Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پروفسور ژوتم. نویسنده: سارا امینیان

پروفسور ژوتم. نویسنده: سارا امینیان

ریما دانشکده هنرهای زیبا را با سیب و کوزه و من به اتمام رساند و شد زن اول کسی زن دوم کسی؛ حالا هم قرار است بشنود زن سوم پروفسور ژوتم...

وارث کارخانه ها و زمین های ثبتی و این خانه باغی و سرایداری به نام میرزا . رها بعد از مرگ خانم و آقای شاهین شد یک عیاش به تمام معنا و ریما شد یک دختر فربه و مو بلند که چشم های آبی داشت و عاشق نقاشی از کوزه و سیب بود. دانشکده هنرهای زیبا را با سیب و کوزه و من به اتمام رساند و شد زن اول کسی ... زن دوم کسی ... و حالا قرار است واقعا بشود زن سوم پروفسور ژوتم ؛ پیرمرد انگل شناس شصت ساله که در سفرهای مداوم ریما به پاریس با او آشنا شده بود . که واقعا پروفسور بود اما ژوتم نامی بود که من برایش انتخاب کرده بودم و ریما هر بار با شنیدن این نام حسابی سر کیف می آمد و می رفت که با پروفسور اسکایپ کند .

نگاهم را از عکس و خاطرات بر میگیرم . ویکتور هنوز خواب است و از هوای پر شده ریه هایش صدای لطیفی به گوش می رسد . کیسه چای را از داخل لیوان بر می دارم و در یک نعلبکی شاه عباسی فشارش می دهم و بعد می گذارم تا خشک شود و برود در شیشه کلکسیون چای های کیسه ای . کلکسیون سازی در این خانه ، با روحیه بورژوازی ساکنینش ، یک عادت بود . حتی میرزای سرایدار کبریت های آتش خورده اش را کلکسیون می کرد و با آن دهان پهن و دندان های کرم خورده اش می خندید و به رها می گفت : "آقا شد صد و هفتاد و سه شیشه." و رها قهقه زنان سرش را می بوسید و طوری که او نفهمد ، پیرمرد پنجاه ساله را بو می کرد و بابت شیشه صد و هفتاد و سه به او یک چک پول پنجاه هزار تومانی می داد و میرزا با دارایی او از فروش کبریت سوخته ها جمع کرد و یک دست دندان تر و تمیز در دهانش گذاشت و زهره را عقد کرد و رفت به مرزن آباد و رها با شیشه و توهم و ازدمیر آسف و بودلر تنها گذاشت .

با صدای زنگ گوشی ام به خود می آیم و به عکس خندان ریما نگاه می کنم . گوشی را جواب می دهم و سرم را به تایید اوامر ریما تکان می دهم و گوشی را قطع می کنم و هنوز از جمله آخر ریما ، با این که چهل ساله شده ام ، ضعف می کنم . فهرست کارهایی را که باید انجام بدهم ، نوشته ام . نگاهی سرسری به آن ها می اندازم و به علامت های قرمز شده نگاه می کنم . کاری نمانده است و من تا امدن مهمانان فقط یک ساعت وقت دارم که از موزه آبی رنگ خانه آقا و خانم شاهین عکاسی کنم . دوربینم را در آوردم و روی کاناپه می نشینم . مجسمه آنتیک بودای چاق کنار پیانو نشسته است و لبخند می زند . رویم را بر می گردانم ، نگاهم به صندلی چوبی معرق کاری شده می افتد که ریما در سفر آباده از آن پیرمرد لاغراندام با محاسن سفید خرید و با بدبختی به تهران آورد و گذاشت کنار آن چراغ مطالعه و با کلی ذوق و شوق روی آن نشست و به من دستور چای کسیه ای داد .

صدای ضربه هایی که ویکتور به قفس می زند ، توجهم را جلب می کند و دوربینم را روی میز تحریر روسی کار شده می گذارم و می روم به سمت ویکتور و موش کوچک را از قفس آزاد می کنم . ویکتور سریع به سمتی می دود و من از ترس به هم خوردن میزانسن در پی او می روم که نگاهم می افتد به صندوقچه ای فلزی که رویش نوشته شده "برای غزل" . صندوقچه را باز می کنم و با دیدن دسته ای از موهای بلوند قیچی خورده ریما نگاهم ثابت می شود . ویکتور هم ثابت شده است . نگاهمان در هم گره می خورد و تازه انگار یادمان می آید که آن معده دردهای لعنتی ریما و برگه آزمایش خون و پروفسور ژوتم انگل شناس چیزی بیشتر از عاشق شدن و پاریس رفتن و ژوتم ژوتم شنیدن بوده است ...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3028
  • بازدید دیروز: 8541
  • بازدید کل: 6397434