Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

این وقت شب و این همه سر و صدا. نویسنده: امیر رضا بیگدلی

این وقت شب و این همه سر و صدا. نویسنده: امیر رضا بیگدلی

وقتی ماشین پلیس با چراغ های گردانش به سمت خیابان راه می افتد چراغ خانه های کوچه یکی یکی خاموش می شود ، صدای بسته شدن در واحدهای ساختمان خودمان به گوش می رسد و ساختمان آرام می شود .

صبح که از خواب بیدار می شوم سمانه روی تخت نیست ؛ رفته به آن یکی اتاق . پیش از این که از خانه بیرون بروم بیدار می شود . بالشتش را می زند زیر بغل و به اتاق خوابمان بر می گردد . می گوید که شب خوب نخوابیده و امروز کمی دیرتر سرکار می رود . وقتی دلیل بدخوابی اش را می پرسم ، می گوید : "جایی تصادف شد، صدایش بدخوابم کرد."

شب بعد زودتر از همیشه می رویم روی تخت . او سرش را که روی بالش می گذارد ، خوابش می برد و من هم تن به خواب می دهم اما نیمه های شب که بیدار می شوم باز او را روی تخت نمی بینم . به آن اتاق که می روم . روی زمین جا پهن کرده و خوابیده . صبح که می روم بالای سرش از خواب می پرد . خواب آلود بلند می شود و می گوید : "دیشب خوب نخوابیدم . امروز سرکار نمی روم." بالشتش را می زند زیر بغل و به اتاق خواب می رود تا بخوابد .

عصر وقتی از بدخوابی شب گذشته می پرسم ، می گوید : "این همسایه ای که دارد خانه می سازد ، انگار دیشب آهن خالی می کرد."

شب که می شود یک قرص خواب را نصف می کند . نصفش را خودش می خورد و نصف دیگرش را با لیوانی آب به من می دهد . می گوید که من هم تکان می خورم و بهتر است قرص را بخورم . می خواهد هر دو خوب بخوابیم . تازه خواب آمده سراغمان که صدای زنی آن را برایمان حرام می کند . خودم را می زنم به نشنیدن و سعی می کنم که دنباله خواب بیاید دستم اما نمی آید . بالشتم را می گذارم روی سرم اما صدای زن رفته رفته بلندتر می شود . چندبار این سمت و آن سمت می چرخم . بعد که از روی تخت بلند می شود ، سمانه هم رو به من بر می گردد و می گوید : "این وقت شب و صدا به این بلندی؟"

هر چند نصفه شب نیست ، اما ساعت یازده ، دوازده برای زن و شوهر کارمند وقت خواب است . اما زن کاری ندارد که مردم خوابیده اند یا نه . شال و کلاه کرده و گوشی تلفن همراه به گوش ، چهار ، پنج قواره خانه را می رود و بر می گردد و با کسی صحبت می کند که اسمش فریباست . اسم خودش فرشته است . اسم شوهرش هم کیوان است . یک بچه دارند اسمش پدرام است . او به پدرام گفته می رود تا آشغال ها را بگذارد بیرون و برای همین نمی تواند زیاد صحبت کند . از این حرفش خوشحال می شوم .

سمانه می گوید : "بگو مردم خوابیده اند."

می گویم که الان حرفشان تمام می شود . زن فقط می خواهد به دوستش بگوید که او هم می دانسته کار اشتباهی می کرده است اما همه این ها تقصیر کیوان بوده که این کار را باب کرده ... پدرام هم وقتی بزرگ شود خودش می فهمد چه کسی مرد خانه بوده و چه کسی نامرد .

سمانه می گوید : "چرا گوش ایستادی ؟ بگو دهانش را ببندد."

از حرف هایش پیداست این آخرین باری باشد که کوچه را سر و ته می کند . این بار که بر می گردد و از جلو ساختمان ما رد می شود کم کم دور می شود تا دیگر صدایش به گوش نمی رسد . بر می گردم روی تخت و دراز می کشم .

سمانه می گوید : "کی بود ؟"

می گویم : "یک فرشته."

می گوید : "حالا بگیر بخواب ." و خودش تن به خواب می دهد .

می خواهم بخوابم اما فکر فرشته ای که در همسایگی ماست و به زودی می خواهد بپر بپر را شروع کند خوابم را با خودش به این سو و آن سو می برد و همین می شود که چند غلت به این طرف می زنم و چند غلت به آن طرف . این بچرخ بچرخ ها بعد از آن بلند بلند حرف زدن ها برای بدخواب کردن سمانه کافی است . بالشتش را بر می دارد و به آن اتاق می رود .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17524
  • بازدید دیروز: 10223
  • بازدید کل: 5946342