Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

هر روز، بيگانه تر از ديروز. نویسنده: هرمان هسه

هر روز، بيگانه تر از ديروز. نویسنده: هرمان هسه

ده سال پيش ، وقتي" يوهان فراگوت "زميني به نام "اِسپَرلُوس "خريد و به آن جا نقل مکان کرد ، خانه ي اربابي کهن سالِ رها شده اي بود با کوره راه هاي باغ. فراگوت معبد آن را ويران کرد و کارگاه نقاشي جديدي بنا نمود. وي مدت هفت سال در آن جا سرگرم نقاشي بود.

ده سال پيش ، وقتي" يوهان فراگوت "زميني به نام "اِسپَرلُوس "خريد و به آن جا نقل مکان کرد ، خانه ي اربابي کهن سالِ رها شده اي بود با کوره راه هاي باغ.فراگوت معبد آن را ويران کرد و کارگاه نقاشي جديدي بنا نمود .وي مدت هفت سال در آن جا سرگرم نقاشي بود. پسرش آلبرت را به مدرسه ي شبانه روزي فرستاد تا کم تر با او رو در رو باشد . خانه ي اربابي را به همسرش" آدله "و خدمت کاران واگذار کرد. او در همان کارگاه مانند مردان مجرّد مي زيست.

"پي ير " نام پسر کوچکشان بود که دلبر پدر و مادر  و تنها پل ارتباطي بين آن ها و کارگاه و خانه ي اربابي بود.

روزها گذشته بود تا يوهان توانسته بود تابلويي از رودخانه ي "راين" با قايق و ماهي گير و نقشي از ماهي ها بکشد. پي ير معمولا به اتاق نقاشي پدر مي رفت؛ ولي مي گفت که هرگز نمي خواهد چون پدرش نقاش بشود ، بوي رنگ را دوست ندارد و سرگيجه مي گيرد.

روزي" بورکهاردت "، يکي از دوستان فراگوت، از ناپل ايتاليا به آن جا آمد. هنر فراگوت را ستود و از شهرت او در ميان مردم و روزنامه ها سخن گفت. ديدار آن ها خاطره انگيز بود. يوهان پس از مدت ها هم صحبتي يافته بود .او درباره ي نقاشي مي گفت : «يک نقاش بايد حسّاس باشد و از سوژه هاي تازه و مناسب، با لطافت و زيبايي خاصي تابلويي خوب بيافريند به گونه اي که هر بيننده اي را مجذوب کند .»

آلبرت در تعطيلات از مدرسه ي شبانه روزي آمد. او از پدر بيزار بود و شکايت نزد مادر مي بُرد و مي گفت که پدرش زندگي آن ها را با بي اعتنايي به باد داده است . آدله او را دلداري مي داد. آلبرت و فراگوت برخوردي بسيار سرد با هم داشتند .

بورکهاردت ، به فراگوت  گفت که زنش را طلاق بدهد ؛ چون رابطه ي آن ها به زندگي زناشويي شبيه نيست . او افزود : «تو خوش بختي را زنداني کرده اي. هر که اميد داشته باشد، خوش بخت است. تو بايد مانند مردي آزاد و خوش بخت با دنيا رو به رو شوي .»

بورکهاردت مي خواست پاييز به هندوستان برود .او از فراگوت نيز دعوت کرد و گفت که در آن جا مي تواند با خيال راحت به نقاشي و شکار بپردازد .

پس از رفتن او فراگوت بار ديگر با تنهايي دست به گريبان شد ؛ تنهايي اي که سال ها و سال ها با آن زيسته بود. در ميان افکار پريشانش ترکيبي بزرگ را ترسيم کرد : يک مرد و زن و کودکي که  جلوي آن ها به بازي مشغول بود. نه آن مرد شبيه خود نقاش بود و نه آن زن شبيه آدله؛ ولي شکل کودک همان چهره ي پي ير را داشت .

فراگوت درباره آلبرت با آدله صحبت کرد. پدر مي گفت : «آلبرت مي خواهد در همه ي زمينه ها استعداد نشان بدهد ؛ در حالي که مي خواهد آقازاده باشد. انسان فقط در يک رشته ي هنري مي تواند پيش رفت کند .»

يک روز آلبرت با اصرار زياد به پدرش، پي ير را براي گردش با خود بُرد. دير بازگشتند . پدر و مادر نگران بودند. آلبرت علاقه اي به برادرش نداشت .

از آن روز به بعد پي ير طراوت هميشگي اش را نداشت . دکتر بيماري او را عصبي تشخيص داد .فراگوت که نقاشي جديدش را تمام کرده بود هيچ کسي را نداشت که آن را به وي نشان دهد و پي ير هم در بستر بود. سرانجام بر آن شد که آن را بفروشد و خرج سفر هند کند. با همسرش گفت و گو کرد و از رفتن گفت .آدله انديشيد و از تنهايي اش ترسيد؛ ولي آلبرت با شنيدن اين خبر خوش حال شد. و به پدر گفت : چه قدر خوب است که به سفر هندوستان مي روي!

پي ير در خواب بود . پدر از سر و صورت او طرحي زد ؛ زيرا دوست نداشت در بيداري از وي طرحي بکشد. او هر روز درد و شکنجه ي کودکش را مي ديد اما نمي توانست کاري بکند .

فراگوت به آدله گفت که هر جا مي خواهد مي تواند برود ولي اسپرلوس به آن ها تعلق دارد . زن گفت : « پس اين پايان اسپرلوس است .»

فراگوت از دکتر شنيد که بيماري پي ير درمان ناپذير است و فقط بايد او را در سکوت و آرامش تقويت کنند .آلبرت که در خانه پيانو مي زد به خواست مادر براي چند روز به مونيخ رفت .آدله فکر کرد که با رفتن شوهرش بي سر و سامان خواهد شد .تعطيلات آلبرت هم رو به پايان بود و پي ير با مرگ دست و پنجه نرم مي کرد . زن ديگر نمي توانست همسر را از رفتن باز دارد.

سرانجام آن روز غم بار فرا رسيد .پي ير ناباورانه جان سپرد. نقاش ، چهره ي او را کشيد و در باغ به ياد خاطرات شيرين او براي نخستين بار سخت گريست .

فرداي آن روز يوهان فراگوت-که ديگر دل بستگي اي به اسپرلوس نداشت - لوازم سفرش را بسته بندي کرد و راهي هند شد . او تنها هنر خود را داشت و چشم اميدش به آينده بود .

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3831
  • بازدید دیروز: 12848
  • بازدید کل: 6389696