Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برادران کارامازوف (قسمت هفتم)

برادران کارامازوف (قسمت هفتم)

برادران کارامازوف، نوشته داستایوفسکی (قسمت هفتم)

ناگهان کشیش در حالی که با آب و تاب هر چه تمامتر لیزا را نشان داد از زوسیما پرسید:

-چگونه شما جرئت میکنید به این کارها مبادرت نمائید؟

منظور وی «شفای» لیزا بود.

زوسیما گفت:

-بدون شبهه هنوز زود است که در این خصوص صحبت کنید. تخفیف درد با شفای قطعی تفاوت دارد. بهبودی او ممکن است علل دیگری داشته باشد. آنچه روی داده تنها ناشی از مشیت الهی بوده است. پدر من! شما بملاقات من بیائید. من همیشه قادر بپذیرفتن شما نخواهم بود. من بیمارم و می دانم قدمی چند بیش بگور ندارم.

مادر لیزا چنین فریاد برآورد:

-آه! خیر! خیر! خدا هرگز شما را از ما نخواهد گرفت. شما مدت مدیدی دیگر زنده خواهید ماند. کسالت شما ناشی از چیست؟ شما دارای چنین قیافه ای با نشاط و سالم هستید!

- امروز احساس می کنم که حالم بهتر است لکن خوب میدانم که این سلامتی لحظه ای بیش نخواهد پائید. حالا بدون تردید بکسالتم پی میبرم. چقدر خرسندم که بنظر شما با نشاط میآیم! زیرا آدمی برای نیک بختی بوجود آمده است و آن کسی که کاملاً نیکبخت است میتواند با مباهات بگوید:

«من در این جهان قانون الهی را اجرا کرده ام!» همه مردان درستکار و مقدس، همه شهداء مردمی نیکبخت بودند!

مادر لیزا گفت:

-آه! چه سخنان حکیمانه و تهورآمیزی! آنچه تو میگوئی در قلب من اثر دارد و با اینهمه آن نیکبختی که درباره آن صحبت می کنی کجاست؟ چه کسی می تواند ادعا کند که نیک بخت است! چون تو آنقدر نسبت بما ابراز لطف کرده ای که اجازه داده ای امروز بار دیگر بدیدن شما بیائیم گوش کن آنچه را که بار گذشته با تو بمیان ننهادم، آنچه را که جرئت ادای آنرا در خویشتن نیافتم، آنچه را که مدت مدیدی مرا رنج میدهد به تو اعتراف کنم! آه! من رنج میبرم! مرا عفو کن..

آنگاه دستهای خود را بشکل صلیب رویهم نهاد و بفکر فرو رفت.

زوسیما پرسید:

-از چه چیز رنج میبری؟

- از بی ایمانی.

- از ایمان نداشتن بخدا

- آه! خیر! خیر! جرئت نمیکنم چنین فکری را بذهن راه دهم ولی این زندگی آینده که اینهمه درباره آن بحث میکنند معمای بزرگی است! هیچکس، نمی تواند به این سوال پاسخ دهد. گوش کن! تو که شفا می بخشی و از روح آدمی آگاهی کاملی داری مرا راهنمائی کن! البته من انتظار ندارم که کاملاً بمن اعتماد داشت باشی ولی جدا بتوقول میدهم از راه سبکسری نیست که اینسان صحبت میکنم بلکه فکر زندگی آینده مرا تا سرحد رنج و دهشت می آزارد و هیچ نمیدانم بچه کسی مراجعه کنم. هرگز جرئت نکرده ام .. اینک جرئت می کنم و دردم را با تو درمیان مینهم آه! خدای من! درباره من چه تصور میکنی؟

او بار دیگر دستها خود را روی هم نهاد

زوسیما گفت:

-امیدوارم عقیده من تو را ناراحت نکند. از علل نگرانی تو آگاه هستم.

-آه! چقدر از تو سپاسگزارم! می دانی؟ من چشمهایم را می بندم و بفکر فرو میروم و از خود میپرسم: اگر همه ایمان دارند، این ایمان از کجا سرچشمه میگیرد؟ برخیها میگویند این ایمان ناشی از دهشتی است که حوادث خارق العاده طبعیت در آدمی بوجود می آورد و غیر از آن چیز دیگر نیست و آنگاه بخودم میگویم: «همه عمر ایمان آوردم و با اینهمه پس از آنکه چشم از این جهان فرو خواهم بست و در دریای عدم غوطه خواهم خورد بقول نویسندگان چیزی دیگر جز مقداری علف بر روی قبرم باقی نخواهد ماند. آه براستی دهشت انگیز است! چگونه ایمان خویش را باز یابم؟ گذشته از این در دوران کودکی من بدون تفکر و کورکورانه ایمان می آوردم... اکنون میخواهم بدانم چگونه اطمینان حاصل کنم؟ آمده ام در مقابل تو بزانو درآیم و از تو سوال کنم زیرا هر گاه این فرصت را از دست بدهم هیچکس نخواهد توانست بسوال من پاسخ دهد چگونه ثابت کنم؟ چگونه یقین حاصل کنم؟ آه! چقدر بدبخت هستم؟ در اینجا هستم و همه کس را در پیرامون خود بی قید می یابم. هیچکس در بند من نیست. من نمی توانم این وضع را تحمل کنم! خسته کننده است! کشنده است!

-البته کشنده است ولی هیچ چیز را نمیتوان اثبات کرد. با اینهمه می توان ایمان آورد.

-چطور؟ بچه شکل؟

-بر اثر عشق شدید و مثبت. سعی کن حدالمقدور هم نوع خودت را دوست بداری و بتدریج که در این عشق پیشرفت کردی بوجود خدا و جاودانی روح خودت ایمان خواهی آورد. هرگاه در ابراز عشق بدیگران بمرحله ای برسی که خود را بکلی فراموش کنی آنگاه با نهایت اعتماد ایمان خواهی آورد و کمترین شکی به روح تو راه نخواهد یافت. تجریه این حقیقت را اثبات کرده است.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب برادران کارامازوف، نوشته فیودور داستایوسکی، مترجم : مشفق همدانی
  • تاریخ: چهارشنبه 21 تیر 1396 - 10:18
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1891

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2147
  • بازدید دیروز: 2955
  • بازدید کل: 7952732