Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

نقل رستم و سردابه. نویسنده: احمد ابوالفتحی

نقل رستم و سردابه. نویسنده: احمد ابوالفتحی

یکی داستان است پر آب چشم...

سرخ رو. جوان. خوش بر و بازو.

بالابلند. براق چشم. خنجر ابرو.

القصه؛

خاوندِ زاولستان نشسته بود کنج سردابه؛ صفت های یل نوباوه رو جلوی چشم می آورد:

نهنگ آسا. تک آور. بیداردست.

رستم پا بریده بود از زمین. یک مدتی به آسمان زده بود و به دریا. ستاره شده بود و ماهی. حالا هم مدتی میشد که شب شده بود و زده بود به سیاهی زیرزمین. رویش از شرم رودابه و تهمینه زرد. سر و مویش توی همین چندوقت از بس که سخت گرفته بود به خودش از سفیدی کم از سر و روی زال نداشت. عهد کرده بود با خودش که عزلت گزین سردابه باشه. تا وقتی نهیب پهلوانی که به خون خواهی سهراب صدا انداخته توی گلو به گوشش نرسیده. سردابه نمور بود و می تلخ. رستم تکیه داده بود به کوزه صد منی و با خودش زمزمه می کرد:

بخواهد هم از تو پدر کین من

چو بیند که خاک است بالین من

اشک که نه، بگو دو چشمش سرچشمه های گاماسیاب. آب روان از صورتش کرخه. روزها می شد که رنگ آفتاب رو ندیده بود. غرابه به دست منتظر بود. منتظر چه کسی؟

توی این مدت زال و رودابه و قاصد تهمینه هر چه گفته بودند رستم دو تا هم اضافه کرده بود و نثار کرده بود به جوانمردی نداشته خودش. حالا نشسته بود به خاک سیاه. چشم ها بسته. سرشکسته. منتظر چه کسی؟

توی این مدت خیلی تلاش کرده بود تا گناه کشتن سهراب رو به گردن یکی دیگه بیندازه. به گردن آن سنگدل که نوشدارو نیاورد. یا اگر هم آورد بعد از فاجعه. به گردن آن مول مارخورده. آن دبنگ بی شرف بی خانمان؛ روباه توران؛ هومان. به گردن سیاه روی لاکتاب؛ افراسیاب. به گردن بخت؛ به گردن جخت؛ به گردن سعد و نحس زمین و زمان؛ به گردن شگفتی کردار جهان.

توی این مدت هی بیشتر و بیشتر به سه کنج سردابه فرو رفته بود و هی غرابه های می رو بیشتر شکانده بود. هی به یاد صحبت های آن شب رزمگاه افتاده بود و با خودش زمزمه کرده بود:

همه مرگ راییم پیر و جوان

به گیتی نماند کسی جاودان

غرابه رو آورده بود پیش دماغ و بوی تندش رو بالا کشیده بود و پلک های سنگین از مستی رو بسته بود و سری رو که از باد و بروت بند نمی شد روی گردن، تکیه داده بود به دیوار و دلداری های طوس رو آورده بود به یادش:

شکاریم یکسر همه پیش مرگ

این شکار ولی توی کت جهان پهلوان نمی رفت. صد و هزار و میلیون شکار از پی شکار به کمند تیزتک و گرز گران و شمشیر هندی به زمین حواله کرده بود. اما از پس این آخرین برنمی آمد. آن همه گرازان و بر گور نعره زنان زمین رو به زمان دوختن، آتش به خیمه دشمن افروختن، نسل دیوان رو سوختن حالا شده بودند خوره و افتاده بودند به جان پهلوانی که می دانست این شکار آخر تاوان داره. منتظر تاوان بود. منتظر یکی که بیاد و تاوان بگیره. یکی که بیاد و کین آن نوباوه رو بگیره از رستم. روز از پی روز به خودش می پیچید و دل نازکش هی به خشم می آمد. زمزمه می کرد:

یکی داستان است پر آب چشم

القصه؛

ای جماعت! یکی داستان است پر آب چشم. هرچه و از هر که و هر چندبار که نقل رستم رو شنیدی از هوشت به در کن. دل و گوشت رو بده به این بی مقدار. این جامانده از بازار. میرزا سعید مقیم نزار که از ماخ، پیر راوی خراسان و از حضرات طوسی اسدی و فردوسی تا پهلوان محمدحسین نهاوندی، راویان سلف رو می خواد شرمنده کنه این ناخلف. می خواد یه نقل دیگه بگه. نقل رستم و سردابه. نقل نبرد رستم با رستم:

که رستم به سردابه درمانده بود

خودش را به جنگ خودش خوانده بود

یاد آن لحظه هایی که دوال کمر تک مرد ایران؛ خداوندگار زابلستان؛ تخمه سام و نریمان؛ رستم دستان خفت شده بود توی چنگال

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1322
  • بازدید دیروز: 2955
  • بازدید کل: 7951907