Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

به جون بابام این داستان واقعی نیست. نویسنده: فرزاد فخری زاده

به جون بابام این داستان واقعی نیست. نویسنده: فرزاد فخری زاده

باید بگم بابام از سداریس متنفر بود ، همیشه یه جوری اسمش رو می گفت که ما را یاد آسکاریس و واریس بندازه...

این روزها خیلی از نویسنده ها ، فیلمسازها و نقاش ها از راه تبلیغات زندگیشون رو می چرخونن و این اصلا چیز بدی نیست . از یک طرف برای هنرمند خیلی بد نمیشه . به خصوص که توی تبیلغ اسمی ازش نمیارن . فقط پولش رو میدن . از طرف دیگه این مدل تبلیغ خیلی مؤثره . فکر کنین یه فیلمساز درست و حسابی برای پوشک تبلیغ تلویزیونی بسازه . هر بچه آینده داری دوست داره توی یه همچین پوشکی خودش رو خراب کنه . مادر و پدرهای فرهیخته هم بدشون نمیاد از این پوشک ها بخرن و آینده بچه شون رو تضمین کنن . پس یه تبلیغ درست و حسابی به نفع همه س .

ولی خب نمی دونم چرا هیچکس برای سفارش تبلیغ به من زنگ نمی زنه . درسته ، من اسم و رسم ندارم . ولی خب مگر قراره پای تبلیغ اسمم رو بنویسن ؟ شاید هم یه دلیلش اینه که از من نمونه کار تبلیغی ندیدن . خب باشه . این هم یه نمونه کار تبلیغی و نوشته ای که الان می خونین متن تبلیغاتی من برای کتاب «بالاخره یک روز قشنگ حرف میزنم » نوشته دیوید سداریسه:

دیوید سداریس رو از بچگی می شناختم . در واقع باید بگم بابام از سداریس متنفر بود . همیشه یه جوری اسمش رو می گفت که ما رو یاد آسکاریس و واریس بندازه . هر موقعیتی که پیش می اومد ، گلوش رو صاف می کرد و پشت سر این بابا بد می گفت . اسم تموم آدم بدهای قصه اش از قبل مشخص بود ؛ سداریس . ما نمی دونستیم این یارو کیه . فقط می دونستیم طرف آدم بدیه و حتی تو قتل کندی هم دست داشته . یه آدم به بدی آسکاریس و واریس .

بدی سداریس تو مغزمون هک شده بود . حتی وقتی تلویزیون داشت از نقش القاعده و بن لادن تو ترورهای بین المللی می گفت ما منتظر بودیم که اسمی از سداریس هم بیارن . برامون عجیب بود که چطور یه داستان نویس معروف می تونه این همه بد باشه . تازه بابام می گفت این یارو رو از نزدیک دیده ؛ تو فرانسه . تنش بو می داده و دستش همیشه تو دماغش بوده . خب تو اون سن و سال برای ما دست تو دماغ کردن بدترین جرمی بود که یه نفر می تونست مرتکب بشه . حتی اگر می گفت سداریس کسی بود که بمب اتم رو انداخت روی هیروشیما ، اون قدری بد نبود که بگه طرف دستش رو می کرد تو دماغش .

مامان بابامون یه تخته سیاه بزرگ و سبز رنگ چسبونده بودن روی مغزمون که بالاش بزرگ نوشته بود : آدم بدها . و هر از گاهی یه اسم بهش اضافه می کردن . هیتلر ، خفاش شب ، سداریس و اسکندر مقدونی رو بابام نوشته بود و شمر ، یزید ، معاویه و عمه بزرگم رو مامانم . البته خودمون حق نداشتیم روی تخته چیزی بنویسیم . مثلاً یه بار یواشکی گوشه تخته نوشتم مجتبی ابراهیمی و مامان و بابام کلی دعوام کردن . مجتبی همکلاسیم بود و من جدا ازش متنفر بودم . بهم گفتن که نفرت چیز بدیه و فقط اون ها حق دارن به ما بگن که از کی متنفر باشیم . مامانم یه اسم دیگه رو هم نوشته بود گوشه تخته : راسل . خیلی از راسل بدش می اومد و بزرگ ترین کابوسش این بود که ما کتاب «زناشویی و اخلاق» رو بخونیم ... یه بار یادمه با کلی ذوق و شوق یه پرتره از راسل کشیدم . قصدم این بود که تا جای ممکن شبیهش بشه . یه نقاشی رئالیستی که هر کی دید فکر کنه عکسه . وقتی برای مسابقات هنری نقاشی رو دادم به مدرسه ، برنده جایزه اول مسابقات شدم ، اما تو رشته کاریکاتور . مامانم هم از این که عنوان سوژه راسل رو انتخاب کرده بودم کلی بهم افتخار می کرد .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 839
  • بازدید دیروز: 4996
  • بازدید کل: 7177376