Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پلی بر رودخانه درینا. نویسنده: ئی وو آندریچ.

پلی بر رودخانه درینا. نویسنده: ئی وو آندریچ.

همه چیز می بایست آماده شود تا بهنگام نیمروز رادیساو را در خارجی ترین قسمت بنا، برفراز بلندترین نقطه آن، زنده بردار بیاویزند تا همه اهالی شهر و کارگران از کناره های رود تماشایش کنند.

مرجان می بایست وسایل لازم را فراهم آورد و جارچی خبر اعدام را در تمام نقاط شهر اعلام کند تا بهنگام نیمروز همه مردم شهر، ترکها و دهاتیان و بچه ها و پیرمردان در کناره های رود جمع شوند و ببینند بسر کسانیکه مانع ساختمان پل می شده اند چه می آید.

روزیکه در پیش بود یکشنبه بود. یکشنبه ها نیز همچون دیگر روزها کار ادامه داشت. اما در این روز حتی ناظران هم دست از کار کشیده بودند..با روشنائی روز که بر همه جا گسترده می شد، خبر دستگیری مجرم و شکنجه و اعدام او نیز که بنا بود در نیمروز انجام گیرد نیز به همه جا رسید.. سکون و خاموشی اصطبل تمام اطراف پل را فرا گرفته بود.

آنان که می بایست کار کنند خاموش و آرام کار می کردند و هر کسی از نظاره به دیگری خودداری می کرد، هر کس سرگرم کار خویش بود. از یک ساعت به ظهر مانده، مردم شهر که اکثر ترکها بودند در زمین همواری نزدیک پل گرد آمدند پدرها و مادرها بچه ها را روی بلندی سنگهای بنا گذاشته بودند. کارگرها دور تخت باریکی جمع شده بودند که معمولاً جیره بخور و نمیرشان در آنجا توزیع می شد. دهان می جنباندند و خاموش بودند و ناآرام گرداگرد خود را نگاه می کردند. کمی بعد، عبیدآغا بهمراهی توسون افندی، ماستروآنتونیو و یکی دو نفر از بزرگان ترک ظاهر شد.

همگی روی تپه کوچک خشکی که میان پل و طویله قرار داشت ایستادند، عبیدآغا یکبار دیگر به سوی طویله رفت. به او گفته بودند که همه چیز مهیاست. در آنجا تیری از چوب بلوط به بلندی هشت پا افتاده بود که به قدر کفایت تیز و آهن کوب و چربش کرده بودند.

روی چوب بست کنده هایی بود که می بایست آن تیرچوبی در میان شان کار گذاشته شده میخ کوبی شود، و طناب و چکش چوبی و هر چیز دیگر که مورد نیاز بود در آنجا فراهم بود. سرنگهبان آشفته بود. رنگش چون خاک و چشمانش خون گرفته بود حتی اکنون نیز قادر نبود نگاههای آتشزای عبیدآغا را تحمل کند.

-گوش کن! اگر کارها آنطور که باید انجام نشود، اگر مرا در نظر مردم رسوا کنی، دیگر روی تو و بچه کولی حرامزاده ات را نخواهم دید، برای اینکه هر دویتان را مانند یک جفت توله سگ کوره به رودخانه می اندازم. عبیدآغا سپس به آن کولی که از ترس می لرزید رو کرده با لحنی مهربان گفته بود:

-برای کار خود شش قروش می گیرد. اگر تا شب زنده ماند شش قروش دیگر هم میدهم. حواست جمع باشد!

از مسجد جامع بازار به صورت بلند دعا می خواندند و نگرانی در میان توده مردمی که کنار پل گردآمده بودند گسترده می شد. چند لحظه بعد در طویله باز شد. ده نگهبان، در دو ردیف، هر طرف پنج نفر صف کشیده بودند. رادیساو سر و پا برهنه، نیمه بیهوش و مثل همیشه خمیده در میان آنان بود. بطرز غریبی با قدم های کوتاه راه می رفت، میشد گفت که روی پاهای ناقص خود جست می زد؛ پاهائی که ناخنهایش را کنده بودند و خون از آن جاری بود. رادیساو روی شانه هایش تیر بلند و سفیدی را حمل می کرد در پشت سر او مرجان، و دو کولی دیگر که می بایست او را به اجرای حکم کمک کند راه می آمدند.

ناگهان سردسته نگهبانان سوار بر اسب کهر خود از گوشه ای پدیدار شد و در جلو آن دسته که می بایست تنها صد گام می رفتند تا به اولین چوب بست برسند، حرکت کرد. مردم گردن کشیده بر نوک پنجه هایشان ایستاده بودند تا مردی را که توطئه می چید و پل را خراب می کرد ببینند، و همگی از سیما و ظاهر رقت انگیز او، که درگمان می بایست چیز دیگری باشد، در شگفت بودند.

بدیهیست که هیچکس نمیدانست چرا آن مرد به این شکل مسخره جست می زند و قدمهای تند و کوتاه بر میدارد؛ و هیچکدام از تماشاگران نمی توانستند سوختگیهای سینه او را که بر اثر پیچیدن زنجیر گداخته حاصل آمده بود ببینند، زیرا پیراهن و ردایش آنها را پنهان می کرد.

به این ترتیب رادیساو به نظر همه آدمهایی که آنجا ایستاده تماشاگر مراسم اعدام او بودند آدمی بس حقیر و بی اهمیت می آمد. تنها آن تیرچوبی میخکوب و سفید و بلند که شکوهی خوف انگیز به صحنه می بخشید، باعث می شد که هیچکس چشم از منظره بر ندارد.

هنگامیکه دسته اعدام به محل گودال در کناره رود رسید. سردسته نگهبانان با قیافه ای ساختگی از اسب بزیر آمده بود و دهنه آن را به یک مهتر داد. سپس همراه با دیگران در طول جاده گل آلودی که به کناره آب ختم می شد ناپدید گشت. اندکی بعد مردم دوباره آن را دیدند که بهمان ترتیب سابق به سوی چوب بست باز گشتند و به آهستگی و دقت از آنان بالا رفتند. در گذرگاه های باریک چوبی نگهبانان رادسیاو را سخت تنگ در میان می گرفتند تا مبادا به درون رودخانه بجهد. آنقدر جلو آمدند تا به انتهای آن رسیدند. آنجا بر فراز آب اطاقکی چوبی قرار داشت که رادیساو و سرنگهبانان و سرکولی در آن قرار گرفتند و بقیه نگهابانان گرد چوب بست ایستادند.

تماشاگران به ناراحتی می جنبیدند و تغییر جا می دادند. یکصد گام تا چوبها فاصله داشتند و می توانستند آنها و حرکاتشان را ببینند اما قادر بشنیدن صدا و تشخیص جزئیات نبودند.

مردم و کارگرانی که در ساحل چپ رود بودند فاصله ای سه برابر آن دیگری ها داشتند و تقلا می کردند تا بهتر ببینند. اما مطلقا چیزی نمی شنیدند و آنچه می دیدند ابتدا عادی و کسل کننده بود، اما بعد آنچنان خوف انگیز شد که ناگزیر رو برگرداندند و عده ای با سرعت هر چه تمامتر به خانه های خود رفتند و از اینکه بدانجا آمده بودند پشیمان بودند.

هنگامیکه به رادیساو دستور دادند دراز بکشد، لحظه ای درنگ کرد و سپس نگاهی تند به کولیها و نگهبانان انداخت. به نزدیک نگهبان آمد و خیلی آهسته، چنان که گوئی دارد با رفیق خویش گفت و گو می کند، نرم و سنگین و اندوه زده گفت:

-گوش کن! ترا به دنیا و آخرت قسم میدهم کاری کنی که چون سگان در دم مرگ رنج نکشم.

سرنگهبانان چنانکه گوئی می خواست در برابر اظهار صمیمیت و دوستی رادیساو از خود دفاع کرده باشد بر سر او فریاد زد:

- کنار برو!... تو که چون پهلوانی کارهای سلطان را خراب می کردی اکنون چون زنی زاری می کنی تا ببخشندت؟ درباره تو به همان ترتیب که فرمان داده اند و به همان گونه که حق توست رفتار خواهد شد!

رادیساو سر به زیر افکند و کولی ها به بیرون آوردن لباسش پرداختند. روی سینه او زخم زنجیرهای تافته، قرمز و باد کرده نمایان شد... رادیساو بی آنکه دیگر چیزی بگوید – همانطور که دستور داده بودند دراز کشید. کولیها نزدیک آمدند و نخست دستهایش را به پشت بستند. سپس به هر مچ پایش طنابی بستند و بعد طنابها را کنار کشیدند و پاهایش را از هم دور کردند. آنگاه مرجان چاقوی کوچک و پهنی را از کمر بیرون کشید و با آن شلوار مرد را درید و سپس میخ چوبی را فرو کوبید.

این خوفناک ترین قسمت کار بود، که خوشبختانه برای تماشاگران قابل رویت نبود... آنها تن بدن فروبسته مرد را می دیدند که گوئی بر اثر دردی خوف انگیز به لرزه در می آمد. نیم خیز می شود و دوباره بزمین می افتد.

مرجان کار خود را تمام کرد جستی زد و برخاست و با چکش ضرباتی آهسته به میخ چوبین فرو آورد. با هر ضربه، لحظه ائی می ایستاد و نگاهی به رادیساو و سپس به دو کولی می انداخت. و خاطر نشان می کرد که می باید آهسته و یکنواخت، طنابها را از هر دو سو بکشند. بدن رادیساو هر بار متشنجانه به پیچ و تاب می افتاد و به هر ضربه چکش، ستون فقراتش پیچ می خورد و خم میشد اما در این هنگام طنابها را می کشیدند و بدن را استوار و قائم نگه می داشتند.

در هر دو کرانه چنان سکوتی حکمفرما بود که هر ضربه چکش و صدای انعکاس آن را بوضوح می شد در کناره های سراشیب رود شنید. آنها که نزدیکتر بودند، می دیدند که چگونه آن مرد پیشانی خود را به تیر چوبین می کوبد و صدای غیرعادیش را می شنیدند که نه فریاد و نه ناله، و نه حتی صدای انسانی...

از آن بدن پیچ و تاب خورده صدای شکسته شدن و غژ غژ مانندی همانند شکستن یک پرچین یا سقوط یک درخت بر می خاست. بعد از هر چند ضربه، کولی به روی بدن رادیساو خم میشد تا مسیر میخ چوبی را ببیند و از کار خود راضی باشد، و سپس بر می گشت و ادامه می داد.

همه اینها را تماشاگران ساحلی کمتر می دیدند و می شنیدند، اما با وجود این، همه آنهائی که در آنجا ایستاده بودند می لرزیدند و صورتهایشان پریده رنگ و انگشتانشان سرما زده بود.

لحظه ای چکش کاری متوقف شد و مرجان دید که پوست و عضلات حدود شانه راست مرد متورم شد. به تندی پیش رفت و محل باد کرده را با دو برش متقاطع برید. خون سیاهی، نخست به آرامی و سپس سریعتر و سریعتر بیرون تراوید. دو سه ضربه آرام و حساب شده دیگر زده شد و نوک آهنی میخ چوبی، محل بریده را شکافت و بیرون آمد و با چند ضربه دیگر نوک آهنین میخ چوبی در طراز گوش راست رادیساو ایستاد.

رادیساو را همچون برده ای به سیخ کشیدند جز آنکه نوک سیخ از دهانش بیرون نیامده بود و به روده ها و به قلب و ریه اش آسیبی زیاد وارد نکرده بود. آنگاه مرجان چکش چوبی را به گوشه ای پرت کرد و نزدیک آمد. نگاهی به بدن بی حرکت رادیساو انداخت در حالیکه از خونی که از مکانهای ورود و خروج میخ چوبی بیرون می تراوید و در گودال های کوچک بین تیرها جمع می شد، احتراز می کرد.

دو کولی، بدن میخکوب شده را به پشت برگرداندند و پاهایش را به پایه میخ بستند. در این هنگام مرجان خوب نگاه کرد تا ببیند آیا رادیساو مرده است یا نه، و با دقت صورت باد کرده و پهن تر و بزرگتر شده او را بررسی کرد. چشمها کاملاً باز و بی قرار، اما پلک ها بی حرکت بود. دهانش نیز باز بود اما لبانش خشک و منقبض شده بود و در میانشان دندان های سفید درخشان کلید شده دیده می شد. از آنجا که عضلات صورت در اختیار مرد نبود، صورت رادیساو درست همانند صورتی ساختگی شده بود اما قلبش به تندی می زد و ششها با نفس های تند و کوتاه می تپید. کولی ها او را مانند گوسفندی به سیخ کشیده بالا کشیدند. مرجان فریاد زد که دقت کنند و بدن مرد را تکان ندهند و خود به کمکشان شتافت. آنگاه انتهای ضخیم میخ چوبی را بین دو تیر برافراشتند و سپس با میخ های بزرگ استوارش کردند و نیز در پشت آن، شمعی کوتاه قرار دادند و آن را به میخ چوبی و به تیر چوب بست به هر دو میخکوب کردند.

هنگامیکه این کار نیز به پایان رسید، کولیها پائین آمدند و به نگهبانان ملحق شدند و در آن فضای باز اطاقک تیرچوبی هشت پائی برافراشته شد که مردی بر آن قرار گرفته بود، تنها مانده، از دور چنین دیده میشد که تیری که پاهایش را به آن بسته اند راست از میان بدنش گذشته است و به این ترتیب مردم او را همچون مجسمه ای می دیدند که معلق در هوا و بر فراز رود قرار گرفته است.

زمزمه و موج جنبشی میان تماشاگران کنار رودخانه افتاده بود. بعضی ها چشمانشان را پائین انداختند و برخی بی آنکه سرشان را به پشت برگردانند، با تندی به خانه هایشان رفتند اما بقیه گنگ و مبهوت به انسانی که در وضعی آنچنان غیر طبیعی در فضا ایستاده بود، خیره شده بودند. ترس درونشان را سرد کرده بود. پاهایشان می لرزید اما هنوز قدرت آن را نداشتند که حرکت کنند یا چشم از آن منظره برگیرند.

ایلینکای دیوانه در میان آن جمعیت به هراس افتاده، بسختی راه می گشود و درون چشم همه را نگاه می کرد و تا از میان آنان بخواند که بچه های قربانی شده او در کجایند.

بعد از اینها سرنگهبان، مرجان و دو نفر از نگهبانان بسوی مرد مصلوب رفتند و او را به دقت وارسی کردند. تنها رشته نازکی از قطره های خون از تیر چوبی جریان داشت اما خود او زنده و بیهوش بود. دنده هایش بالا و پائین می رفت. سیاهرگهای گردنش ضربان داشت چشمانش آهسته اما دردناک می چرخید. از میان دندانهای کلید شده اش ناله ای کشیده و ممتد بیرون می آمد که در میان آن می شد به دشواری چند کلمه ای را تمیز داد.

مرد مصلوب می نالید که: «ترکها مثل سگ بمیرید! مثل سگها بمیرید!»

کولیها وسایل شان را برداشتند و باتفاق سرنگهبان از چوب پائین آمده بسوی ساحل روان شدند. مردم برایشان راه را باز کردند و خود پراکنده شدند. تنها بچه ها که روی بلندی سنگها یا درخت ها نشسته بودند اندکی در انتظار ماندند و نمیدانستند که این پایان ماجراست یا باز هم دیدنیهای دیگری هست و باید ماجراهای دیگری بر مرد عجیبی که بر فراز آبها معلق مانده بود، بگذرد.

سرنگهبان به نزد عبیدآغا رفت و گزارش داد که تمام کارها صحیح و به طرزی رضایت بخش انجام شده، و آن تبهکار هنوز زنده است و چون اندامهای داخلیش آسیبی ندیده بنظر می رسد که مدتی زنده بماند. عبیدآغا جوابی نداد؛ تنها با دستش علامت داد که اسبش را بیاورند و با توسون افندی و ماستروآنتونیو به خداحافظی پرداخت.

جمعیت متفرق می شدند در تمام بازار صدای جارچی شنیده می شد که اعلام می کرد حکم اجرا شده و همین مجازات یا بدتر از آن در انتظار کسی است که بار دیگر بدین کارها اقدام کند.

سرنگهبان، در آن مکان هموار که اکنون به تندی داشت از جمعیت تهی می شد سرگشته مانده بود. نوکرش اسب را نگه داشته بود و نگهبانان منتظر دستوراتش بودند. احساس کرد که باید چیزی بگوید اما ناتوان بود زیرا طوفانی از احساسات در درونش بپا شده بود که داشت خفه اش می کرد. اینک چیزهائی به فکرش آمده بود که چون سرش گرم اجرای حکم بود فراموش کرده بود: تهدید عبیدآغا که چون مجرم را دستگیر نکرده است خود باید بر فراز چوب باشد. او تاکنون از وحشت گریخته بود، اما تنها در آخرین لحظه .. اکنون همه چیز دیگرگون شده بود: منظره آن مرد که دست و پا بسته بر فراز رودخانه بدار آویخته شده هنوز زنده بود، او را از هراس لبریز میکرد در ضمن از شادمانی دردناکی احساس می کرد از آن که چنین سرنوشتی برای او پیش نیامده است و هنوز صدمه ای ندیده و می تواند حرکت کند و آسمان را ببیند...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2019
  • بازدید دیروز: 10579
  • بازدید کل: 8312770