Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

سیزده. نویسنده: مهسا ملک مرزبان

سیزده. نویسنده: مهسا ملک مرزبان

آمد جلوی آسانسور ایستاد و دکمه اش را زد، چراغ طبقه سیزدهم روشن شد تا به صفر برسد دلش هزار راه رفت؛ از خودش پرسید چکار دارم می کنم؟!

از آن بالا تف رقیقی انداخت که تا برسد زمین هزار تکه شد. نفهمید کجا افتاد. یکی دیگر درست کرد، تمام زورش را آورد توی دهانش و چنان مک زد که نزدیک بود سقش کنده شود. دهانش خشک خشک شد اما تفش حسابی گنده شده بود. تصمیم داشت بیندازدش روی خرمگس سبزی که لبه پنجره طبقه سیزدهم نشسته بود و بال هایش را با پاهای عقبش نوازش می کرد تا خستگی اش دربرود. هر چند همیشه گفته بود حشره ای که بتواند خودش را به طبقه سیزدهم برساند جایزه دارد، اما تفش را چنان با دقت روی مگس بخت برگشته نشانه گرفت که موجود بینوا بلافاصله زیر حجم سنگین آب دهن لزجش که با طعم قهوه و سیگار قاطی شده بود، یکوری شد و طوری آسمان را نگاه می کرد که انگار به خدا می گفت چرا من؟!

ترانه، سرخوش از نشانه گیری دقیقش، دوباره پایین را نگاه کرد ببیند مزدا کی می رسد. طبق معمول هزارتا ماشین آمد و او نیامد.

مگان سیاه، دویست و هفت سیاه، هیوندای سیاه، سمند سیاه، سراتوی سیاه، حتی یک زانتیای سیاه هم آمد و با یک فرمان خودش را بین دو ماشین دیگر جا کرد؛ آنقدر سریع و دقیق که ترانه کنجکاو شد صاحبش را ببیند. یک آقای قدبلند لاغر با پیراهن زرشکی پیاده شد. جیب های شلوارش را دست زد، جیب پیراهنش را گشت و سرش را توی ماشین برد، چیزی را برداشت و توی جیب شلوارش فرو کرد. در ماشین را که می بست، نگاهی به طبقات بالا انداخت و به سمت ورودی ساختمان رفت.

مزدا نیامد. ترانه به طرف در آپارتمان رفت و آسانسور را نگاه کرد. چراغ طبقه هفتم روشن شد. از راه پله دولا شد، آسانسور در طبقه هفتم ایستاد. آقای فرهمندی و پسرش سوار شدند. از بس پایین را نگاه کرده بود، گردنش درد داشت. اما از رو نرفت. چراغ طبقه سیزدهم روشن شد. مرد زرشکی پوش از آسانسور پیاده شد و رو به داخل آسانسور گفت: «بفرمایید!» آسانسور پایین رفت و مرد بعد از مکثی داخل واحد خانم امامی خزید. ترانه بلافاصله صندلی کنار بار را برداشت و زیر دریچه کولر هال گذاشت، رفت بالا و گوشش را تیز کرد. مرد گفت: «چراغ ها رو خاموش کن و پرده ها رو بکش. این روزها توی هر خونه ای یک عکاس هست که بعید نیست لنز تله هم داشته باشه!»

زن چیزی نگفت. بینشان سکوت شد. یا شاید هم ترانه چیزی نشنید. بعد شنید که مرد گفت: «بیا، اونقدری هست که بتونین دو ماه دیگه سر کنین.»

زن گفت: «قسط هارم از رو همین بدم؟»

مرد گفت: «آره. بیشتر از دفعه قبله، ولی یه کم با احتیاط خرج کن. دندونش چقدر خرج ورداشته؟»

زن: «دویست و هشتاد تومن. دفترچه قبول نمی کنن واسه پر کردن.»

مرد: «خودت چی؟»

زن: «نرفتم. فعلا خوبه، زیاد ناسور نشده.»

مرد: «آخرش؟»

زن: «حالا هر وقت به استخون رسید ...»

باز چند ثانیه ای صدا قطع شد.

یکهو مرد گفت: «من شاید این دفعه دیرتر بیام یا بدم یکی از بچه ها برات بیاره. واسه همین گفتم احتیاط کن.» سکوت از دریچه کولر تو زد. ترانه رویش را برگرداند همان سمتی که چارچوب پوسیده در حمام خودنمایی می کرد و رفت توی فکر. دوباره گوشش را به دریچه کولر چسباند. حرفی نشنید. صدای باد می آمد. مگس تازه ای هر طور بود خودش را به لبه پنجره رساند...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3008
  • بازدید دیروز: 8541
  • بازدید کل: 6397414