Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

درخت غمگین. نویسنده: رضا زنگی آبادی

درخت غمگین. نویسنده: رضا زنگی آبادی

درخت یه روز سوخت، دو روز سوخت، سه روز سوخت، چهار روز سوخت، هفت روز سوخت، بیست و یک روز سوخت، چهل روز سوخت و بی بی هم سکسکه می کرد.

خاله کوکب داشت با مرغ و خروس هایش حرف می زد. بچه ها سلام کردند و رفتند دم پله صفه نشستند. خاله کوکب هنوز داشت به مرغش می گفت: «روسیاه شده کجا میری؟» مرغ پریده بود سر دیوار گلی خانه. پله لنگید، رفت از توی کوچه مرغ را کیش کرد و مرغ پرید توی حیاط. پاییز بود. برگ های زرد و نارنجی درختان انار باغچه خاله کوکب لابه لای کیسه هایی بود که خاله کوکب انارها را توی آنها کرده بود. خاله کوکب گفت: «سه تا انار بکن بیار.» رویش به طرف ادیسون بود ولی فیثا رفت انار بچیند. ادیسون گفت: «شما نمی خوری؟» خاله کوکب ترکه اناری را که با آن مرغ ها را کیش می کرد انداخت گوشه حیاط و گفت: «دونه می کنیم با هم می خوریم مگر میشه با هر نفری یه انار بخوره، مگر امر واجبیه؟»

خاله کوکب رفت توی اتاق سمت چپ صفه و بچه ها هم دنبالش رفتند. ادیسون خودش خانه خاله کوکب را برق کشی کرده بود. اتاق تاریک بود، ادیسون کلید را زد. خاله کوکب نشست گوشه اتاق، همانجا که اجاق بود. خاله کوکب گفت: «امشب سه تایی بمونید درس و مشقاتونو نوشتین که؟» هر سه نفر به دروغ، بلند و کشدار مثل وقتی که جواب آقامعلم را می دادند، گفتند: «بعععععععععله.»

خاله کوکب گفت: «سه تا سیب زمینی دارم. سه تا تخم مرغ هم دارم. حروم شده ها هنوز هوا سرد نشده دیگه تخم نمی کنن، فقط کاکلی و پرحنایی تخم می کنند. کوکو سیب زمینی درست می کنم. یا اصلا سیب زمینی و تخم مرغ ها رو آب پز می کنیم راحت تره دوست دارین که.»

فیثا با سه تا انار برگشت. خاله کوکب یک کاسه چینی گل مرغی داد دست ادیسون و گفت. «دونه کنن توی این.»

بعد ادیسون گفت: «خاله شما از چی می ترسی؟» خاله کوکب نگاهش کرد و ساکت شد و بعد گفت: از تنهایی. «بچه ها ساکت شدند، یادشان رفته بود که آمده اند و بگویند که می خواهند برایش ماشین لباسشویی درست کنند. خاله کوکب سه تا سیب زمینی بزرگ انداخت توی کماجدان مسی و داد دست پله. پله از جا بلند شد. خاله کوکب کماجدان را از او گرفت و داد دست فیثا و گفت: «تو برو. این گناه داره با این پای ناقصش.» و به پله اشاره کرد. پله به رختخواب های گوشه اتاق تکیه داد. ادیسون با دقت انارها را دانه می کرد. خاله کوکب گفت: «حالا که هر سه تایی امشب اومدین شاید براتون قصه گفتم.»

بعد پله گفت.: «خاله، چنار بزرگه ی باغ چناری امروزه یهویی آتش گرفت و سوخت و سوخت و سوخت تا خاکستر شد.» خاله کوکب به پله نگاه کرد و گفت: «خودسوزی کرده.» ادیسون گفت : «نه خاله، درخت خشک شده وسط تنه اش پوسیده وقتی جدا می شده بر اثر اصطکاک ...» خاله حرفش را قطع کرد و گفت: «آدم بی مصرف که باشه خودسوزی می کنه ... درخت چنار پیر شده، خشک شده، غصه دار شده. چند سال غصه دار بوده تا دیگه خودسوزی کرده.»

ادیسون گفت: «خاله درخت که نمی تونه خودسوزی کنه.»

خاله گفت: «کی گفته؟ غلو ماش عباس که دیدن پیر شده و صب تا شب تو قبرستون می گرده، بی بی همین غلو ماش عباس یه درخت گلابی تو باغچه اش داشت که شبا تا صب گریه می کرد.»

هرسه نفر با هم گفتند: «نعععععععع!»

خاله گفت: «ها، ها ... این درختو اینقدر گریه کرد که اعصاب غلو به هم ریخت یه روز که بی بی خونه نبود درختو رو از ریشه درآورد. بی بی غلو که برگشت خونه دید اه درختو گلابی نیس و به جاش یه گودالی توی کرتو دید. ناراحت و غصه دار شد و نشست لب کرتو و شروع کرد به گریه کردن. نیم ساعت گریه کرد، یه ساعت گریه کرد، دو ساعت گریه، هفده ساعت گریه کرد، دوشبانه گریه کرد، دیگه همین جور دائم گریه می کرد، می نشست توی کرتو توی همون گودالی که جای ریشه درخت گلابی بود و گریه می کرد تا هفتم درخت یکسره تو گودال گریه کرد. 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 8340
  • بازدید دیروز: 10540
  • بازدید کل: 7720029