Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برادران کارامازوف (قسمت سیزدهم)

برادران کارامازوف (قسمت سیزدهم)

این بگفت و بااحترام خاصی دست کاترینا را بدست گرفت و چنین خاطر نشان ساخت.

-مشاهده می کنید خانم عزیز! من دست شما را می گیرم و آنرا میبوسم درست مانند شما که دست مرا بوسیدید. شما دست مرا سه بار بوسیدید و من برای آنکه حسابم را بکلی تسویه کنم دست شما را سیصد بار میبوسم. آری چنین خواهم کرد و سپس در پرتو لطف الهی شاید جزء بندگان شما درآیم و همچون برده ای بشما خدمت کنم بدون آنکه در این خصوص قول و قراری بین ما درمیان باشد. بعنایت الهی چنین خواهد شد! آه ایندست شما چه قشنگ است خانم عزیز! از هر زیبائی زیباتر است. آنگاه آهسته دست کاترینا را به لب برد و در حقیقت برای آنکه معامله بمثل کرده باشد می خواست آنرا غرق در بوسه سازد. کاترینا دست خود را عقب نکشید. او قول گروچنکا را درباره اینکه «همچون برده ای باو خدمت خواهد کرد» با آنکه بطرز عجیبی اظهار شده بود با امیدواری آمیخته بمحبتی گوش کرده بود، او مستقیم بچهره گروچنکا دقیق شده و همان قیافه معصوم و همان نشاط و خرسندی آرام را در او تشخیص می داد. او با امیدواری خاصی در دل چنین گفت: «شاید بیش از حد ساده باشد»در این اثنا گروچنکا که گفتی مجذوب «زیبائی ایندست ظریف» شده است آنرا بطرف لبان خود برد و تقریبا برلبش نهاد. در این اثنا ناگهان دست کاترینا را نگاه داشت و لحظه ای اندیشید و سپس دوباره با همان لحن کش دار و ملیح خود چنین گفت،

-میدانید خانم عزیز! فرشته من! پس از تفکر کافی باین نتیجه رسیدم که صلاح نیست دست نازنین شما را ببوسم.

این بگفت و شلیک خنده نشاط انگیزی را سر داد.

کاترینا که سخت بلرزه افتاد گفت:

-میل خودتان است ولی شما را چه میشود؟

-پس خودتان بیاد داشته باشید که شما دست مرا بوسیدید لکن من دست شما را نبوسیدم.

در این اثنا برق عجیبی برتابندگی دیدگانش افزود و جداً بکاترینا خیره شد.

کاترینا که گفتی ناگهان به قصد گروچنکا پی برده است. چنین نهیب زد،

-بیشرم!

این بگفت و ناگهان با چهره ای که از فرط خشم چون آتش سرخ شده بود از جای برخاست. گروچنکا نیز از جای خود بلند شد و چنین گفت:

-برای او نقل خواهم کرد چگونه دست مرا بوسیدید و من دست شما را نبوسیدم آه! چقدر خواهد خندید؟

-زن پست! از اینجا خارج شوید!

-آه خانم عزیز! چه ننگی! چه رسوائی! ادای چنین سخنان از طرف یک خانم عزیز قبیح است.

کاترینا با خشم فراوان و در حالیکه صورتش سخت میلرزید گفت:

- از اینجا خارج شو.

کاترینا فریادی کشید و خواست بطرف او حمله برد لکن آلیوشا با تمام قوا از او جلوگیری کرد و گفت:

-هیچ صبحت نکنید و بسخنانش پاسخ ندهید. هم اکنون از اینجا خارج خواهد شد. در این لحظه دو خویشاوند پیر کاترینا باتفاق زن خدمتکار که صدای جاروجنجال را شنیده بودند بطرف کاترینا شتافتند.

گروچنکا در حالی که مانتوی خود را از روی نیمکت برداشت گفت:

-آری من خواهم رفت. آلیوشای عزیز مرا مشایعت کن!

آلیوشا با لحن تمسخر آمیزی گفت:

-بفرمائید! شتاب کنید.

گروچنکا گفت:

-آلیوشای مهربان همراه من بیا! در عرض راه با تو سخنان شیرینی دارم. برای تو بود که این صحنه را بوجود آوردم.

آلیوشا در حالیکه از فرط ناراحتی دستهای خود را بهم میمالید روی از وی برگردانید و گروچنکا با خنده صداداری از در خارج شد.

کاترینا گرفتار بحران عصبی شدیدی شده بود و سخت می گریست و گاهی از شدت گریه بزحمت نفس می کشید و همه پیرامون او را فرا گرفته بودند.

یکی از عمه های کاترینا که از دیگری پیرتر بود به وی گفت:

-من این وضع را پیش بینی نموده و سعی کردم تو را از این اقدام باز دارم. تو جرئت عجیبی داری چگونه به چنین اقدامی مبادرت کردی؟ تو این موجودات را نمی شناسی. میگویند او از همه آنان خطرناک تر است، چقدر تو صاف و ساده هستی.

کاترینا با خشم گفت:

-او یک ببر حسابی است. آلیوشا چرا مانع من شدید؟ من او را قطعه قطعه می کردم.

او نمی توانست آرامش و متانت خود را در مقابل آلیوشا حفظ کند و شاید هم روحاً از این ناتوانی سخت ناراحت بود.

کاترینا به سخنان خود ادامه داد:

-باید او را در انظار عموم شلاق زد. جلاد باید سر او را از تن جدا کند. آلیوشا بطرف در عقب رفت.

کاترینا درحالیکه دستهای خود را روی هم گذاشت ناگهان چنین فریاد برآورد:

-آه! خدای من! او نیز تا این حد بی وفا و ظالم است! او همه ماجرای آن روز لعنتی را برای این زن حکایت کرده است. «خانم عزیز! مگر من جای تو هستم که با زبیائیم داد و ستد کنم؟« او میداند! آلیوشا! برادر شما یک جوان بی سرو پاست!

آلیوشا می خواست سخنی بگوید لکن کلمه مناسبی نمی یافت. رنج شدیدی قلبش را می فشرد.

کاترینا به او گفت:

-آلکسی! بروید. من شرم دارم. براستی وحشت انگیز است! فردا! تمنا میکنم فردا بیائید. از من نرنجید و مرا معذور دارید. هنوز نمیدانم چه خواهم کرد.

هنگامی که آلیوشا وارد خیابان شد تعادل خود را از دست داده بود. میل داشت چند قطره ای اشک بریزد.

در این اثنا زن خدمتکار خود را به او رسانید و گفت:

-خانم فراموش کرده است این نامه را از طرف خانم «کوخلاکوف» بشما بدهد.

هنگام صرف شام این نامه را به او داده اند.

آلیوشا به سرعت پاکت کوچک را گرفت بی اختیار آنرا در جیب نهاد.

 

ادامه دارد...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2014
  • بازدید دیروز: 10579
  • بازدید کل: 8312765