Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

سایه - قسمت اول (نویسنده : بن هکت، ترجمه : هوشنگ میرنظام)

سایه - قسمت اول (نویسنده : بن هکت، ترجمه : هوشنگ میرنظام)

بن هکت نویسنده آمریکایی از جمله معروفترین نویسندگان و نمایشنامه نویس های معاصر است. در تاریخ ۲۸ فوریه ۱۸۹۳ در نیویورك چشم به دنیا گشود.

اعجوبه ساراسترو گرچه غالبا به کوه های ماه اشاره میکرد و پیوسته از چین و ماچین دم میزد، از شهر ورشو آمده بود. لهستانی بود وشعبده باز. اما اگر کسی دل به دل و گوش به حرفش میداد. آنوقت شروع میکرد به لاف و گزاف گفتن و اصل و نسب خودرا دگرگون جلوه دادن و تا می‌توانست وضع آباء و اجدادی و نژادی و جغرافیائی خودرا چنان پیچیده وبغرنج ومخوف و اسرار آمیز جلوه می‌داد که طرف از شنیدن آن به دلهره و تشویش گرفتار میشد .

من هیچکس دیگری را در همه دنیا سراغ ندارم که اینطور کودکانه و بدون احساس خستگی. پشت سرهم دروغ بگوید، لاف بزند و قمپز در کند. اما ساراسترو يك شارلاتان واقعی بود و آدم نه تنها این چیزها را در او ندیده میگرفت. بلکه اصلا دلش میخواست که اینطور باشد.

هنگام گوش دادن به اغراق گوئیهای سفسطه آمیز. و ماجراهای الک کرده و دستچین شده و پر حرفيهای شاخ و برگ دار و پرآب و تابش درباره هیولاو اجنه و دیو و غول وشیاطین و شاه پریان، غالبا از شکاکی و دیرباوری خودم رنج میبردم و ناراحت میشدم .

حالا تصورش را بکنید. این ساراسترو که همین جوریش هم اعجوبه ائی بود. اگر کسی حرف هایش را باور می‌کرد، چه اعجوبه ائی از آب درمیآمد؛ و اگر ممکن بود که بجای این همه دیرباوری يك مؤلف متجدد امروزی. کسی باساده دلی يك كودك خردسال حرف هایش را قبول کند، آنوقت دنیای افسانه‌ای او چقدر مفرح تر و سرگرم کننده تر میشد !

غالباً، در حالیکه از روی کمال محبت واخلاص. به دوستم ساراسترو که داشت با کمال تردستی عملیات محیر العقول شعبده بازیش را انجام میداد لبخند میزدم. ناگهان این فکر بخاطرم رسوخ میکرد که سازاسترو با این نبوغی که دارد. اگر در اعصار پیش ظاهر شده بود. ببین چه وجهه حیرت انگیزی پیدا میکرد ! لابد آنوقت دیگر میتوانست دست هر چه حکیم و مجوس وساحر و ابليس را که در دنیاست از پشت ببندد !

قیافه نسبتا مضحك ساراسترو ،هنگام شعبده بازی. حالت تمایز و تشخصی به خود میگرفت. چشمان ریزش شوم و نحس جلوه میکرد. لبان باریکش پراز مکر و فریب بنظر می‌آمد. صورت چاق زنانه اش مظهری از رمز ومعما میشد و بینی قلمی درازش شایستگی آن را پیدا می‌کرد که بالای دهان پاپ آویزان باشد!

ساراسترو موهای قهوه‌ای نرمش را که چتروار به دور گردنش ریخته بود. به شکل گیسوان جالب مردم قرون وسطی آرایش کرده بود ...

با افکار و تصوراتی از این قبیل بود که در اطاق رخت کن. پشت صحنه تماشاخانه پالاس بدیدن او رفتم. تا آخر نمایشش نشسته مثل همیشه از تردستی او در هیجان بودم. برای اینکه ساراسترو از آن شعبده باز ها نبود که مجبور میشوند با ایراد شوخی های مبتذل تر و ذکر اورادی به مراتب مضحکتر، مبتذل و مضحك بودن چشم بندهای خودرا لاپوشانی کنند.

ساراسترو پرواز دادن ها. نامرئی کردن ها. تغییر شکل دادن ها. وسایر شاهکارهای ظریف حرفه اش را با قیافه عمیق و بدون لبخند کسی که واقعا مشغول انجام معجزه است اجرا میکرد.

معهذا متوجه شدم که در طرز رفتارش تغییراتی پدید آمده و عصبانی گیج و پریشان حواس شده است.

در اتاق رخت کنش را که باز کردم. بامن به سردی برخورد کرد و در کمال سکوت به پاك كردن بزك صورتش ادامه داد. تعارف کردم. سری تکان داد و چیزی نگفت. درباره شاهکار جدیدش. . نامرئی کردن قفس پراز پرنده - اظهار نظر کردم و گفتم: « اعجازی. بود که هرمان بزرگ را هم مات و مبهوت میکرد»

ساراسترو داشت صورتش را خشك میکرد، گفت: « خوشوقتم که آن را دیدید. این دفعه آخر بود.». پرسیدم: « چی ؟ دفعه آخر بود ؟»

گفت: «دفعه آخر بود که نمایش میدهم. همین امشب به طرف پاریس راه می‌افتم. دیگر هیچوقت مرا نخواهید دید. یعنی دیگر هیچکس مرا نخواهد دید. این پایان کار ساراسترو است.»

پرسیدم :« حالا چرا به پاریس میروید ؟ » و گفت :« برای اینکه کسی را بکشم. روز پانزدهم وارد پاریس میشوم، و صبح روز شانزدهم يك دیو از جهان کم خواهدشد.»

در این باره نظری ندادم و خوشحالیم به حالتی غم انگیز مبدل شد. وقتی داشت لباسش را عوض میکرد ابرو در هم کشیدم و پرسیدم: « چه ساعتی حرکت می‌کنید.»

گفت: « نصف شب .»

پرسیدم: « ممکن است این افتخار را به من بدهید که شام میهمان من باشید ؟ »

گفت: « بله. هنوز قسمتی از وجود من انسانی است .. ناچارم چیزی بخورم !»

بیست دقیقه بعد وارد کافه آرام و تقریبا خلوتی شدیم. ساراسترو کسل بود ولی با اشتها دستور غذا داد. گفت: «عجله‌ای نیست. همة أثاثیه‌ام در کشتی است. این گذرنامه‌ام است. این هم بلیتم. و آنها را به من نشان داد .

گفتم: « این قتلی که میگوئید. هوس تازه‌ای است ؟». گفت: « برعکس. بیست سال است که آرزویش را میکشم.

گفتم: « دراین بیست سال هميشه يك شخص واحد و معینی را در نظر داشته اید ؟ »

گفت :« بله .»

گفتم: « هیچ تصور نمیکردم»

ساراسترو گفت: « نفرت. هیجانی نیست که آدم بتواند آن را در آستینش پنهان کند. نفرت يك روح است که می‌تواند به جسم کسی وارد شود و دراو زندگی کند. چنين آدمی، ممکن است که بخندد. کار کند، و این طرف و آن طرف برود. و در نظر دوستانش باسابق تفاوتی نکرده باشد. اما برای خوداو. روحش فقط يك رنگ دارد و خواب هایش فقط دارای يك رؤیاست ... بیست سال است که من فقط يك رؤیا داشته ام: و آن. کشتن کسی بوده است »

من چیزی نگفتم ودر سکوت مشغول غذاخوردن شدیم .

سارأسترو گفت: « او، اسمش ریکو سانسونه است. هیچ چیزی درباره اش شنیده اید ؟» ..

گفتم: « نه .» گفت: « عوضش روز شانزدهم خواهید شنید که مرده !)

پرسیدم: « چرا میخواهید بکشیدش ؟»

لبخندی زد و نگاهی خواب آلوده چشمان ریزش را پر کرد.

ساراسترو گفت :« برای اینکه او شریرترین مرد های دنیاست. من بیست سال آزگار صبر کردم تا اسمش آفتابی بشود زیرا تا وقتی که پنهان شدن را انتخاب کرده بود. امیدی نمی رفت . خیلی زیرك است. بله. حتی برای من. بی‌حد و حصر زرنگ است. اما من میدانستم که غرور وخودخواهی و میل به نمایش و خودنمائیش بالاخره يكروز لوش خواهد داد و گیرش خواهد انداخت. و من دوباره یک روز اسم ریکوسانسونه را میخوانم ... میدانستم که آخرسر به صحنه برخواهد گشت »

پرسیدم: «مگر او هم شعبده باز است ؟»

ساراسترو گفت: « بله. بزرگترین شعبده بازی که تاکنون دنیا به خودش دیده. شریرترین و عمیق ترین شعبده باز ها شعبده بازی که اصلا روح ندارد !»

من سری جنباندم و ساراسترو گفت: «از من بزرگتر است.» و چشم هایش را بست. انگار از این اظهار نظر مغلوب شده . نمایشش را روز پانزدهم در پاریس شروع میکند .

رودربایستی را کنار گذاشته گفتم :« میخواستم اگر ممکن باشد داستان را بشنوم و قضیه را بدانم .»

ساراسترو گفت: « خواهی شنید و خواهی دانست. فقط به يك شرط. باید به من قول بدهی وسوگند یاد کنی که به هیچ عنوانی در کار من مداخله نکنی .»

« قول میدهم و قسم میخورم که در این قضیه دخالتی نکنم و این داستان را نشنیده بگیرم .»

ساراسترو گفت: « بسیار خوب. داستان ما از بیست سال پیش شروع میشود.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 8، سال 1340
  • تاریخ: پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 - 15:42
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 975

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2137
  • بازدید دیروز: 4314
  • بازدید کل: 9577162