص دادم، نابغه ئی تشخیصش دادم !

باری، بدین ترتیب بود که انریکو پابه درون زندگی ما نهاد و کم کم. با گذشت ایام. خود را بسته ما کرد. به سادگی اعتراف کرد که کاری. دوستی و آشنائی. خویشی و قومی ندارد. گفت: « از وقتی که بچه بودم تنها و سرگردان در پهنه اروپا پرسه میزدم.» ما - آنا و من - به قصه هایش گوش میدادیم. میگفت همه جا بوده، همه چیز جهان را دیده است. دنیا را در ارابه طلائی رنگ ما جای داده بود ... به همان گونه که هر مرد برجسته و زیرك، هر مرد غریب و بی‌کسی از این طریق به جلب دوستی کسانی که مایل است بر می‌خیزد، به ما مهر میورزید و اظهار محبت میکرد. در حضور او راضی و خوشنود بودم. اما همین که میرفت و من و آنا را تنها می‌گذاشت... از نو گرفتار اضطراب و تشویش و دلهره میشدم و با کدورت به انتظار اولین کلمات آنا می‌ماندم ... میدانید ؟ كلمات خطرناکی را میگویم که زن. همین که خود را شیفته مردی ببیند به زبان میاورد. اما در خلوت ما. کلماتی از این گونه گفته نشد، آنا دست های مرا بر گونه های خویش فشرد و چنین گفت: «ساری. من از این مرد خوشم نمیاید. از آن طرزی که به من نگاه میکند وحشت دارم. دراو. چیز غریبی حس میکنم !».

آنوقت به خود قبولاندم که چون وکیل مدافعي از مرد غریب به دفاع برخیزم. خوش صحبتی های او را به رخ آنا کشم و به او بگویم: ندیدی چقدر ما را به خنده در آورد و شادمان کرد؟

آری. هم بدین طریق است که آدمی. بی‌هیچ اراده و اختیاری. با دست و با زبان و اراده خود. کورکورانه خویشتن را به چنگال شوم و خون آشام تقدیر و سرنوشت گرفتار می‌سازد؛ هم بدین طریق است که با سرانگشتان خود، گوری را که از برای سعادت ما مقدر شده است میکنیم و آماده میسازیم ... کاری که من میکردم، کمال جنون بود. بله. من دیوانه بودم. اما دست تقدیر چنان خواسته بود که از این نیز دیوانه تر باشم. زیرا سرانجام آن شب مقدر در رسید که آنا دست های مرا گرفت و مرا آگاه کرد که او - دوست یکرنگ ما - به وی عشق ورزیده است ... سیاهی غلیظی قلب مرا فرا گرفت. گوش به زنگ باقی ماندم که شاید آهنگ صدایش پرده دری کند و اسرار نهان را فاش سازد. اما روح آنا به صفا و پاکی کودکان بود: به دامنم آویخت و همچنانکه اول بار در بیشه های زادگاه خویش به من آویخته بود، و چنین گفت: «ساری. میترسم ... مرا حفظ کن. از من حمایت کن.» آنگاه تعریف کرد که در تنهائی. ریکو به سراغش آمده. دستش را گرفته از او پرسیده است که شوهر خود را دوست می‌دارد یا نه ؟

و سپس چنین گفته است: ساراسترو را بیشتر می‌خواهی یا زندگی و خوشبختی خود را ؟

آنا دستش را از دست ریکو بیرون کشیده. هم بدانگونه که از روحی نجیب و پاك انتظار میرود جواب داده بود: «من نمیتوانم با تو از عشق سخن بگویم؛ حتی از عشق به شوهرم ... از اینجا بیرون برو و دست از سر من بردار !»

و ریکو رفته بود. در آستانه. لحظه ئی مکث کرده و از او معذرت خواسته بود، گفته بود که اکنون دیگر کاملا به مقصود آنا پی برده است. .

آخرین ساعات شب بود ... وقتی آنا حرف خود را تمام کرد، من او را تنگ در بر گرفتم. و در همین لحظه بود که در زدند من برای باز کردن در رفتم. و ریکو را دیدم که روی پله ارابه ما ایستاده. دستهائی از گل های وحشی در بغل دارد.

بی آنکه چیزی بگوید به درون آمد و گل ها را به روی میز گذاشت. می‌دانستم که آنها را از بیشه های آن طرف دهکده چیده است. آنوقت به حرف آمد و گفت: « جریان را به شما گفته است و چون دید که هنوز دارم با کدورت نگاهش میکنم. ادامه داد: نمی خواستم ناراحتش کرده باشم. رفیق شفیق؛ فقط برای آن پرسیدم که ببینم خوشبخت هست یا نه. برای آنکه حالا دیگر بیش از پیش عزیزش میدارم. اولین زنی است که دلم به سویش گرائیده. سئوال من از او، نتیجه يك احساس ضعف و ناتوانی بود و همانطور که گدای غریب و بی‌کسی. خجولانه و ابلهانه حلقه بر در خانه بزرگی می‌زند که از درونش بوی کبابی به مشام ونور ضیافتی به چشمانش رسيده است ... آری من نیز نومیدانه حلقه بر در خانه ممنوع الورودی کوفته‌ام .... این ضعف و ناتوانی زودگذر را بر من ببخشید و فراموش کنید. از این که يك لحظه موجب شدم تا عدم سعادت یا خطری احساس کنید. سخت شکسته دل و پشیمان هستم؛ بگذارید تا همچنان دوست شما بمانم .. »

دنباله سخنان او را نیز به یاد دارم اما در مقام مقایسه با شور و هیجانی که کلام را درخشان و نافذ می‌کند. خود حرف چه ارزشی دارد؟

. شور و هیجانش به هنگام ادای کلام. سخت عجیب و خارق العاده بود و شاید من در چشم شما دیوانه تر از آنچه به واقع در آن لحظه بودم جلوه کنم چون بگویم که از شنیدن این سخن اشك در چشمانم جمع شد و دستش را به دست گرفتم ... زیرا که تا آنوقت هرگز صدائی چون صدای او عميق ومؤثر و اندوهناك نشنیده بودم .

باری. برای هرسه مان شراب ریختم. من و ریکو نوشیدیم أما آنا دست به گیلاس خود نبرد، و نه تنها در تمام مدتی که میهمان ناخوانده در خانه مابودحتی یکبار سخن نگفت، پس از رفتن او نیز تا دیر زمانی بی‌حرف و بی‌حرکت بر جای ماند. پیش رفتم ودر برش نشستم چهره ظریف اندیشناکش را بلند کرد. حرف هایش که به نرمی ادا میشد. وحشت و دهشت را از نو به دلم باز آورد و دوباره دلهره و تشویش برسراسر وجودم مستولی کرد.

باصدائی دوردست و ملایم. چون زمزمه امواج جویبار گفت: من از او میترسم ... از او میترسم ساری !» از این ماجرا در سومین ماه دوستیمان رخ داد و در آن هنگام ما در باواریا بودیم. ریکو با ما به باومبورگ آمده بود. دسته نمایش سیارمان در نظر داشت چند هفته ئی در اینجا بماند. از این رو من و آنا به پانسیونی نقل مکان کردیم. ریکو را با گذشت ایام. به تدریج. کمتر و کمتر میدیدیم. گاهگاهی می‌آمد و با ما به صحبت می‌نشست. و بعض اوقات هرسه به اتفاق می‌رفتیم و قدمی میزدیم .. اکنون در من این احساس قوت گرفته بود که دیگر مصاحبت من مورد علاقه اوست. نه دوستی آنا.

برعهده گرفت که مرا بیش از پیش با اسرار سحر وشعبده آشنا کند. این بود که ساعات درازی را بدون حضور آنا با هم می‌گذراندیم. مرد مطلعی بود. چیزهائی میدانست که بربسیاری از مردم پوشیده است. غافل از کید و دلخوش به دوستی او. تحت تأثیرش واقع شدم و از نو سر تسلیم در برابرش فرود آوردم... باری، با مراقبت وی نیروهای من توسعه ئی می‌یافت.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 8، سال 1340
  • تاریخ: جمعه 14 اردیبهشت 1397 - 15:46
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 935

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2132
  • بازدید دیروز: 4314
  • بازدید کل: 9577157