Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

سایه - قسمت دوم (نویسنده : بن هکت، ترجمه : هوشنگ میرنظام)

سایه - قسمت دوم (نویسنده : بن هکت، ترجمه : هوشنگ میرنظام)

ساراسترو گفت: « بسیار خوب. داستان ما از بیست سال پیش شروع میشود.

«جوان بودم. بادسته نمایش سیار کوچکی در دهکده های جنوب غربی اروپا سفر میکردم. ماگروهی دلقك ،کولی. بندباز و شعبده باز بودیم. در ارابه های طلائی رنگ خود سفر میکردیم و برای ده نشینان و دامدارانی که پیرامون آبادی ها بودند نمایش میدادیم .

نیروهای درونی من زود قدرت گرفت و پیشرفت زیادی حاصل کرد. در عنفوان جوانی بودم اما میتوانستم رمل و اسطرلاب بیندازم، طالع ببینم. آینده را پیشگوئی کنم. از گذشته پرده بردارم و با اجنه وارواح صحبت کنم. شلواری تنگ و سیاه میپوشیدم و کت سیاه کوچکی که فقط تا کمرم رامیپوشاند به تن میکردم. شمشیری بر کمر بسته بودم چون برای برخورد و مقابله با ارواح خبیثه‌ای که پیوسته به ظلمات ماورای حیات هجوم می‌آورند، همواره می‌باید مسلح بود ... به. غیبگوی سیاه معروف بودم و نه فقط ده نشینان و دامداران حرمتم را نگاه میداشتند و تکریم و تعظیم میکردند. بلکه رفقا وهمکاران خودم نیز از من حساب میبردند و عزت و احترام را فرو نمی گذاشتند.

يك شب به دهکده ای آمدیم. در مالو - روسی ... طبل هایمان به فغان و سنج هایمان به صدا در آمد، و موسیقی مان در فضای وسیع دهکده ترنم آغاز کرد. مشعل هایمان در بأد بهاری میسوخت و با وزش نسیم ملایم شعله میکشید و دهاتیها دور چادرها و ارابه هایمان جمع میشدند .

من در جای خودم. درون صندوق سیاهی که بر فراز سکوی بیرون چادرم گذاشته شده بود قرار گرفته بودم. در صندوق سوراخهائی تعبیه شده بود که وقتی جارچی برنامه را اعلام میکرد میتوانستم از پشت آن انبوه جمعیت را تماشا کنم. جارچی روی سکو بالا و پائین میدوید و با جست و خیز های فراوان زنگ میزد و جار میزد و فریاد میکرد:« ایها الناس ! فرصت را از دست ندهید. وقت را مغتنم بشمارید. بشتابید و تماشا کنید و عبرت بگیرید غیبگوی سیاه. اعجوبه اعجوبگان. ساراستروی جادو گر که با مرده‌ها حرف میزند و اسرار زندگی را میخواند و از عالم غیب خبر میدهد، از امشب نمایشات محیرالعقول خودرا در اینجا آغاز میکند ...

در این لحظه برای اولین بار «او» رادیدم. چهره جوان و شاداب و لطیف و باطراوتش که چون گلی در میان خارستان جلب توجه میکرد. میان قیافه های ناهنجار دهاتی ها مرا به حیرت انداخت. با خود گفتم: « چه دخترك مقبولی ! چه طفل نازنینی! »

دیری نپائید که نمایشم رادر چادر آغاز کردم. اما واله و شیدا، بی‌تاب و بی‌قرار بودم. تمام حواسم متوجه محل ورود به چادر بود و لحظه‌ای چشم از آن برنمیگرفتم. عاقبت دهاتی پیری. در حالیکه بازوی او را در دست گرفته بود به چادر واردش کرد. و من هماندم فهمیدم که دخترك بینوا نابیناست !.

پیرمرد آوردش پهلوی من و تقاضا کرد که سرنوشتش را بگویم..گفت: « این دخترم است.» اما پی بردن به دروغش احتیاج به علم نجوم نداشت. هرطفل دبستانی از دیدن این چهره چون گل پی میبرد که پیرمرد دروغ میگوید. پرس و جوی او شدم و داستان ساده زندگانیش را فهمیدم. بینوا کور مادرزاد بوده. در اوان کودکی توسط آدم متعین سنگدلی بر سر راه گذاشته شده. این پیرمرد و زنش او را پیدا کرده، از سر راه برش داشته بزرگش کرده بودند.

پیرمرد که حرف میزد سیمای محجوب دخترك را برانداز میکردم. چشمان نابینای درشت و آرامش چون فرشته‌ای معصوم و مقرب تسلیم سرنوشت شده بود. هجده ساله. خوشگل. رنگ پریده. ظریف. نجیب. محجوب. ودوست داشتنی بود. اما این همه او را توصیف نمیکند. در دیدگان زن است که معمولا روح وی نمودار میگردد و دیده میشود دیدگان دریچه روح است.

دیدگان آنا خالی بود. با آنها نه میتوانست ببیند. نه دیده شود. اما روحش روحی که این دیدگان را بسته روزنه اش را مسدود مییافت. بقیه چهره واندام او را روشن میساخت. کودکی بشاش و مهربان از لبان اوسخن میگفت. دست های سفیدش را که با اطمینان خاطر به من ارائه میکرد در دستم نگاه داشتم و طالعش را دیدم. چون به اصواتی که پیشگوئی آینده میکنند گوش فرا دادم ابر تیره‌ای از برابرم گذشت: زمزمه اصوات. از غصه و غم. درد ورنج، گریز و فرار حکایت می‌کرد. ... اما من تبسمی بر لب آوردم. به خود مسلط شدم و چون به سخن درآمدم. صدایم صاف و روشن چون آسمانی آفتابی و بی‌ابر بود. به او گفتم که :«أرواح از برای شما وعده خوشبختی می‌دهند. دست های شما به چیزهای خوب و قشنگ خواهد خورد. عشق وشادی. و شور و سعادت در انتظار شماست. » و برای دروغهائی که پرداختم لبخند مسرت باری پاداش گرفتم. چهره اش چون کودکی که خواب های شیرین می‌بیند از هم شگفت. این اول کار بود. آن شب چهره اش يكدم از نظرم دور نشد و تاصبح لحظه‌ای خواب به چشمانم نیامد.

فردا صبح پرس وجو شدم وسراغش را گرفتم باهم رفتیم و میان تپه ها قدم زدیم. برای راهنمائی به دست من نیازی نداشت .

هر سنگ و کلوخی را که فرا راهمان بود میشناخت وهر پیچ و خم راه و بیراهه‌ای را که میرفتیم بلد بود. از درختان اطرافمان صحبت میکرد که برای آنها اسامی عجیب و غریبی ساخته بود و از گل هائی که بزودی در این بیشه ها میروئید سخن می‌گفت. چنان که نابینائیش را یکسر از یاد بردم.

روز بعد باز به نزد او رفتم و روز بعد از آن نیز پاکیزگی و شیرینیش روح ودلم را از مسرت وشادي لبریز می‌کند. اما در کنار آن شادی و مسرت چیز دیگری هم وجود داشت: احساسی از اضطراب و تشویش و دلواپسی. این احساس ابتدا از سوی ستارگان بر روح من نازل شد. اعلام خطر از پس ابری تیره و تار که صدای شوم اموات در آن نهفته بود به گوشم رسیده بود و حالا آن را بیش از پیش در پس تبسم لبان بوسه طلب دخترك احساس میکردم. وقتی که برای اولین بار دستانش به دستم خورد بی‌اختیار لرزید و رنگش پرید. آنوقت فهمیدم که از سرنوشت مشئوم خود آگاه شده است.

ستارگان به من گفته بودند که عمر زیادی نمیکند. تازه در این سفر کوتاه و زودگذر هم ترس و وحشت واندوه و عذاب در انتظار اوست .

هنوز چون فرشتگان معصوم و بیگناه و چون غنچه گل نشکفته و دست نخورده بود. ولی برای اطلاع از وقوع دلشکستگی. به وقوف بر اوضاع دنیا چه نیاز ؟ او بدون اطلاع بیش از حد. وباترس بیش از اندازه، در نهان منتظر تقدیر بود. باوصف این روش کاملا بر آن واقف بود. در بیشه های آرام وخلوت وقتی دستانش دنبان دست من میگشت في الواقع در جستجوی دستان حامی و پشتیبان خود بود. با استعداد ماوراء طبیعه خود متوجه شدم که هوس فرار به سر دارد. وقتی نگاهش کردم بدان پی بردم.

دو هفته در این دهکده ماندیم. هنگامی که عزیمت میکردیم آنا به عنوان زن من همراهم بود. احساس آینده مشئومش. بیش از جاذبه زیبائی و نجابتش. خیال ترك ومفارقتش را دشوار میساخت. از این رو در طلب نجاتش پیام موحش ستارگان را به معرض اجرا گذاشتم. زیرا کسی که دست تقدیر از برای انهدام او برگزیده بود من بودم. من. ساراسترو !

سعادتمند بود. با هم در ارابه طلائی رنگ سفر کردیم. چهره پاك واطمینان بخشش همیشه در کنارم بود از اصول ساحری نکته‌ای چند بدو آموختم تا احساس تنهائی نکند. دیری نگذشت که توانست جای خودرا بر سکوی بیرون چادر من احراز کند. پیراهن رنگینی را که برایش خریده بودم میپوشید و با چشم های بسته می‌نشست ... (زیرا چه کسی میتوانست احتمال بدهد که مخلو قي بدین جمال و کمال ممکن است نابینا باشد.).. اعداد را حدس میزد. وسرنوشت ها را بیان میکرد. از همه چیز خوشحال میشد. همه چیز می‌خنداندش. خوشبخت بود.

امامن خوشبخت نبودم. از لحظه‌ای که اورا بعنوان زن خود در بر کشیدم گرفتار ارواح وحشت انگیزی شدم وحشتی که نمیدانم. چگونه برای شما تشریح کنم. وحشتی که نتیجه آگاهی بر وقوع حادثه ای. ووحشت انتظار وقوع آن حادثه. وحشت انتظار جان سپردن کسی که مقدر است جانش گرفته شود!

سعی کردم در این باره وقوف بیشتری حاصل کنم. در "جستجوی سر رشته کلاف سردرگمی برآمدم تا شاید به كمك آن. زمان حادثه مقدر را جلو بیاندازم و بدین ترتیب از وقوعش جلوگیری کنم. اما علم سحر و جادوی من بیش از این ساخته نبود و نمیتوانست. بر معلومات من چیزی بیافزاید. تنها کلماتی که برایم تکرار می‌شد و چون پتک گران بر سندان سرم میکوفت این بود: « ترس. وحشت،. اندوه. وعذاب!» و بعد. يك شب. همچنان که درون صندوق سیاه بیرون. چادر ایستاده بودم. در یافتم که دیگر از برای وقوف بیشتری نیازمند. غیبگوئی آن ابر تیره و تار نیستم. خود او آنجا بود با پای خود آمده بود. قیافه‌ای موقر. مليح ومتبسم. بر عصائی تکیه زده میان دهاتی ها جلو چادر ایستاده بود. مردی از دنیائی خارج از این دهکده کوچك دوردست. از خلال سوراخهای درون صندوق نگاهش کردم، و همچنان که نگاهش میکردم غبار دهشت بر قلبم نشست .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 8، سال 1340
  • تاریخ: پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 - 21:44
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1230

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 746
  • بازدید دیروز: 5081
  • بازدید کل: 10268819