Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

نامه به یک گروگان

نامه به یک گروگان

چگونه زندگی این راههای اجباری را به ما تحمیل می کند؟ نیرویی که مرا به طرف خانه ی دوست می کشد، از کجا می آید؟ کدامین لحظات اصلی هستند که، در این حضور، یکی از قطبهای مورد نیاز مرا می سازند؟

چگونه زندگی این راههای اجباری را به ما تحمیل می کند؟ نیرویی که مرا به طرف خانه ی دوست می کشد، از کجا می آید؟ کدامین لحظات اصلی هستند که، در این حضور، یکی از قطبهای مورد نیاز مرا می سازند؟ مهربانیهای خاص و از ورای آنها عشق به وطن از چه وقایع رازآلودی شکل گرفته است؟

معجزه های واقعی چه کم سر و صدا هستند! وقایع اساسی چه ساده اند! در مورد لحظه ای که می خواهم تعریف کنم، به قدری گفتنی کم است که باید آن را دوباره در رویا زنده کنم و با این دوست به گفت و گو بنشینم.

یکی از روزهای قبل از جنگ بود، کنار رودخانه سون، حوالی تورنوس، برای نهار رستورانی را انتخاب کرده بودیم که بالکن چوبی آن مشرف به رودخانه بود. در حالی که با آرنج روی میز ساده چوبی، که مشتریها با چاقو آن را کنده کاری کرده بودند. تکیه داده بودیم، دو گیلاس مشروب سفارش دادیم. دکتر مشروب را برای تو ممنوع کرده بود، اما تو در موقعیتهای استثنایی تقلب می کردی. این، یکی از آن موارد بود. ما علت را نمیدانستیم، اما این یکی از همان موقعیتهای استثنایی بود. چیزی که ما را خشنود میکرد از کیفیت نور هم ناملموس تر بود. تو مشروب موقعیتهای خاص را انتخاب کرده بودی. آنجا دو ملوان در چند قدمی ما مشغول تخلیه ی یک کشتی بودند. آنها را نیز دعوت کردیم. آنها را از بالای بالکن صدا زدیم. آنها پذیرفتند و براحتی آمدند. شاید به علت این شادمانی پنهانی که در ما بود، برای ما کاملاً طبیعی به نظر می رسید که دوستانی را دعوت کنیم. به همان اندازه برایمان روشن بود که آنها نیز به دعوت ما جواب مثبت خواهند داد. بنابراین به سلامتی هم نوشیدیم.

آفتاب مطبوعی بود. شهد ولرم آفتاب، تبریزیهای آن طرف رودخانه و دشت را تا افق در خود غوطه ور کرده بود. دم به دم شادتر می شدیم، بدون اینکه علت آن را بدانیم. خورشید اطمینان می داد که بخوبی روشنایی می دهد، رودخانه بخوبی جریان دارد و غذا، غذای واقعی است؛ ملوانان دعوت ما را می پذیرند، و مستخدمه اطمینان میدهد که با نوعی لطف توام با شادمانی به ما خدمت خواهد کرد، گویی جشنی ابدی را سرپرستی می کند. ایمن از بی نظمی در بطن یک تمدن محتوم. ما نوعی کمال را می چشیدیم که در آن تمام خواسته های ما برآورده شده بود. در نتیجه، دیگر چیزی برای گفتن نداشتیم. ما خود را پاک، بر حق، منشأ حقیقت، و بخشنده احساس کردیم. نمیتوانستیم بگوییم کدام حقیقت به صورت قطعی بر ما ظاهر شده است. ولی احساسی که بر ما حاکم بود، دقیقاً احساس حقانیت بود؛ یک حقانیت تقریباً خودخواهانه.

بدین طریق، جهان از طریق ما حسن نیت خود را ثابت می کرد. تراکم سحابها، شکل گرفتن سیاره ها، تشکیل اولین آمیب ها، کار غول آسای حیات که آمیب ها را به انسان تبدیل کرد، خوشبختانه همه دست به دست هم داده بودند تا از طریق ما به این خشنودی منتهی شوند. به عنوان یک موفقیت، چندان هم بد نبود.

بدین طریق، طعم این تفاهم خاموش و این آیین کما بیش مذهبی را می چشیدیم. ما و ملوانان، در حالی که رفت و آمد مستخدمه جان ما را آرامش می بخشید، همانند وفاداران یک کلیسای واحد، جامهایمان را به هم می زدیم، بدون آنکه بدانیم متعلق به کدام کلیسا هستیم. یکی از ملوانان، هلندی بود و آن دیگری، آلمانی. این یکی، سالها قبل به علت کومونیست بودن، طرفداری از تروتسکی، کاتولیک بودن، یا جهود بودن از نازی ها فرار کرده بود. (من برچسبی را که به خاطر آن، مرد تبعید شده بود به خاطر نمی آورم) ولی در حال حاضر ملوان مشخصاً چیزی غیر از یک برچسب بود. محتوایی بود که به حساب می آمد؛ یک سرشت انسانی. او یک دوست بود، به همین سادگی. ما دوستان با هم توافق داشتیم. تو و من. ملوانان و مستخدمه هم همین طور. توافق در چه مورد؟ در مورد نوشیدنی؟ در مورد معنای زندگی؟ در مورد آرامش روز؟ نمیتوانستیم این مسئله را روشن کنیم. ولی این توافق به قدری کامل بود و چنان در اعماقمان جا افتاده بود و آن چنان بر یک کتاب مقدس با محتوایی کاملاً آشکار تکیه داشت که، هر چند با لغات قابل بیان نبود، حاضر بودیم با طیب خاطر آن را به مثابه یک قلعه تقویت کنیم، از آن دفاع نماییم، و برای نجات آن ذات، پشت مسلسل ها بمیریم.

کدام معنا ؟ کدام ذات ؟ اینجا توضیح دادن مشکل است. من با این خطر مواجهم که فقط بازتابی از آن را ضبط کنم، نه ذات و اساس آن را، واژه های نارسا باعث از دست رفتن حقیقت من خواهند شد. ادعایم روشن نخواهد بود اگر بگویم که ما بسادگی برای نجات یک نوع کیفیت لبخند ملوانان مبارزه می کردیم، یا برای لبخند تو، برای لبخند خودم، برای لبخند مستخدمه، یا برای معجزه ای از این آفتاب که از میلیونها سال قبل این همه به خود زحمت داده بود تا از طریق ما به کیفیت لبخندی دست یابد که لبخند موفقی هم بود.

آنچه اساسی است اکثراً هیچ وزنی ندارد. در اینجا مسئله عمده بظاهر چیزی جز یک لبخند نبود. اغلب اوقات یک لبخند اساسی است. مردمان را با لبخند می دهند، پاداشمان را به یک لبخند می دهند، با یک لبخند به ما روح می بخشند، و کیفیت یک لبخند می تواند کاری بکند که ما بمیریم. البته این کیفیت لبخند، ما را کاملاً از اضطراب زمان حال رهایی بخشید و به ما اطمینان خاطر، امید و آرامش داد. برای اینکه بهتر بتوانم آن حال را بیان دارم، لازم است داستان لبخند دیگری را برایتان حکایت بکنم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: نامه به یک گروگان. آنتوان دو سنت اگزوپری. ترجمه کاوه نقوی. انتشارات کتاب روشن
  • تاریخ: دوشنبه 4 خرداد 1394 - 13:53
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 5113

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4818
  • بازدید دیروز: 9554
  • بازدید کل: 16432530