Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

دیوار آرزوها. نویسنده: محسن فرجی

دیوار آرزوها. نویسنده: محسن فرجی

با هم همکار بودند و این همکاری به دوستی انجامیده بود، حالا هم که یکی از جمعشان بیکار شده بود، دو نفر دیگر وظیفه خودشان می دانستند که دوستشان را در چنین شرایطی تنها نگذارند

خل بازی های همیشگی باران بود که آن شب آنها را به امامزاده کشاند یا از اوضاع پیش آمده برای مهرداد غمگین بودند و دنبال راهی برای فراموشی اش می گشتند؟ خودشان هم درست نمی دانستند.

هر سه در یک شرکت پخش لوازم پیشگیری کار می کردند؛ باران و مهرداد و مصطفی. هیچ کدام ویزیتور نبودند. مهرداد گاهی ویزیتوری هم می کرد، اما مصطفی و باران نمی دانستند. او روز قبل، از شرکت اخراج شده بود. فکر نمی کرد جر و بحث با آبدارچی شان به اخراجش بینجامد چون فراموش کرده بود که آبدارچی همشهری قائم مقام شرکت است و می تواند در پس آن ظاهر ساده و رفتار مظلومانه تبدیل به یک گرگ بشود و زیرآب او را به همین سادگی بزند.

فردای آن روز، جشن بود. یعنی اولین روز بیکاری مهرداد مصادف شده بود با یک روز تعطیل و همین باعث شده بود که خیلی از بیکار شدن حالش بد نشود. اما باران بهش زنگ زد و گفت که بهتر است خانه نماند و عصری قراری سه نفره بگذارند و بروند گشتی بزنند. گفت که به مصطفی هم گفته و او هم قبول کرده. سال ها بود که با هم همکار بودند و این همکاری به دوستی انجامیده بود. حالا هم که یکی از جمع شان بیکار شده بود دو نفر دیگر وظیفه خودشان می دانستند که دوستشان را در چنین شرایطی تنها نگذارند.

وقتی عصر به هم رسیدند، باران گفت به امامزاده ای بروند که قبلا رفته، خیلی خوش می گذرد. آنجا چیزی هم هست که دیدنش برای آنها- یعنی مهرداد و مصطفی- حتما جالب است اما نگفت چی. مصطفی و مهرداد هم که اخلاق باران را می شناختند، نپرسیدند امامزاده چه چیز جالبی دارد، چون می دانستند جواب درستی نمی دهد.

مصطفی گفت: «امشب همه جا خیلی شلوغه، می مونیم توی خیابون ها، سرگردون.»

مهرداد که پشت فرمان پراید هاچ بکش نشسته بود، گفت: «بهتره همین سکانس رو یه شب دیگه تکرار کنیم (این اصطلاحی بود که هر وقت می خواست بگوید کاری را در زمان دیگری انجام دهند، به کار می برد. مهرداد سینما خوانده بود و در فیلمسازی تا دستیاری تهیه هم پیش رفته بود، اما به بن بست خوردن چند پروژه و خورده شدن پولش توسط تهیه کننده ها او را مجبور کرده بود که سینما را موقتا رها کند و بیاید در کار پخش لوازم پیشگیری. این «موقتا» هم چند سال طول کشیده بود).»

مهرداد وقتی دید کسی به پیشنهادش توجهی نکرد، از آینه جلو به مصطفی نگاه کرد، پرسید: «امشب باید زود بری خونه؟» باران که صندلی جلو کنار مهرداد نشسته بود، به جای مصطفی جواب داد: «غلط کرده! امشب هیچ کدوم زود نمی رید خونه.»

بعد گفت: «بچه محصل ها!»

مصطفی زیر لب گفت: «آخه ...»

اما بقیه حرفش را خورد و در تاریک روشنای صندلی پشتی ماشین، به زنش اس ام اس داد که دیر می آید. نور لامپ های رنگی و آویزهای طلایی و نقره ای خیابان ها می افتاد روی کاپوت و شیشه های ماشین و صفحه موبایل مصطفی. مصطفی فکر کرد تا برسد خانه، پسرش خوابیده است؛ روی بالشی پر از لکه های خشک نشده خون. پسرش بیماری EB داشت؛ یک بیماری نادر و لاعلاج که همه پوست را چاک چاک و خون آلود می کرد و با کوچک ترین ضربه یا اصطکاک ، روی پوست تاول های عفونی می زد. روزهای اول حتی تلفظ اسم بیماری برای مصطفی و زنش سخت بود؛ اپیدر مولوز بلوزا که مخففش می شد EB و به بچه هایی که این بیماری را می گرفتند، می گفتند پروانه ای. اما حالا خیلی چیزها درباره اش می دانستند. حتی مصطفی می دانست که از هر یک میلیون نفر، 9 نفر پروانه ای می شوند و حساب کرد که با توجه به جمعیت کل کشور، چند نفر ممکن است پروانه ای باشند. البته اگر زنده بمانند، چون بیشتر آنها در بچگی می مردند.

ماشین مهرداد لای ماشین ها گیر کرده بود و آرام آرام جلو می رفت تا به بساط شربت نذری رسید.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2852
  • بازدید دیروز: 6254
  • بازدید کل: 6953286