Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برادران کارامازوف (قسمت دهم)

برادران کارامازوف (قسمت دهم)

آلیوشا بمراتب خسته تر و فرسوده تر از هنگام ورود، خانه پدر خود را ترک گفت.

اندیشه هایش متفرق و متلاشی شده بود. احساس میکرد بیم دارد خرده های این افکار تجزیه شده را بهم تلفیق دهد و از تضادهای دردناک آن روز پرحادثه، یک نتیجه کلی استخراج کند. تقریباً دستخوش یاس شده بود و حال آنکه تا آن روز هرگز بقلب خود نومیدی راه نداده بود. مسئله ای مانند کوهی بر دیگر مشکلات او مسلط بود. مسئله ای شوم و لاینحل: کشمکشی که این زن خطرناک بین پدر و برادرش بوجود آورده است چگونه پایان خواهد یافت؟ اینکه شدت این مبارزه را بچشم خود میدید. گذشته از این در این ماجرا تنها مرد بدبخت و بیچاره برادرش دیمیتری بود زیرا سانحه ای در انتظار او بود گو اینکه اشخاص دیگر هم در این داستان شرکت داشتند و نقش آنان خیلی هم بیش از آنچه آلیوشا در آغاز تصور می کرد مهم بود. در عین حال این مسئله بیش از پیش جنبه معمائی را بخود می گرفت. البته ایوان قدمی بسوی او پیش آمده بود و آلیوشا از مدت مدیدی پیش انتظار چنین پیش آمدی را داشت. با وجود این اینک احساس می کرد که این نزدیکی او را مضطرب ساخته است. امان از دست این زنها؟ چیز عجیبی بود! چند ساعت پیش هنگام رفتن به خانه کاترینا احساس ناراحتی شدیدی می کرد و حال آنکه اکنون اثری از نگرانی در قلبش باقی نمانده بود بلکه برعکس در رفتن شتاب می کرد چنانچه گفتی امیدوار است از او اطلاعاتی بدست آورد. با وجود این رسانیدن پیام دیمیتری بکاترینا از چند ساعت پیش بمراتب دشوارتر شده بود زیرا مسئله سه هزار روبل بطور قطع منتفی گردیده و دیمیتری که اینک احساس می کرد حیثیت خود را بکلی از دست داده است از هیچگونه اقدامی روگردان نبود. گذشته از این مگر نه خودش به آلیوشا دستور داده بود جریان حادثه را که در خانه پدرش روی داده بود برای کاترینا نقل کند؟

ساعت هفت بود و روز به پایان خود نزدیک می شد که آلیوشا به خانه «کاترینا» رسید. دختر زیبا در خیابان بزرگ خانه وسیع و راحتی داشت. آلیوشا میدانست که او در این خانه با دو عمه خویش بسر می برد. عمه بزرگترش زنی متواضع و آرام بود که از کاترینا پیش از بازگشت از آموزشگاه بخانه سرهنگ دوم پدرش مراقبت کامل می کرد. عمه دیگرش یکی از بانوان متشخص و اصل مسکو بود که ثروت خویش را از دست داده بود. شهرت داشت که آنان از هر حیث مطیع کاترینا هستند و تنها برای حفظ ظاهر در خانه وی بسر می برند وگرنه سرنوشت دختر دل انگیز از هر حیث در دست همان زن ژنرال یعنی بانوی نیکوکاری بود که بیماری او را در مسکو میخکوب کرده و کاترینا ناگزیز بود هفته ای دوبار نامه های مفصل برای او بنگارد.

هنگامیکه آلیوشا داخل اطاق کفش کن گردید و ورود خود را به زن خدمتکاری که در را بر روی او باز کرد اعلام داشت ظاهراً منتظر ورود او بودند، (شاید هم او را از پنجره دیده بودند) زیرا آلیوشا ناگهان صدای چند قدم شتاب آمیز و خش خش لباس زنانه شنید و احساس کرد دو یا سه زن شتابان اطاق پذیرائی را ترک کردند. بنظرش آمد که ورود او موجب این حرکت سریع کردید. با اینهمه او را بیدرنگ وارد تالار پذیرائی کردند.

تالار پذیرائی اطاق بزرگی بود که با سلیقه و ظرافت خاصی تزئین گردیده و با تالارهای پذیرائی شهرستان ها فرق بسیار داشت. چندین کاناپه و مبل و میزهای بزرگ و کوچک و تابلوهای متعدد در دیوارها و گلدان های گل و حتی یک حوضچه شیشه ای که نزدیک پنجره قرار داشت بدان جلوه بخشیده بود. پاسی از شب میگذشت و تاریکی تا اندازه ای اطاق را فرا گرفته بود. آلیوشا روی کاناپه ای که هویدا بود تا هنگام ورود او کسی روی آن نشسته است. یک مانتوی کوچک ابریشمی و روی میز دو فنجان شوکولات نیمه خالی و مقداری بیسکویت و یک بشقاب کریستال پر از کشمش و یک بشقاب دیگر نقل مشاهده کرد و دانست که مشغول صرف این تنقلات بوده اند و چون حدس زد ورودش مصادف با حضور میهمانان کاترینا گردیده است ناراحت گردید لکن در همین لحظه در باز شد و کاترینا وارد گردید و با قدمهای تندی به آلیوشا نزدیک شده و با لبخند مسرت آمیزی هر دو دستش را بسوی او دراز کرد و در همان موقع زن خدمتکار داخل شد و دو شمع روشن بروی میز نهاد. کاترینا با شور و هیجان هر چه تمامتر گفت:

-خدای را شکر که بالاخره آمدید! همه روز دعا می کردم که زودتر بیائید. بفرمائید بنشینید.

سه هفته پیش که دیمیتری برای نخستن بار آلیوشا را بنا بتقاضای جدی «کاترینا» بخانه دختر مه روی برده بود زیبائی کاترینا سخت او را مفتون ساخته بود. گذشته از این طی نخستین ملاقات گفتگوی زیادی بین آنان روی نداده بود زیرا کاترینا احساس کرده بود آلیوشا محجوب است و بهمین جهت نخواسته بود او را بیش از این ناراحت کند بلکه تمام وقت با دیمیتری صبحت کرده بود.

آلیوشا مهر خاموشی به لب زده ولی به خیلی نکات پی برده و مخصوصا لحن آمرانه و غرور و اعتمادبنفس دختر متین در او اثر عمیق بخشیده بود. آلیوشا یقین داشت که گول ظاهر او را نخورده و ادراکش درباره شخصیت کاترینا درست است. او دریافت چشمان درشت و سیاه و فروزان دختر دل انگیز بیش از حد زیباست و با صورت بیضی شکل و تقریبا زرد رنگ او تناسب و هم آهنگی شگفت انگیزی دارد. اما مخصوصا دیدگان و نقش لبهای هوس انگیز او در حالی بود که برادرش را دیوانه وار عاشق کرده بود لکن دوست داشتن این چهره زیبا برای مدت مدیدی محال می نمود. پس از نخستین ملاقات چون دیمیتری به او اصرا ورزید عقیده اش را درباره کاترینا بی پرده برای او فاش کند نظرش را عیناً به او گفته و چنین افزود بود.

-تو با او سعادتمند خواهی شد ولی ... شاید .... بطور ناراحتی ..........

دیمیتری در پاسخ بوی گفته بود:

-آری برادر! درست می گوئی.

زنها همیشه اینطور هستند و در مقابل سرنوشت هرگز سرتسلیم فرود نمی آورند. آیا تصور می کنی من همیشه او را دوست نخواهم داشت؟

-خیر! ممکن است تو او را همچنان دوست داشته باشی ولی بیم آن میرود که همواره با او سعادتمند نباشی.

آلیوشا هنگام اظهارنظر خود در این خصوص تا بناگوش سرخ شده بود زیرا ناراحت بود که بر اثر اصرار برادرش چنین عقاید «ابلهانه ای» اظهار داشته باشد. او بمحض اظهارنظر درباره کاترینا احساس نموده بود که فوق العاده احمقانه سخن گفت است و حتی شرم داشت از اینکه با چنین اطمینانی درباره زنی اظهارنظر نموده است. اینک که برای دومین بار با کاترینا مواجه میشد بیشتر از آنجهت دچار تعجب شدیدی می گردید که احساس می کرد شاید سخت درباره دختر زیبا اشتباه کرده باشد. این بار صورت دختر جوان از یک صفای طبیعی و بی آلایش و صداقت و پاکی کامل برق می زد و از آن غرور و تفرعنی که در برخورد اول سخت آلیوشا را تحت تاثیر قرار داده بود چیزی دیگر جز اثر یک شخصیت نجیب و متهور و یک اعتماد بنفس و آرامش کم نظیری باقی نمانده بود. آلیوشا از همان نظر اول و از نخستین کلماتی که کاترینا ایراد نموده دریافت که دختر زیبا از جنبه دشوار موقعیتش در برابر مردی که دوست دارد نیک آگاه است و از این لحاظ هیچ چیز بر او پوشیده نیست. اما با وجود این از چهره اش چنان نوری می تابید و به آینده چنان اعتمادی داشت که آلیوشا خویشتن را در مقابل او گناهکار دانست. او خود را در عین حال هم مغلوب و هم مجذوب احساس می کرد.

گذشته از این از نخستین کلماتی که کاترینا ایراد نمود آلیوشا دریافت که دختر جوان دستخوش تحریک شدید و شاید جنون آمیزی است که بصورت آتش فروزانی درآمده است.

کاترینا گفت:

-برای آن با ناشکیبائی هر چه تمامتر در انتظار شما بودم که حقیقت را تنها از شما میتوانم بشنوم. تنها از شما.

آلیوشا با محبت هرچه تمامتر گفت:

-آمده ام. آمده ام. او مرا فرستاده است که...

 

ادامه دارد...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2021
  • بازدید دیروز: 10579
  • بازدید کل: 8312772