Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برادران کارامازوف (قسمت هشتم)

برادران کارامازوف (قسمت هشتم)

برادران کارامازوف، نوشته داستایوفسکی (قسمت هشتم)

مادر لیزا  : عشق شدید و مثبت؟ اینهم خود مسئله ای است! آنهم چه مسئله دشواری! من آنقدر انسانیت را دوست دارم که غالب اوقات فکر میکنم از همه چیز خود حتی از لیزا چشم بپوشم و تارک دنیا شوم. دیدگان خود را می بندم و بفکر فرو میروم و خواب می بینم و در این لحظات درخود نیروی خارق العاده ای احساس می کنم. هیچ زخمی، هیچ جراحتی مرا نمی ترساند همه را با دست خود خواهم شست و خواهم بست. پرستار این تیره بختان خواهم شد و حتی حاضرم زخمهای آنان را ببوسم.

زوسیما : جای شکرش باقی است... باز هم خوب است که ذهن تو متوجه این مسائل است و به موضوعهای دیگری نمی اندیشی. هر گاه بر حسب تصادف فرصتی پیش آید تو میتوانی کار نیکی انجام دهی.

مادرلیزا با حرارت و حتی یک نوع آشفتگی گفت:

-درست است ولی آیا میتوانم بیش از این چنین عمری را تحمل کنم؟ موضوع اساسی این است. این است مسئله ای که مرا شکنجه می دهد. چشمهای خود را می بندم و از خودم می پرسم: «آیا میتوانی مدت مدیدی این زندگی را ادامه دهی؟ اگر بیماری که زخمهایش را میشوئی بیدرنگ از تو سپاسگزاری نکند و برعکس فداکاری تو را نادیده انگارد و با هوس هایش ناراحتت کند، بتو پرخاش نماید، از تو توقعات بیجا داشته باشد و (بطوریکه زیاد برای اشخاص رنجدیده پیش میآید) علیه تو به ما فوقت شکایت نماید آنگاه چه خواهی کرد؟ آیا عشقت همچنان ادامه خواهد یافت؟ «فکر کن من به چه نتیجه دهشت انگیزی رسیده ام: اگر چیزی وجود داشته باشد که بیدرنگ آتش عشق «شدید و مثبت» مرا بانسانیت سرد کند ناسپاسی است. بعبارت دیگر من برای مزدی کار می کنم و متوقعم که بیدرنگ حق خودم یعنی تمجید و عشق در ازای عشقم دریافت دارم و در غیر اینصورت قادر به دوست داشتن نخواهم بود.

اوجداً نسبت بخود احساس تنفر شدیدی می کرد.

پس از اتمام سخنانش مانند حریفی چشم به پیر دوخت و در انتظار اظهارات او ماند. زوسیما گفت:

-اتفاقاً چندی پیش پزشکی عین همین سخنان تو را ایراد میکرد. وی مردی تقریباً سالمند و فوق العاده عاقل بود و با همان صراحتی که تو سخن می گوئی او هم صحبت می کرد گو اینکه سخنانش خالی از ظرافت نبود. میگفت:

«من انسانیت را بطور کلی دوست دارم ولی از خودم درشگفتم زیرا هر چه بیشتر بشریت را بطور کلی دوست میدارم نسبت به اشخاص بطور انفرادی کمتر مهر و محبت در دل احساس میکنم. در خواب و عالم رویا غالباً برای خدمت به انسانیت آماده میشوم و گاهی خود را برای فدا شدن در راه خدمت به هم نوع مهیا میکنم با اینهمه حاضر نیستم دو روز با کسی در اطاقی زندگی کنم. این حقیقت را به تجربه دریافته ام. بمحض این که کسی را نزد خود میابم احساس میکنم که حس عزت نفس مرا جریحه دار میسازد و آزادیم را به مخاطره میافکند. بعید نیست که پس از بیست و چهار ساعت نسبت به بهترین مرد جهان در دل احساس کین و عداوت نمایم و از یکی برای آنکه خیلی کند غذا میخورد و از دیگری برای آنکه زکام است و مرتب بینی می گیرد متنفر گردم. بمحض اینکه کسی دست بمن بزند نسبت بهمه مردم احساس دشمنی میکنم. اما این نکته هم در عین حال کاملاً صحیح است که هر قدر بیشتر نسبت به افراد احساس تنفر می کنم آتش عشقم نسبت به انسانیت شعله ورتر می گردد.»

-اما چه باید کرد؟ در این صورت تکلیفم چیست؟ آیا نباید مأیوس شد؟

- خیر! همین اندازه که احساس ناراحتی میکنی خود مایه امیدواری است. تا جائی که میسر است خوبی کن. این نیکی بحساب تو منظور میشود. تاکنون هم خیلی پیشرفت کرده ای برای آنکه توانسته ای اینسان خودت را بشناسی! اما اگر تنها برای آن باین صراحت با من سخن گفتی که از راستگوئی تو تمجید کنم بدون شبهه هرگز در راه عشق مثبت بجائی نخواهی رسید. همه اینها تنها در رویا و خوابهای تو وجود خواهد داشت و خود زندگی نیز همچون خوابی بسر خواهد رسید و در این صورت بدون شبهه دیگر بفکر حیات آینده نخواهی بود و سرانجام بیک صورتی آرامش خواهی یافت.

- تو کاملا مرا مغلوب کردی. تنها حالا یعنی در همین لحظه که تو صحبت کردی دریافتم که در حقیقت منظورم جلب ستایش تو بود و تنها برای آن گفتم قادر به تحمل ناسپاسی نیستم که تو راستگوئی مرا تقدیر کنی تو فکر مرا بیان کردی و منظور مرا دریافتی و هدفم را برای خودم شرح دادی؟

-راست می گوئی؟ حالا پس از این اعتراف خیال می کنم که تو راست می گوئی و قلب پاکی داری. هر گاه بسعادت هم نائل نگردی دست کم بیاد آور که راه راست را اختیار کرده ای و بهتر است هرگز از این راه خارج نشوی. مخصوصاً از هر دروغی بگریز و هرگز بخودت دروغ نگو. مراقب دروغگوئی خود باش و در هر ساعت و هر لحظه به این موضوع توجه کن. همچنین از ابراز نفرت نسبت به دیگران و خودت جداً احتراز نما. بمحض اینکه یک آلودگی در خویشتن مشاهده کنی تنها علم بدان موجب تطهیر تو میگردد. از ترس هم بپرهیز گو اینکه ترس هم خود زائیده دروغگوئی است .در تعقیب عشق هرگز از نقص و ناتوانی خودت نهراس و همچنین از اقدامات ناپسند خود نیز وحشت نداشته باش. بسیار متأسفم که نمی توانم مطلب سرور انگیزتری را با تو در میان نهم زیرا عشق حقیقی بمراتب دشوارتر و جانکاه تر از عشق رویائی است. عشق رویائی تشنه اقدامات شتاب آمیز و فوری است که بتوانند آنرا ارضاء نموده و توجه عمومی را جلب کنند و در این موقع است که غالباً زندگی خود را در راه این عشق فدا می کنند بشرط آنکه این فداکاری دیری نپاید و اقدام هر چه زودتر صورت گیرد و همه آنرا مشاهده کنند و زبان به تحسین گشایند و حال آنکه عشق مثبت یعنی کار و تسلط بر نفس کاری بس دشوار است و بهمین جهت برای بسیاری از اشخاص این عشق خود علمی دارد. اما بتو میگویم از همان لحظه ای که با نهایت وحشت و نگرانی مشاهده کردی که با تمام مساعی خود به مقصد نزدیک نشده ای بلکه برعکس از هدف خود دورتر رفته ای در همین لحظه ناگهان به مراد می رسی و با نهایت صراحت احساس می کنی که قدرت اعجاز انگیز باری تعالی که پیوسته بتو مهرمیورزید و بطور اسرار انگیزی هدایت میکرد بر تو سایه افکنده است. از اینکه بیش از این نمیتوانم بمانم پوزش میطلبم. عده ای در انتظار من هستند خداحافظ.

زن زارزار میگریست. او ناگهان با وحشت فریاد کرد.

-لیزا ! لیزا! دخترم را تبرک کن تبرک کن!

پیرشوخی کنان گفت:

-اما او شایستگی محبت و دوستی ندارد می دیدم که او پیوسته میخندد چرا تو آلیوشا را مسخره کردی؟

در حقیقت لیزا مرتب میخندید. او بار گذشته دریافته بود که آلیوشا در حضور او خود را میبازد و میکوشد از نگاه کردن به او احتراز جوید و از این امر به خنده می افتاد.

او در انتظار آن بود که نگاههای آلیوشا را غافلگیر کند. جوان ساده دل در مقابل نگاههای او تاب مقاومت نداشت و بدون آنکه خود بخواهد، در پرتو یک نیروی خارق العاده گاهگاهی نگاه شتاب آمیزی به او میافکند و آنگاه لیزا لبخند ظفرآمیزی میزد.

سرانجام آلیوشا از چنگ او فرار کرد و در پشت زوسیما مخفی گردید لکن پس از چند لحظه بر اثر همان نیرو نگاهی به لیزا کرد تا مشاهده کند آیا دختر زیبا به او مینگرد یا خیر و لیزا را دید که بطرف خارج صندلی خم شده و از پهلو او را ورانداز میکند و منتظر است که او را نگاه کند و چون لیزا نگاه او را غافلگیر کرد شلیک خنده را سرداد و پیر هم در مقابل این خنده تاب نیاورد و بخنده افتاد و از لیزا پرسید:

-چرا او را اینسان ناراحت می کنی؟

لیزا ناگهان سرخ شد، چشمانش برق زد، صورتش کاملا جنبه جدی بخود گرفت و با یک لحن عصبی که آهنگ شکوه آن در فضا طنین انداخت گفت:

-آخه چرا او همه چیز را فراموش کرده است؟ هنگامیکه کوچک بودم او مرا به آغوش میگرفت و ما با یکدیگر بازی می کردیم. آیا می دانید او مرا درس می داد؟ دو سال پیش هنگامیکه با من خداحافظی کرد بمن گفت هرگز فراموشم نخواهد کرد و برای ابد با یکدیگر دوست خواهیم بود و اینک از من می ترسد. آیا من قصد دارم او را ببلعم؟ چرا نزدیک نمیشود؟ چرا با من حرف نمیزند؟ چرا بخانه ما نمیآید؟ بدون شبهه شما مانع او هستید. ما میدانیم او همه جا میرود. شایسته نیست من او را دعوت کنم. اگر او مرا فراموش نکرده است خودش باید بفکر باشد. آه! آری او اکنون مشغول تزکیه نفس است. این لباس بلند چیست که به او پوشانیده اید هنگام دویدن بزمین خواهد خورد.

ناگهان خودداری نتوانست کرد و صورتش را پشت دستهایش مخفی ساخت یک خنده عصبی طولانی تمام بدنش را بلرزه درآورد. پیر لبخند زنان بسخنان او گوش داد و با محبت فراوان تبرکش کرد. هنگامیکه لیزا دست او را برای بوسیدن بدست گرفت آن را ناگهان بچشمانش فشرد و زار زار گریستن گرفت و گفت:

-از من نرنجید! من ابلهی بیش نیستم و پشیزی ارزش ندارم! شاید آلیوشا حق داشته باشد. آری او حق دارد که از آمد و شد در خانه چنین شخص مسخره ای احتراز جوید.

پیر با لحن مطمئنی گفت:

-بطور قطع او را نزد شما خواهم فرستاد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب برادران کارامازوف، نوشته فیودور داستایوسکی، مترجم : مشفق همدانی
  • تاریخ: پنجشنبه 22 تیر 1396 - 10:37
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1884

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2149
  • بازدید دیروز: 2955
  • بازدید کل: 7952734