Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پسر (نویسنده: ملادن اولیاشا، ترجمه: دکتر ناصرالدین خطیر)

پسر (نویسنده: ملادن اولیاشا، ترجمه: دکتر ناصرالدین خطیر)

سپیده دم يك روز دلخراش همه آنها را کنار گودال به صف کردند.

ده نفر محکوم بمرگ بودند در میان ایشان پدر و پسری بود. دست آن دو را با مفتول آهنین به هم بسته بودند. دست راست پدر ودست چپ پسر آزاد بود.

خاموش سر به زیر انداخته کنار یکدیگر ایستاده بودند. خسته و فرسوده بنظر می‌آمدند. قیافه های وحشتناکی داشتند. ریششان نتراشیده بود.

افسر فاشیست پرسید:

- خوب فکر هایت را کردی ؟

پسر گفت: نه!

أوستاشا (نام فاشیست‌های یوگسلاوی بود) نگاه تندی به او افكند.

پسر سعی میکرد خودرا بي باك ومصمم نشان دهد. اما سرش بر گردنش می‌لرزید. عضلات گردنش بدرد آمده بود. سخت خسته و گرفته بود.

افسر سربازان را در جای خود قرار داد آنان را در بیست قدمی گودال بصف کرد و فرمان داد که در تفنگهای خود فشنگ بگذارند.

گلنگدن ها صدای خشکی کرد.

پسر نگاهی بجانب گودال انداخت. گودال در نظرش وسیع و عمیق و بی‌انتها وسیاه و پراز لجن جلوه کرد ... همه اینها مدفون خواهند شد ...

پسر زیر لب گفت:

- اینجا ...

در حالیکه بخود میلرزید در خویشتن قدرت آنرا ندید که بیش از این در گودال نگاه کند .

پدر با قامتی راست قيافه ئی درهم ونگاهی خیره، آخرین نیروی خودرا بکار میبرد تا کمر خم نکند. سخت مضروبش کرده بودند. زجرش داده بودند. در بدن و بر چهره اش آثار خونین شکنجه بود.

سربازان روبروی گودال صف کشیده بودند. تفنگها در دستشان بود. منتظر فرمان افسر خود بودند تاشليك كنند. بعضیها بی‌صبر بودند. میخواستند هر چه زودتر این صحنه پایان پذیرد. در دیدگان بعض دیگر. نفرت و خستگی بود و در نگاه بعضی، ترحم و شفقت.

- خوب فکر هایت را کردی ؟

پسر گفت: نه!

افسر باپوزخندی گفت: - بجهنم !... بخودت ظلم میکنی؟

پسر نگاهی خشمناك بسوی وی افکند. در نگاهش موج کینه و نفرت بود. چون گرگی و سگی بهم نگریستند ...

محکومین را کنار گودال، لب گور، جمع کرده بودند. پشت آنها به گودال بود. از شدت درد وزجر وخستگی قدرت ایستادن نداشتند. لباسهایشان پاره پاره بود.

دژخیمان لباس هایشان را با آلات و اسباب شکنجه قطعه قطعه کرده بودند. بامیله های آهنین مضروبشان کرده بودند. بدبخت و نومید، با لباسهای ژنده و کلاه های پاره و شکسته خود، صف درهم پست و بلندی را تشکیل میدادند. هر لحظه بیم آن میرفت که از خستگی نقش زمین شوند .

پدر کلاهی از پوست بز سیاه بر سر داشت. پسر کاسکتی از پشم سفید. سبیلهای پدر کلفت و سیاه بود، نوک آنها را تابیده بود و پسر که از دیرگاه ریش خودرا نتراشیده بود، صورتش را، موهای نرم و تنگ. زشت و زننده میپوشاند.

افسر پشت سربازان ایستاد و فرمان داد:

- آماده !. .

سپس به آنها گفت که از چپ براست محکومین را سه نفر سه نفر تیرباران کنند.

آنگاه فریاد زد:

- هر سه سرباز بيك نفر قراول !

وبعد، چنانکه گوئی ... هنوز اطمینان ندارد که سرباز ها به خوبی متوجه دستور او شده باشند، توضیح داد :

- از چپ براست؟ سرباز ها قراول رفتند.

.. و نه -

صبر کن سه تفنگ را آماده بگذارید.

- آتش!

صدای گلوله ها در فضا طنین افکند و دودی سیاه رنگ: از لوله تفنگها خارج شد.

سه نفر از محکومین در گودال سرازیر شدند و با خود، نفر چهارم را که هدف گلوله قرار نگرفته بود به جانب گودال کشیدند. هرطور که بود. خودرا نگهداشت. سخت ناراضی بنظر میرسید، گوئی میخواست که او نیز مرده باشد. کارش تمام شده باشد. این همان پسرك بود. وافسر از او پرسید: - خوب ؟

و پسر پاسخ داد: نه !

وأفسر فرمان داد: فشنگ بگذارید !

و بلافاصله فریاد زد: آماده !

پسر لوله سه تفنگ را متوجه سینه خود دید ...

- صبر کن !... ..

افسر بسربازان دستور داد شلیک نکنند. گوئی صمیمانه میل داشت پسر جوان را از مرگ نجات دهد. حتی خوشحال بود و از اینکه پسرك تفییر عقیده داده است راضی بنظر میرسید. پسر بلند قامت ولاغر اندام بود. چهره ای رنگ پریده وظریف داشت. پالتو سبز رنگ بلندش تا مچ پایش فرو افتاده بود. چون تقدير، بی‌رحم وسرسخت جلوه می کرد. افسر به سربازان راحت باش داد. صدایش مرتعش بود. تصمیم ناگهانی پسرك غافلگیرش کرده بود:

- خوب ؟...

ده روز پیاپی از پسرك پرسیده بود جواب منفی شنیده بود. ساعتهای متوالی از او پرسیده بود: «خوب ؟...) و پسر جواب داده بود:

«نه!...». ده روز تمام. گاه و بیگاه همین سئوال و همین جواب تکرار شده بود .

هردوطرف لجاجت میکردند. هیچ يك نمیخواست در تصمیم خود تغییری دهد. وحالا. يك مرتبه. پسر به شکست خود اعتراف میکرد و سر تسلیم فرود میآورد:

- صبر کن!...

افسر از پسر خواسته بود که پدر خود را با دست خویش بکشد و در مقابل. پاداش خود را که آزادی ورهائی از مرگ است بگیرد. دوست داشت که محکومین. یکدیگر را بکشند. يك بيمار روحی بود. وقتی که محکومین را با یکدیگر گلاویز میدید، لذت میبرد و با صدای بلند میخندید و از اینکه اراده خودرا حاکم بر مرگ و زندگی آنان میدید مسرور بوده و حالا از همیشه بیشتر.

چرا که می‌دید به فرمان او، پسری قصد قتل پدر کرده است ...

افسر. ابتدا به پدر تکلیف کرده بود تا فرزند جوان خود را به بهای آزادی بخون کشد لیکن پیرمرد با سرسختی امتناع کرده، حتی بصورت افسر آب دهان افکنده بود. آنوقت افسر تصمیم. خودرا تغییر داد. همین پیشنهاد را به پسر کرد و بدو گفت :

«ترا آزاد میکنم »

پسر ده روز تمام مقاومت کرده بود و حالا بار دیگر افسر از او می‌پرسید:

- خوب ؟...

پسر به لکنت افتاده بود ...

افسر گفت: - میدانی چه وعده ای بتو داده‌ام ؟...

بلند حرف میزد تا محکومین. همه صدایش را بشنوند و منظورش را دریابند ...

پسر نگاهی پر از نومیدی و یأس به سوی پدر افکند. زیر لب زمزمه کرد: :.

- نمیتوانم ....

پدر. با قامت راست همچنان خاموش ایستاده بود. تو ا گفتی مجسمه لعنت و نفرین است.

افسر رو به جانب سربازان کرد و فرمان داد: .

- آماده !

پسر ناله کرد:

- صبر کن ! .

که چه ؟

پسر گفت :- پتك را بده !

أفسر فریاد زد: - اگر مغزش را پریشان کنی از مرگ نجات خواهی یافت. پسر تکرار کرد:

بخود فشار می‌آورد تادیوانه وار فریاد نکشد.

افسر دستور داد تادست پسر را باز کنند. سربازی بتك را آورد .

پسر لبان خودرا بهم فشرد. دیگر رنگ بر چهره نداشت.

پدر نگاهی پراز تحقیر بجانب پسر افکند. اما پسر سرخود را بلند نکرد تا چشمش بچشم پدر افتد. حتی سعی نکرد عمل ننگین خویش را با نگاهی توجیه کند. و شاید پیش خود میگفت که بهرحال پدرش چندان هم بی‌تقصیر نیست: «چقدر مادرم را كتك زده است !... باعث اصلی گرفتاری امروز ما هم خود اوست. او مرا باین مهلکه انداخته است !...

افسر دست برشانه پسر نهاد .

پدر تنها ماند. در چشمانش برق اشکي درخشيد. يك قطره اشك روشن وصاف از گوشه چشمش سرازیر شد، بر گونه اش غلطید و در میان موهای سبیلش پنهان شد.

افسر با زهر خندی گفت: - يتك را بردار. .

آثار شادی نفرت انگیزی برسیمایش نمایان بود. دقایق لذت بخشی را میگذراند. از اینکه میدید محکومی تا به این درجه از پستی فرود آمده. سخت خرسند بود .

پسر پتك را بدست گرفت :

افسر گفت: با يك ضرب ...

سربازها بانفرت بدین صحنه مینگریستند.

افسر گفت: - بادو دست !

پسر گفت: بسیار خوب ..

انگار دیگر در تن او قدرتی باقی نمانده بود ... دستهایش وهمه وجودش میلرزید ...

آنوقت يتك، آهسته. به گرد سر پسر چرخید.

افسر بادیدگان خود حرکت پتك را تعقیب میکرد. آنگاه چشمش بپدر افتاد ..

پیرد مرد. بی‌حرکت و خونسرد. تسلیم تقدیر، برجا ایستاده بود. تجربه زندگی بدو آموخته بود که دیگر بچیزی امید نداشته باشد.

يتك باسرعت در فضا بگردش در آمد. افسر وپیر مرد هر دو بان چشم دوخته بودند، یکی با تسلیم ورضا. و دیگری بابرق لذتی که در چشمانش میدرخشید ... و ناگهان همه آنها که ناظر این صحنه دهشت انگیز بودند برجای خشك شدند. پسر که سراسر وجودش را خشم و نفرت فرا گرفته بود. باحرکت سریعی بدور خود چرخید و با تمام قوا، بانیروئی که از نومیدی سرچشمه گرفته بود پتك را بر سر افسر کو فت. .

آنگاه دو ضربه دیگر وارد آورد. پتك خونین را بجانب سربازان افکند و با صدایی که از شدت خستگی خفه وسهمگین بود فریاد زد:

- حالا شليك كنيد !...

خنده دردناکی لبان پدر را از هم گشوده بود .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته، شماره 8، سال 1340
  • تاریخ: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 - 15:51
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1014

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2130
  • بازدید دیروز: 4314
  • بازدید کل: 9577155