Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برادران کارامازوف (قسمت دوازدهم)

برادران کارامازوف (قسمت دوازدهم)

پرده بالا رفت و شخص گروچنکا متبسم و با نشاط بمیز نزدیک شد. گفتی پتکی بر سر آلیوشا فرود آمد.

او برخلاف «کاترینا ایوانوونا» که با قدمهای محکم و مطمئن پیش آمده بود بسیار آرام جلو آمد بطوری که صدای پایش محسوس نبود. گروچنکا بسیار آرام و با بی قیدی خاص در یک صندلی راحت فرو رفت در حالیکه صدای خش خش لباس ابریشمین سیاه رنگ او بگوش می رسید و شانه های فراخ و گردن چاق و سفید خود را در یک شال پشمین گران قیمت مستور ساخت. گروچنکا بیست و دومین مرحله زندگی را می پیمود و صورت شفافش نیز درست همین سن را منعکس می ساخت. چهره ای بسیار سفید و بیضی داشت که امواج سرخ کمرنگی بر آن محسوس بود و فک زیرینش اندکی بیش از اندازه جلو آمده بود. لب زیرینش ظریف لکن لب زبرینش اندکی برآمده و تقریبا دو برابر لب زیرین بنظر می رسید. خرمن موهای بلوطی و دلفریب، ابروان نازک سیاه، چشمان آبی و مژگان بلند او بدون شک بی قیدترین و گیج ترین افراد را مات و مبهوت می ساخت.

چیزی که بیشتر آلیوشا را تحت تاثیر قرار داد چهره کودکانه و معصوم او بود. نگاه او درست بنگاه کودکی می ماند و کاملا مانند کودکی خرم و شاداب بمیز نزدیک شد چنانچه گفتی با کنجکاوی هر چه تمامتر در انتظار بدست آوردن هدیه غیر مترقبه ای می باشد. نگاه او روح آدمی را را غرق شادی میکرد. آلیوشا بی درنگ تحت تاثیر این مسرت قرار گرفت. در آن زن زیبائی آنی بود که آلیوشا نمی توانست درست آنرا احساس کند، لکن بطرز ناآگاه تحت سیطره آن قرار گرفت. شاید لطف و ظرافت و حرکات و نرمی و جذابیت خارق العاده بدن گروچنکا بود. با آنهمه گروچنکا دارای بدنی نیرومند و تا اندازه ای فربه بود و از زیر شال شانه های بزرگ و گردن گرد او جلب توجه می کرد. این بدن افسونگر از هر حیث آدمی را بیاد مجسمه ونوس «میلو» می افکند. منتها تناسب اندام گورچنکا اندکی از تناسب قامت ونوس درشت تر بود. کارشناسان زیبائی روسی بمحض مشاهده گروچنکا بطور قطع پیش بینی می کردند که این زیبائی و جوانی خارق العاده در نزدیکی سی سالگی لطف و هم آهنگی خود را از دست خواهد داد زیرا برفربهی صورت افزوده خواهد شد و بر روی پیشانی و پیرامون دیدگان چینهائی نقش خواهد بست و رنگ صورت تغییر خواهد کرد و شاید هم لکهای سرخ آنرا فرا خواهد گرفت. بطور کل زیبائی گروچنکا یکی از آن زیبائی های فریبنده ولی ناپایدار بود که در میان زنان روسی زیاده مشاهده می شود.

بدیهی است آلیوشا در آن لحظه بفکر این نکات نبود بلکه ضمن غرق شدن در دریای تحسین و اعجاب با ناراحتی و تأسف خاصی از خود می پرسید چرا گروچنکا هنگام صحبت کردن کلمات را میکشد و طبیعی صحبت نمی کند؟ بدون شبهه علت این امر این بود که گروچنکا در این نوع سخن گفتن لطف و نوای دلکش و ملاحت خاصی احساس می کرد و این طرز تکلم نیز جز عادت چیز دیگری نبود و بخوبی نشان میداد که زن زیبا از تعلیم و تربیت کامل بهره مند نشده و چندان رعایت ظاهر را نمیکند. با اینهمه این طرز تلفظ، و این لحن صحبت بنظر آلیوشا کاملا با چهره شادان و معصوم گروچنکا و تابندگی نگاه شادمان و آرام و کودکانه او سازگار نبود. کاترینا نیز بیدرنگ در یک صندلی مقابل آلیوشا جای گرفت و چندین بار با ولع لبان متبسم او را نگاه کرد چنانچه گفتی سخت دلباخته اوست و سپس با هیجان و شور خاصی چنین گفت:

-آلیوشا؟ این نخستین بار است که من او را می بینم. از مدت مدیدی پیش آرزو داشتم او را ملاقات کنم و باب آشنائی را با او افتتاح نمایم. چندین بار تصمیم گرفتم بملاقاتش روم لکن بمحض اینکه او از میل من آگاه گردید خودش بدیدن من شتافت. من نیک میدانم که من با او ترتیب همه کارها را خواهم داد. قلبم گواهی میداد اصرار داشتند من از این اقدام در گذرم لکن پایان آنرا پیش بینی می کردم و اینک می بینم باشتباه نرفته ام. گروچنکا همه چیز را برای من شرح داد و همه مقاصد خود را با من در میان نهاد. او چون فرشته ای در اینجا ظاهر شد و برای من آرامش و سعادت به ارمغان آورد.

گروچنکا با همان صدای ملیح و کش دار و لبخند مسرت آمیز خود چنین گفت:

-خانم عزیز و مهربان من! احساس کردم که شما از من متنفر نیستید.

-گروچنکای دلفریب و مهربان! چنین کلمه ای را بزبان نیاورید! ایا ممکن است از شما متنفر باشم؟ اجازه دهید یکبار زیر لب زیرین شما را ببوسم. این لب زیبا اندکی برجسته است. من میل دارم بیش از پیش بر برجستگی آن بیافزایم؟ آلیوشا نگاه کن او چگونه می خندد. نگاه باین فرشته، قلب را انباشته از شعف میکند.

آلیوشا در حالیکه حوادث غیر مترقبه ای را در ذهن خود پیش بینی میکرد سرخ شد.

گروچنکا به کاترینا چنین گفت:

-خانم عزیز شما افراط می کنید! من بهیچ روی شایستگی اینهمه لطف و محبت شما را ندارم.

کاترینا با همان شور و هیجان بگروچنکا چنین گفت:

-شایستگی آنرا ندارید؟ چه میگوئید؟ آلیوشا! بدانید که او دارای سری پرشور و قلبی متکبر است. اما نجیب و سخاوتمند است هیچ می دانید؟ او حاضر بود همه چیز را در راه یک مرد ناشایسته و شاید خفیف فدا کند. اما پنج سال پیش افسری دل او را ربود و گروچنکا پیش از حد او را دوست میداشت و خود را در اختیار او قرار داده بود. با اینهمه او این دختر دلفریب را فراموش کرد و زنی گرفت. لکن اینک زن خود را از دست داده و باو نامه ای نوشته و وارد اینجا شده است و بدانید او تنها مردی است که گروچنکا دوست دارد و در تمام عمر دوست داشته است. با ورود او گروچنکا بار دیگر نیکبخت خواهد شد زیرا در مدت این پنج سال بدبختی زیادی کشیده است. اما چه کسی می تواند او را مورد ملامت قرار دهد و از لطف و علو طبع او سوء استفاده نماید؟ تنها این بازرگان پیر گستاخ! لکن او پدر و وردست و حامی اوست. او گروچنکا را مأیوس و آزرده و فریب خورده یافت! گروچنکا میخواست خود را غرق کند و این پیرمرد او را از مرگ نجات داد. آری او را نجات داد.

گروچنکا در حالی که کلمات را میکشید گفت:

-خانم عزیز! شما بیش از اندازه از من طرفداری می کنید. خیال می کنم تند می روید.

-از شما دفاع می کنم؟ آیا من شایستگی دفاع از شما را دارم گروچنکا! فرشته من دست خود را بمن بدهید. الکسی! این دست کوچک فربه و زیبا را نگاه کنید ایندست برای من نیکبختی بارمغان آورده و بار دیگر مرا زنده کرده است و اینک من آنرا غرق بوسه می کنم و پشت و کفش را میبوسم نگاه کنید! نگاه کنید! آنگاه او در نهایت خلوص دست زیبا و اندکی گوشتالود گروچنکا را سه بار بوسید. گروچنکا مخالفتی نمی کرد و «خانم عزیز» خود را با خنده صدادار و عصبی می نگریست و هویدا بود از اینکه کاترینا دستش را می بوسید لذت میبرد.

آلیوشا بخودش چنین گفت:

-شاید او بیش از حد تهییج شده باشد.

سپس اندکی سرخ شد. در قلب خود احساس نگرانی خاصی می کرد. گروچنکا بکاترینا گفت:

-خانم عزیز شما با بوسیدن دست من در حضور آلیوشا مرا شرمنده می کنید.

کاترینا با تعجب خاصی گفت:

-آیا من قصد دارم شما را شرمنده کنم؟ آه! شما چه بد به نیات من پی برده اید!

-اما شما نیز خانم عزیز درست بافکار و احساسات من پی نبرده اید. شاید من بمراتب بدتر از آن باشم که بنظر شما میآیم. من دارای قلب بدی هستم. من زنی بلهوس و عجیب می باشم و «دیمیتری» بدبخت را تنها برای آن جذب کردم تا بریشش بخندم.

-اما اینک شما هستید که او را از مهلکه رهائی خواهید بخشید. خودتان در اینخصوص قول داده اید و باو خواهید فهمانید که از مدت مدیدی پیش شخص دیگری را دوست میدارید و آن شخص از شما خواستگاری کرده است.

-آه، خیر! من چنین چیزی را بشما قول ندادم. شما خودتان چنین اظهاری کردید و من در این خصوص سخنی نگفتم.

کاترینا که اندکی رنگ خود را باخت با صدای نامحسوس چنین گفت:

-پس بنابراین من درست مقصود شما را در نیافته ام.

گروچنکا با صدای ملیح و آرامی و با همان چهره نشاط آمیز و ساده چنین گفت:

-آه نه! خانم فرشته سیرت! من هیچ قولی بشما نداده ام: خانم عزیز! ملاحظه میفرمائید که من چه زن بد و خودسری هستم؟ من مطابق هوس خود زندگی می کنم؟ شاید لحظه ای پیش بشما قولی داده باشم. اما اینک بخود می گویم: «هرگاه بار دیگر از «دیمیتری» خوشم آمد چه خواهم کرد؟» یکبار دیگر تقریباً یکساعت تمام سخت مجذوب او شدم. هیچ بعید نیست هم اکنون بسوی او شتابم و از او درخواست کنم که از امروز در خانه من اقامت گزیند. مشاهده می کنید تا چه اندازه هوس باز و ناپایدارم؟

کاترینا بازحمت فراوان چنین گفت:

-اما چند لحظه پیش طور دیگری سخن می گفتید.

-آه چند لحظه پیش؟ اما من دارای قلب رئوف و ابلهانه ای هستم. بیاد آورید او برای خاطر من چه ها کشیده است؟ هرگاه بمحض بازگشت بخانه دیگ رحمم بحالش بجوش آید آنگاه....

-هرگز چنین انتظاری نداشتم.

-آه، خانم عزیز! شما برخلاف من چه خوب و شریف هستید! شاید از همین لحظه دیگر زن ابلهی چون مرا برای خوی بدش دوست نداشته باشد. خانم من؟ فرشته عزیز من! دست زیبای خودتان را بمن بدهید.

این بگفت و با احترام خاصی دست کاترینا را بدست گرفت و چنین خاطر نشان ساخت.

 

ادامه دارد...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4566
  • بازدید دیروز: 5730
  • بازدید کل: 7930787