Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

جوجه. نویسنده: احمد مهربان

جوجه. نویسنده: احمد مهربان

بوم! ... بوم! از خواب می پرم؛ رابرت دنیرو بود که شلیک می کرد وقتی گفت: «یو تاک تو می؟ هو د هل الس آر یو تاکینگ؟»

خودم را می اندازم توی خانه و زود در را می بندم. تلفن همراه را روی کاناپه می گذارم و با گوشی بی سیم شماره همراه خودم را می گیرم؛ بوق آزاد می زند. یکراست به سراغ تخت خواب می روم و پاکت های سیگار را روی زمین کنار زیر سیگاری و رادیو می گذارم. بالش ها را روی هم می گذارم تا زیر سرم بالا بیاید و تخت خواب «بیمارستانی» شود. ناهار را در سلف سرویس دانشگاه خوردم. غذای چهارشنبه ها: قورمه سبزی. دو پرس خوردم که تا 24 ساعت سیر و سنگین نگهم دارد.

به راحت ترین شکل ممکن روی تخت لم می دهم و رادیو را روشن می کنم. همان چیزهای همیشگی را در مورد پرونده ها، گزینه ها و بسته ها می گوید و زمان بخش بعدی خبر را اعلام می کند و موسیقی شروع می شود: «بگو بگو، که چکارت کنم بگو ...» با آهنگ زمزمه می کنم و دوباره یاد آرزو می افتم. سیگاری روشن می کنم. آبان ماه بود که از رساله اش دفاع کرد. می خواست قبل از شروع امتحانات کار تسویه حسابش را تمام کند. دفعه آخر تقریباً داشتم التماس می کردم. اصلا نمی دانست شماره تلفنم را چه کرده، مثل دفعه قبلش. گفتم: «حداقل شماره مو تو گوشی تون سیو کنید... شاید نظرتون عوض شد.» لبخندی زد و گفت: «باشه، آقای مهران.» آهنگ تمام می شود. حالا هشدارهایی در مورد سلامتی: «محققان دانشگاه مینه سوتا پس از بررسی دو هزار نفر اعلام کردند که کشیدن سیگار نقش غیرقابل انکاری در ...» زود رادیو را خاموش می کنم و به سقف نگاه می کنم. هیچ چیز به اندازه این ها آدم را یاد مرگ و مرض و فلاکت نمی اندازد. انگار از جایی حقوق می گیرند که خر آدم را بگیرند و خبر مرگ بدهند. کاش می توانستم با اسلحه طوری به صورتشان شلیک کنم که مغزشان بپاشد روی دیوار. مثل رابرت دنیرو در فیلم «راننده تاکسی» مارتین اسکورسیزی که به آن قواد شلیک کرد. راستی اسم آن بازیگر چه بود؟ هارولد؟ هاوارد؟ هولدن؟ اه! نمی دانم چرا همیشه اسم این بازیگر را که توی «سگدانی» کوئنتین تارانتینو هم بازی کرده، فراموش می کنم؟

بیدار می شوم. تاریک است. باید ببینم ساعت چند است. رادیو را روشن می کنم. موسیقی پخش می کند. کورمال کورمال دنبال کنترل تلویزیون می گردم ولی یادم می آید که چند هفته است می خواهم برایش باتری نو بخرم. چاره ای نیست؛ باز تخت را بیمارستانی می کنم و منتظر می مانم تا موسیقی تمام شود و اخبار بگوید که ساعت چند است. «دینگ دینگ! کشف راز سلامتی! محققان اعلام کردند ... » کثافت! سیم را از برق می کشم. کاش وقتی می آمدم، حواسم بود و برای ساعت باتری می گرفتم. اصلا چه فرقی می کند ساعت چند باشد! فندک و پاکت سیگار درست زیر دست راستم هستند. یکی روشن می کنم. راستی اسم آن بازیگر چه بود؟ هارولد کاستل؟ نه! هاوارد کیمن یا هارولد ...؟ لعنت به این مرض حافظه که نه یاری ام می کند اسم آن قواد را به یاد بیاورم و نه یادم می رود که دنبال اسمش بودم. سیگار تمام می شود. بالش بالایی را برمی دارم و کنارم می گذارم.

بوم! ... بوم! از خواب می پرم. رابرت دنیرو بود که شلیک می کرد، وقتی گفت: «یو تاک تو می؟ هو د هل الس آر یو تاکینگ؟» صدایش آنقدر نازک شد که گوشم سوت کشید و سرم سوراخ شد. سرم را با دو دست گرفتم و گفتم: «باشه، باشه.» ولی امان نداد و دو گلوله به شکاف توی سرم شلیک کرد. این هارولد ولم نمی کند.

خدایا! عجب تلوتلویی می خورم. این ادرار لعنتی هم که دارد سرریز می شود. احساس می کنم زیر شکمم مثل بادکنک شده و اگر یک ذره تندتر قدم بردارم، می ترکد و در ادرار خودم غرق می شوم. آن طرف پنجره هوا روشن است و سایه ها کوتاهند. احتمالا الان ظهر پنجشنبه است.

کتری را روی گاز گذاشته ام و منتظرم آب بجوشد. تو شکمم انگار فنری را می کشند و یکهو ول می کنند، ولی از فکر غذا خوردن عقم می گیرد. چای کیسه ای را شیرین می کنم و با تی تاپ می خورم. سیگار در حالت لم داده، آن هم بعد از چنین صبحانه ای آدم را نشئه می کند.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1048
  • بازدید دیروز: 23
  • بازدید کل: 7933920