Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

سایه شیراز. نویسنده: علی اکبر حیدری

سایه شیراز. نویسنده: علی اکبر حیدری

یک داستان تقدیم به محمدرضا لطفی و صدای تارش؛ تصویر لطفی بود که تار می نواخت و وقتی شجریان شروع کرد به خواندن، تصویر چرخید...

دختر میان جمعیت از پله ها بالا رفت. به ورودی مسجد که رسید لحظه ای برگشت و برای مرد دست تکان داد. جوابش را نداد؛ حتما نمی توانست از آن فاصله او را توی ماشین ببیند و بعداً گلایه کند که چرا پدربزرگش جوابش را نداده. یک بار دیگر دکمه کولر را فشار داد. خبری نشد. باید همین فردا صبح می رفت و هرچه از دهانش در می آمد به تعمیرکار می گفت. در داشبورد را باز کرد و دستمالی از جعبه دستمال کاغذی بیرون کشید و عرقش را پاک کرد. جعبه بیسکوییت انگار که داشت چشمک می زد. در داشبور را بست. با این هوای مزخرف حتما چندتا بیسکوییت ها را نخورده تشنه اش می شد و باید در به در پیدا کردن آب می شد.
پشت شیشه ماشین جلویی عکسی از محمدرضا لطفی زده بودند. ماشین عقبی که مثل خودش دوبله ایستاده بود بوق زد. راه افتاد و کمی جلوتر دوباره ایستاد. کاش حرف دختر را گوش کرده و نرسانده بودش. نگاه کرد به ماشین کناری. زنی پشت داده بود به ماشین و سیگار دود می کرد. دود را میدید که هرچند لحظه از بالای سرش بالا می رفت. توی آینه نگاه کرد، پیشانی و پای چشم هاش غرق عرق شده بود. دوباره صورتش را خشک کرد. چند بار صدای سرفه شنید. زنی که سیگار می کشید کنار ماشین خم شده بود و سرفه می کرد. سر برگرداند اما انگار سرفه های زن تمامی نداشت.

- خانم، خانم، خوبید؟

زن فقط سرفه می کرد. مرد در را باز کرد. شکمش را به سختی از فرمان رد کرد و پیاده شد. ماشین را دور زد. زن کنار جدول زانو زده بود. مرد جلو رفت و خم شد.

- خانم، چی شد؟

زن با دست اشاره کرد به داخل ماشین. مرد بلند شد. روی صندلی عقب کپسول کوچک اکسیژن را دید. با دقت پا گذاشت روی جدول جو و در ماشین را باز کرد. کپسول را بیرون کشید و ماسک را به دست زن داد. زن ماسک را به صورتش زد و مرد شیر را باز کرد. زن چندبار عمیق نفس کشید. سر بالا کرد. مرد خیره نگاهش کرد.

زن سرپا ایستاد و دست گرفت به در باز ماشین. مرد نمی توانست چشم از او بردارد.

- سایه؟!

زن ماسک را کمی روی صورتش جابه جا کرد. سعی کرد روی صندلی ماشین بنشیند. مرد کمکش کرد. زن ماسک را کمی از روی صورتش بلند کرد.

- من نمی شناسمتان.

تعجبی هم نداشت. خیلی فرق کرده بود با آن دانشجوی ترکه ای دانشگاه شیراز که سایه باید یادش می آمد. اما سایه هم ... نه خیلی تغییری نکرده بود؛ موهای روشن و تیره طلایی و چشم ها، چشم ها...

- کاوه آهنگر، آموزشکده الکترونیک.

زن دقیق شده بود توی صورتش. ذوق زده ماسک را رها کرد روی صورتش و نیم خیز شد که سرش خورد به لبه در. مرد سراسیمه خم شد و ... زن چشم ها را بسته بود و پلک ها را به هم می فشرد.

- کاوه!

صداش همان لهجه دلنشینی را داشت که خیلی وقت ها سعی کرده بود به یاد بیاورد اما فایده ای نداشت. زن آخی گفت. مرد با دقت نگاه کرد اما جای زخمی نبود.

- چیزی نشده، احتمالاً فقط جاش درد می کند.

زن چشم ها را باز کرده بود و نگاهش می کرد. حتما باورش نمی شد. بزرگی غبغب و گردی تن و ... بیشتر میدان نداد به چیزی که می دانست بعدا سر فرصت مثل خوره به جانش می افتاد. خودش را عقب کشید . زن چند نفس عمیق کشید و ماسکش را کنار زد.

- باورم نمی شود؛ این جا چکار می کنی کاوه؟

آفتاب درست می خورد توی سر مرد و عرق از تمام بدنش سرازیر شده بود و حالا این سوال! زن کیفش را از روی صندلی برداشت و دستمال کاغذی ای به مرد داد. مرد صورتش را خشک کرد اما جوشش دانه های عرق تمامی نداشت. تا چند لحظه دیگر تمام پیراهنش خیس می شد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1321
  • بازدید دیروز: 2955
  • بازدید کل: 7951906