Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

خونخواهی! نویسنده: تامس دیوی. مترجم: ضمیر (قسمت اول)

خونخواهی! نویسنده: تامس دیوی. مترجم: ضمیر (قسمت اول)

سرپاسبان میکی فیلیپس و زنش کتی در خانه خود مورد سوء قصد دو ناشناس قرار می گیرند. کتی کشته می شود و میکی نجات یافته شخصاً به جست و جوی قاتل می پردازد.

«میکی» با تفحص در آرشیو عکس و مشخصات جنایتکاران، عکس یکی از دو جانی را پیدا کرده و درمی یابد که «لو – رابرتز» نام داشته و قبلا در شیکاگو در محله های بدنام بسر می برده است. «میکی» به شیکاگو رفته به نام «جومارین» در خانه ای که قبلا محل سکونت «لو» بوده ساکن می شود و با «ایرن» رفیقه سابق وی آشنائی حاصل می کند و توسط وی پی می برد که «لو» در «لورل- فلاتز» با زن مهمانخانه داری زندگی می کند.

«میکی» شخصا بدانجا رفته «لو» را تنها در مهمانخانه گرفتار می کند و در جریان زد و خورد وحشت انگیزی او را به قتل می رساند. ولی «لو» پیش از مرگ اعتراف می کند که همدست دیگر او، مردی به نام «فرنچی ویستر» بوده که در «ویستادل سول» مهمانخانه دارد، همچنین می گوید در قتل زن «میکی» فقط دستیار «فرنچی» بوده و از علت آنهم اطلاعی ندارد، زیرا «فرنچی» را هم شخص دیگری برای قتل «کتی» اجیر کرده بوده است.

میکی پس از پنهان کردن جنازه لو به شهر برمی گردد و ایرن را برای فرستادن به لاس وگاس سوار هواپیما می کند. «ایرن هنگام خداحافظی باو می گوید که در غیاب وی شخصی که عکسی از «میکی» در دست داشته به هتل آمده سراغ او را گرفته است! «میکی» در حالی که از این خبر پریشان شده، پس از عزیمت ایرن خود را به «ویستادل سول» می رساند و در مهمانخانه ای که «لو» آدرس داده بود اتاقی اجاره می کند و از زن صاحبخانه می شنود که شوهرش در آنجا نیست...

میکی با «مارگارتا» زن «فرنچی ویستر» روابطی پیدا می کند و ضمنا هنگامی که برای صرف غذا به رستوران می رود با چارلی متصدی بار آشنا می شود....

در ساعت 9 به مهمانخانه برگشت. کمی بیشتر از روز پیش در آنجا خود را خسته کرد و عاقبت هم نتوانست چیز دیگری از چارلی در بیاورد. بنابراین در حدود نیمه شب بود که به «متل» بازگشت. بسیار مایل بود که از روز و ساعت مراجعت ویستر خبر دار شود. ای بسا که چیزهای دیگری هم درباره ویستر می خواست بداند....

چنین پنداشت که موقع تفتیش خانه ویستر و زنش فرا رسیده است... لازم بود که همه احتیاط ها را در نظر بگیرد تا مارگاریتا را از خواب بیدار نکند. بهر قیمتی بود می بایست اعتماد و اطمینان این زن زیبا را بدست بیاورد. پس از آنکه اطمینان یافت در خواب عمیقی فرو رفته است، در اتاق را بست و در آن اثنا که هر دم گوش بزنگ بود، به طرز مرتبی اتاق نشیمن را کاوش کرد. مقصود از این کاوشها و جست و جوها یافتن عکسی بود که ویستر پس از کشتن کتی برداشته و بی شک آن را به عنوان «تضمین» یا دست کم برای تهدید نزد خود نگهداشته بود.

کاوش و جست و جو در آشپزخانه خیلی بیش از تفتیش اتاق وقت او را گرفت. فشاری که هنگام جابجا کردن اسباب و ظروف آشپزخانه برای جلوگیری از بروز کمترین صدا به اعصاب خود آورده بود، او را چنان به هیجان آورد که دستهایش به لرزه افتاد.

در دفتر مهمانخانه، همه کشوها را زیر و رو کرد اما هیچ نتیجه ای بدست نیامد. تمام آن پولی که مارگاریتا گرد آورده بود، در جعبه سیگاری جا داشت. و اما درباره صندوق مهمانخانه باید گفت که ویستر می توانست باو اطمینان داشته باشد... یکی آنکه مارگاریتا از وی وحشت داشت و دوم اینکه بعنوان مهاجر سرنوشتش در دست ویستر بود.

ساعت چهار صبح بود و چشمهایش از بیخوابی آتش گرفته بود. به سوی صندلی خود برگشت و بخواب رفت.

مارگاریتا که در سپیده صبح بیدار شده بود، فریاد زد:

-صبح بخیر، سنیورجو.. قهوه برایتان درست کنم؟

- بسیار خوب...

میکی به رفت و آمد این زن می نگریست، در تعجب و حیرت بود... در آن اثنا که گلویش گرفته بود، همه حرکتهای این بدن نیرومند و لغزان را در نظر داشت.

قهوه را خوردند.. در آن هنگام طلوع خورشید بر فراز صحرا هر دو را به تحسین و اعجاب واداشت... آفتاب زرین پوست گرم «مارگاریتا» را جلوه هایی برنگ مس قهوه ای می داد. میکی در موقع عزیمت به او گفت که باید بشهر برود.. اما پیش از آنکه هوا تاریک شود، برخواهد گشت.

و زن با لحن متینی گفت:

-بسیار خوب.. «جو»

تا مرکز بخش دو ساعت راه بود. کمی پیش از ظهر به آنجا رسید. به آسانی عمارت دادگستری را یافت و به دایره ثبت رفت. و در این دایره عاقبت دفتر ثبتی را که می خواست، بدست آورد و پس از آنکه در حدود یک ساعت این دفتر را ورق زد، این نتایج را بدست آورد:

-«متل یوکا» به «فردتلر» و «آرنولدویستر» تعلق داشت ... مالک سابق آن تنها فردتلر بود... و تا چندی پیش با شرکت خانم میشلین «پ» تلر آن را اداره می کرد. برای نخستین بار انتقال نیمی از متل به تملک آرنولد ویستر اندکی کمتر از یکسال پیش صورت گرفته بود. شرکت «فرد تلر- آرنولدویستر» در حدود شش ماه پیش بمرحله عمل درآمده بود... درست ده روز پس از آن تاریخی که کتی فیلیپس کشته شده بود... و اما درباره مهمانخانه مونتروما باید بگویم که از سه سال پیش و شاید بیشتر در تملک فردتلر و خانم میشلین پ تلر بود.

کشف جالب دیگری نتوانست صورت بدهد .. جز اینکه اطلاع یافت که تقریباً همه دهکده به «فردتلر» تعلق دارد ... و حال آنکه تاچندی پیش به فردتلر و خانم میشلین پ تلر تعلق داشت.

دفتر را به منشی دایره داد و از عمارت دادگستری بیرون آمد وقتی که از جلو روزنامه فروشی می گذشت، بر اثر الهامی که ناگهان بر او دست داده بود، کتابی بنام «مکالمه زبان اسپانیائی» خرید. وقتی که مارگاریتا را دید که در جاده بسمت دهکده می رود، از «متل» چندان فاصله نداشت. مارگاریتا بلوجین و بلوزی پوشیده بود و دستمالی به موهای خود گره زده بود. تا وقتی که میکی در ماشین را باز نکرده بود، زن نتوانست او را بجا بیاورد.. بخواهش میکی سوار ماشین شد اما در گوشه ای نشسته بود همچنان متشنج بود.

عاقبت دست خود را به داشبورد ماشین گذاشت و لبخند زنان گفت:

-ماشین بسیار ظریف و خوشگلی است.

-آری، ظریف است... اما ماشین خوبی است. سرعت آن زیاد و مصرف بنزینش کم است!..

-آری.

 

ادامه دارد ...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2763
  • بازدید دیروز: 4237
  • بازدید کل: 10579053