Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

وسواس. نویسنده: مت تامکینز. مترجم: اسدالله امرایی

وسواس. نویسنده: مت تامکینز. مترجم: اسدالله امرایی

مت تامکینز نویسنده دو کتاب «سوغاتی ها و داستان های دیگر» و «مطالعاتی در باب ریخت شناسی دوگانه» است. داستان های او در نشریات ادبی و دانشگاهی منتشر شده است. تامکینز ساکن نیویورک است و زنش در نمونه خوانی آثارش به او کمک می کند.

اواخر شب بود که گسترش زخم متوقف شد، اسمش را حتی اگر زخم هم بگذاریم زخمی تر و تمیز بود و خونریزی هم نداشت.

اولش فقط یک بریدگی بود ، درست مثل یک شکاف در پوست ، درست وسط جناق . صبح جلو آینه دستشویی اصلاح کردم که بروم سرکار، درست مثل یک خال تازه بود با مویی تازه رسته ، فقط عجیب و غریب تر . نه که نگران باشم ، راستش را بخواهید ، چندان احساس خطر نکردم . بیشتر از هر چیزی کنجکاوی ام را بر انگیخت .

نه به مرکز فوریت های پزشکی مراجعه کردم نه به پزشک عمومی زنگ زدم . هیچ کدام از این کارهایی را که هنگام مواجهه با چنین پدیده های غریبی معمول است ، انجام ندادم . نه که خیال کنید اتفاقی می افتد . مطمئن هستم که می فهمید چه می گویم .

مدتی صبوری به خرج دادم و تماشا کردم . آن قدر برایم جالب بود که نمی توانستم کاری جز تماشا بکنم . من که تماشا می کردم ، دیدم شکاف خونریزی نکرد ، چرک نکرد و خونابه پس نداد ، فقط به آرامی پهن و پهن تر شد .

یک ساعت بعد رفتم سر میز کارم نشستم و به مرکز زنگ زدم . گوشی هدفون را گذاشتم و شماره گیر خودکار را زدم که اولین شماره توی حافظه تلفن بود . بعد هم نوبت وراجی من بود و به حرف های طرف آن سوی خط نصف و نیمه گوش می دادم . شکاف پهن تر شده بود و به شکل بلور الماس گردی درآمده بود . به ورقی میان دسته ورق بازی فکر کردم که بر می خورد . خیالم می رفت و بر می گشت . گاه و بیگاه موقع تلفن یا در فاصله های کوتاه بین مکالمه دکمه پیراهنم را باز می کردم که ببینم چه خبر است . هر بار تکه استخوانی را میدیدم . پوست که وا می رفت ، درست مثل سطحی هندسی رشد می کرد .

وقت شام ، قشنگ قوس دنده هایم را میدیدم که در نور تند لوستری که بالای میز آشپزخانه آویزان بود ، برق می زد . سینه ام پس رفته بود و وارفتن آن آهسته آهسته ادامه داشت . از پهلو و پشت ، عضلات بین دنده ای را میدیدم که با هر دم و بازدم کش و قوس می آمد . اما این نکته بسیار چشمگیر بود : بدون آن هفت لایه پوست و چربی زیرپوستی ، بالشتکی برای کاهش صدای ضربان قلب نبود که حالا با صدای رسا در اتاق آرام می تپید .

تازه آن وقت بود که فهمیدم این ذره پوست نرم و نازک و آسیب پذیر چه اهمیتی دارد بعد هم این فکر جالب به ذهنم رسید که به پوست زیادی اهمیت داده ایم . خنده ام گرفت . خب ، این که معلوم است پوست ما را از آلودگی و عفونت و به طور کلی محیط حفظ می کند و اصلا خود ما را نگه می دارد . سعی می کنم قدردانش باشم . اما خب ، آیا خودش مانعی نیست ؟ آیا خط مرزی تقلبی یا دست کم گمراه کننده نیست ؟ حط مرزی که ما طیب خاطر ارزش ظاهری آن را پذیرفته ایم ؟ درباره به هم ریختگی و آشفتگی و خط و ربط و کتاب هایی که خوانده بودم ، فکر کردم و به معنای آنها اندیشیدم که واقعاً در برخی سطوح چه معنایی دارند . درباره راهبه ها و زاهد بودایی و مسیحی و قدیس های هندی و یوگی های سراسر جهان و نگاهشان به بدن خواندم . خیلی بی خط و ربط نیست و در هر حال . بعد هم به نظرم رسید ما در واقع به شکل بنیادین اختلاف زیادی نداریم ، یعنی نمی توانیم داشته باشیم . خب ، پوست به چه دردی می خورد؟

از آن گذشته ، اواخر شب بود که گسترش زخم متوقف شد . اسمش را حتی اگر زخم هم بگذاریم ، زخمی تر و تمیز بود و خونریزی هم نداشت . در آن لحظه خاص تمام بالا تنه ام پیدا بود . حال به هم زن بود اما موقت . یک لحظه به چرک و الیافی که احتمال داشت آن جا جمع شود ، فکر کردم ؛ به گوشت نرم روشن و مرطوب لابه لای دنده ها و دور ان ها ؛ به ماهیچه های عریان خلفی و قدامی ، حلقوی ، مثلثی و ذوزنقه ای . بعد فکر کردم واقعا مگر ضرری دارد ؟ اگر قرار شد من هم با دنیا بیامیزم و یکی شوم ، ایرادی ندارد که به خورد الیاف پارچه کاناپه بروم ؛ با کرک قالیچه و موهای گربه که به زمین ریخته ، با ذرات گرد و غبار و رایحه و چرک و خاک و الی آخر یکی شوم . خب ، اگر قرار است بشود ، چه ایرادی دارد ؟ بگذار بشود . چه دلیلی دارد مانع شوم ؟ ولش کن . بگذار همه اش بیاید .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2841
  • بازدید دیروز: 6254
  • بازدید کل: 6953275