Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

به تربیت آوردن دختر تُندخوی. نویسنده:ویلیام شکسپیر. مترجم:حسینقلی سالور

به تربیت آوردن دختر تُندخوی. نویسنده:ویلیام شکسپیر. مترجم:حسینقلی سالور

متن زیر از طرف عضو سایت، "جناب آقای محسن عسکری"، می باشد.
توجه: مطلب حاوی 11 سوال می باشد.

مجلس اول، پرده اول

...باپتیستا: آقایان، اصرار پیش از این شما عبث است، می دانید بر خود حتم کرده ام که دختر کوچکم را تا شوهری برای دختر بزرگم پیدا نکنم، به کسی ندهم. اگر یکی از شما دو تا کاتارینا را دوست دارید، چون شما را می شناسم و به شما محبت دارم، اذن می دهم که به میل خاطر او صحبت کرده، راه بروید.

گرمیو: من خودم را آلوده نمی کنم.

کاتارینا: پدرم! می خواهی مرا به سر این زن گیرها بیندازی، همچو خیال داری؟

هورتانسیو: خانم کوچک، زن گیر! معنی این کلام چیست؟ اینجا زن گیر برای شما میانه نیست تا مدتی که خُلق بهتر از این پیدا نموده و بهتر از این شوید.

کاتارینا: به جان خودم، آقا زاده، آن قدر ترس نباید داشته باشد، شما باز راهی دارید که بتوانید به دل من برسید، ولی همان قدر که باید نزدیک باشید دور هستید. تردید نکنید، اول کار من شکستن یک صندلی است روی سر شما و چنگ زدن به صورت، رفتار کردن با شما مثل آنکه با یک دیوانه باید رفتار کند.

هورتانسیو: از همچو شیطانی ما را خداوندا خلاص کن!

گرمیو: خدایا مرا هم محافظت کن.

... باپتیستا: آقایان، باید قول با فعل شما یکی باشد- بیانکا بیا؛ اوقاتت تلخ نشود. بیانکای خوب من! ترا کمتر دوست ندارم، دخترم.

کاتارینا: بچه خوشگل ضایع شده حقیقه انگشتی به چشمش نگذاشته باشند یا برای چیزی گریه می کند.

بیانکا: به رنج و تعب من خوشحال می شوی و لذت می بری. پدر، من حقیرانه به میل خاطر تو راه می روم. مشغولیت و عشق من کتابها و اسبهای من است، تحصیل می کنم و مشق می نمایم، همین بس است.

 ***

مجلس دوم،پرده اول

.... ورود کاتارینا و بیانکا

بیانکا: خواهر جانم، به من، بلکه به خودت آن قدر اذیت مکن و مرا مثل محبوس یا کنیز، رفتار مکن، شان من لایق این نیست. اما از جهت این زینتهای بی معنی- دستم را ول کن، من خودم آنها را می کنم. خودم همه لباسم را در می آورم... هرچه به من فرمان بدهی، اطاعت می کنم زیرا تکلیف خودم نزد بزرگترم می دانم.

کاتارینا: میان تمام پرستش کنندگان خودت بگو ببینم کدام را ترجیح می دهی، بخصوص دروغ مگوی.

بیانکا: خواهر، بدان در تمام مردم زنده هنوز صورتی را ندیده ام که آن را بیش از  همه دوست داشته، خوشم بیاید.

کاتارینا: خوشگل بامزه، دروغ می گویی، هورتانسیو نیست؟

بیانکا: اگر شما او را می خواهید، قسم می خورم که برای شما حرف او را بزنم. اگر این کار بسته به من است، یقین کن که درست خواهد شد.

کاتارینا: آه، می بینم که تو دولت را ترجیح می دهی و میل داری زن گرمیو بشوی تا جواهر و زینت خوبی داشته باشی.

بیانکا: برای خاطر اوست که به من حسد می بری؟ اما می خواهی شوخی کنی.

کاتارینا: اگر اینها شوخی بود، باقی هم همان طور است. کتکش می زند.

باپتیستا:  آهای، چه چیز است خانم کوچک؟ کی ترا همچو کرده؟... مگر به تو حرفی غیر قاعده زده و یا حرفت  را نشنیده؟

کاتارینا: همین سکوت او از فحش برای من بدتر است من هم تلافی می کنم. به طرف بیانکا می دود.

باپتیستا: چطور، جلوی چشم من؟

کاتارینا: حالا می بینم که نمی توانی مرا تحمل کنی. همان گنج توست. شما او را عروس خواهید کرد و من در عروسی او پای برهنه می رقصم و به شکرانه محبتی که به او دارید، من باید پیر دختر بمانم. دیگر به من حرف مزن.

***

مجلس سوم. پرده دوم

باپتیستا: آقای لوسانیتو، امروز روز وعده عروسی کاتارینا و پتروکیو است، معهذا هیچ خبری از دامادم ندارم. مردم چه خواهند گفت. چه قدر زشت خواهد بود، وقتی کشیش برای آیین عقد حاضر شود و بیهوده منتظر رسیدن زوج بشود؟

کاتارینا: این بی ادبی و بی حرمتی برای من تنها است. مرا بر خلاف میلم مجبور می کند که دستم را به یک آدم بی مغز بدهم. به یک بی فهم که پس از عشق بازی با عجله تمام، حالا برای عقد طول و تفصیل می دهد. به شما گفتم که این سفیه و دیوانه است که استهزاهای تلخش را علی الظاهر به زبان دیگر مخفی کرده بود.

ترانیو: کاتارینای خوب من، حوصله کن و شما هم باپ تیستا صبر کنید، به جان خودم که پتروکیو قصدی به بی احترامی نداشت؛ سبب نقض قولش اگر چیزی باشد، نمی دانم. با وجود تندی مزاجش من او را می شناسم که عاقل است، اگر چه میل به خنده زیاد دارد، اما مرد با ادب و نجیبی است.

***

مجلس چهارم. پرده دوم

کشیش: به انتهای سفر رسیده ایم، یعنی حالا تا یک یا دو هفته که بعد از آن تا رُم می خواهم بروم و از آنجا به تریپولی.

ترانیو: اهل کجا هستید؟ استدعا دارم بفرمایید.

کشیش: اهل مانتو (مانتوآ)

ترانیو: اهل مانتو آقا؟ خدا رحم کند. از عمر خودت مگر به تنگ آمده ای که این طور به پادو آمده ای؟

کشیش: عجب! چه خطری در زندگی من مگر واقع می شود؟ حرف بزرگی زدید.

ترانیو: برای تمام اهالی مانتو آمدن به پادو خطر جانی دارد و می کشند. سببش را نمی دانی؟ در ونیز قدغن شده که کشتی  شماها را در بندر نگاهداری کنند و دوک ما از دوک شما شکایت دارد.

کشیش: افسوس آقا!

ترانیو: خیلی خوب، برای اینکه ممنون بشوی، آنچه برای شما بکنم این است و راهی که جلو راه شما بگذارم این طور است. ولی اول اذن بده از شما سوال کنم که هیچ وقت در پیز بوده اید؟

کشیش: بلی خداوندگارا، اغلب اوقات در پیز بوده ام. این شهر از حیث تمول و اعتبار اهالی معروف است.

ترانیو: میان این اشخاص متمول، کسی که اسمش ونسانتیو است، می شناسید؟

کشیش: نمی شناسم، ولی شنیده ام که شخص متمولی است.

ترانیو: آن شخص پدر من است، به شما بگویم که قدری به شما شباهت دارد. برای خلاصی جان تو از این موقع مشکل، خدمتی که ممکن است به شما بکنم این است و اقرار می کنم که این جزئی شباهت شما به ونسانتیو اسباب خیلی امیدواری و موقع عزیزی است. شما اسم او را بگیرید و مثل او بشوی و به همین صفت همین جا منزل کنید. درست سعی کن که به طور صحت به تکلیف او عمل کنی. آنچه می گویم می فهمی؟

کشیش: آه، با کمال میل. و همه وقت شما را مثل حامی و حافظ زندگی و آزادی خودم می دانم.

ترانیو: همراه من بیا، که اجرای عمل کنم. در عبور؛ من به تو می گویم که پدرم یکی دو روزی اینجا می ماند که از بابت مهر دختر باپ تیستا اطمینان بدهد، مِهر زن آینده مرا.

***

مجلس پنجم. پرده اول

... باپتیستا: چرا بی آبرویی می کنی؟ لوسانیتو کجاست؟

لوسانتیو: لوسانیتو من هستم، پسر ونسانتیو حقیقی محترم، من که دخترت را به مزاوجه شرعی درآورده ام در مدتی که اشخاص دروغی و خیالی به تزویر با تو حرف می زدند.

گرمیو: این است خیانتی که همه ما را فریب داد...

***

مجلس پنجم. پرده دوم

...زن بیوه: برویم، تو ما را استهزاء می کنی، نصیحت لازم نداریم.

پتروکیو: بگو آنچه که به تو گفتم و از او شروع کن.

زن بیوه: هرگز کاری نخواهد کرد و چیزی نمی گوید.

پتروکیو: خواهد کرد- شروع کن بر او.

کاتارینا گوش بده " این پیشانی گره زده زخم آلودت را از هم باز کن و با چشمانت نگاه تمسخر آمیز بد به شوهرت نکن که اسباب اذیت او بشود. او شوهر تو، پادشاه تو و صاحب توست. این رفتار، وجاهت ترا پژمرده می کند. مثل هوای سرد یخ که علفهای چمن را ضایع می کند، شهرت ترا خراب می کند، مثل طوفانی که شاخهای نازک و نهال کوچک را می اندازد و این رفتار نه به قاعده است و نه محبت می آورد. زن بد خلقِ اوقات تلخ، مثل موج مغشوش مضطرب گِل آلود بد سنگین است که تمام صافی و روشنی حُسنش رفته باشد. تا مدتی که در این حالت است، هیچکس لایق نمی داند که آن آب را به لبش بگذارد و یک قطره از او بنوشد..."

 

 

ضمن تشکر از همراهان وفادار خانواده کافه خوندنی
متن فوق ارسالی از طرف عضو سایت، "جناب آقای محسن عسکری"، می باشد.

94.12.22

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2555
  • بازدید دیروز: 4237
  • بازدید کل: 10578845